تبليغاتX
آينه
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388
اروپا به مثابه‌ی کف دست
پراگ، مثل رم از آن شهرهای با ابهت نفس‌گير است که تاريخ و فرهنگ و تمدن را نفس می‌کشد. که جو شهر می‌گيردت وقتی بين آن همه کليسا و قصر و پل تاريخی قدم می‌زنی و به عمرها فکر می‌کنی که اينجا سپری شده، به عشق‌ها، زندگی‌ها، شکست‌ها، خيانت‌ها و قصه‌های رقم خورده. به قرون وسطی و آن همه وحشی‌گری، شکنجه و خون‌های ريخته، و به امروز و به بهار پراگ.

 

 

وسايل شکنجه  تراش کريستال 

 

سه شنبه سیزدهم بهمن 1388
قهوه‌ی ترک
خوشبختی من است که بهترين دوستانم در فاصله‌ی اندک زمانی به دنيا آمده‌اند و صفحه‌ی وبلاگم پشت سر هم تولدانه می‌شود وقتی قرار است از موهبت دوستيشان بگويم.

دوستی مفهومی انتزاعی است، اما می‌شود آنرا با صفتهای خوب همراهش توصيف کرد. مثل حس خوب درک کردن و درک شدن: درک حس شیرین حضور همراه هم زبان، بالندگی و رشد و آموختن، دوست داشته شدن و دوست داشتن و خوشبختی سپری کردن لحظه‌های ناب با هم بودن که بی‌حضور دوست، فقدان آرامش است و سياهی تنهايی.

آزاده جانم، حضور تو در زندگيم ترجمان تک تک کلمات بالاست، و موهبت دوستی تو بهترين اتفاق سالهای دانشگاه، و سفر مشهد و سفر شمال و کلاس تار و لباس عروسی و قهوه‌ی ترک و پيکان سفيد و پروژه‌های نافرجام و شب به صبح کردن‌ها و زمين خوردن سارا و خانه‌ی پونک و فيلم و موسيقی و کتاب و ... بايد تا خود صبح بشمارم تمام تصويرهای ثبت‌شده در ذهن و قلب‌مان را.  
چه خوب که به دنيا آمده‌ای!

شنبه سوم بهمن 1388
هزار سال دلتنگی

الميرا جانم، هزار سال هم که بگذرد، سه بهمن روز توست. روز همه‌ی با هم زير باران راه رفتن‌ها، خنديدن‌ها، اشک ريختن‌ها، درس خواندن‌ها، برنامه ريختن‌ها، رويا بافتن‌ها، شعر خواندن‌ها، کوه رفتن‌ها، فيلم ديدن‌ها، و همه‌ی آن لحظه‌های ناب با هم بودن‌ها. هزار سال هم بگذرد تو برای من همان " ای همراه و هم‌نفس عزيزترين لحظه‌های پرشوکت و پرشکوه بی‌نگاهت کنون خالی از نور" هستی.
هزار سال هم که بگذرد...

تولدت مبارک رفيق عزيز بی‌نظير!

سه شنبه بیست و دوم دی 1388
مصائب زمستانی

۱. سرد بود اينجا، (سرد است اينجا البته همچنان)، مريض شدم، فکر می‌کنم سخت‌ترين آنفلونزای عمرم، ده روز در خانه خوابيده‌بودم و تا دو هفته همچنان ضعيف و بی‌جان.
۲. تمام اين مدت، دوچرخه‌ام بی‌پناه مانده‌بود در ايستگاه قطار، وقتی به سراغش رفتم ديدم نيست. اين چهارمين دوچرخه‌ای است که در آلمان از من دزديده‌شده. مجبور شدم دوچرخه‌ی سوم دزديده‌شده‌ام را که بعد از يک هفته پس آورده شده‌بود، تعمير کنم. دوچرخه‌ی بدی نيست، کلی با هم خاطره داريم، اما بيشتر از سه سال در انباری خاک خورده، الان هم کجدار و مريض راه می‌رود. در اين همه برف انباشته‌شده و زمين يخزده، با دوچرخه کم باد رفته‌ام سر کار، زمين هم خوردم يک بار.
۳. من شاد نيستم، يعنی هيچ‌وقت آدم شادی نبوده‌ام، زندگی را، آدم‌ها را و حرف‌هايشان را زيادی جدی می‌گيرم. امروز فهميدم حتی شوخی‌ها را هم زيادی جدی می‌گيرم. شوخی نيمه‌جدی، وقتی به مسائل کاری مربوط و در جمع رؤسا مطرح شود و تو توان هضم قسمت جدی‌اش را نداشته باشی و به قسمت شوخی‌اش هم نتوانی با حاضر جوابی يا بی‌تفاوتی نگاه کنی... درد داشت خيلی، بيشتر از زمين خوردن!

شنبه نوزدهم دی 1388
سرما