اين روزها که مسووليت و استرس کاريم بيشتر شده، زياد درد میکشم. جنبههای تازهای از مهاجرت را در محيط کار کشف میکنم که پيش از اين، در محيط دانشجويی و با زبان انگليسی هرگز لمس نکرده بودم، و حالا ياد میگيرم و پوست میاندازم. میدانم و میبينم که شرايطم روز به روز بهتر میشود، اما کفهی توقعام هم به همان اندازه سنگينتر می شود.
بسان کودکانی که خسته از تلاششان و غمگين از ناتوانيشان از بزرگترها میپرسند: پس من کی بزرگ میشوم؟! مشتاقم ببينم اين جنگ هر روزه و هميشگی برای زندگی بهتر ما را به کجا میبرد... .

کهايم و کجاييم
چه میگوييم و در چه کاريم؟
پاسخی کو؟
به انتظار ِ پاسخی
عصب میکِشيم
و به لطمهی پژواکی
کوهوار
درهممیشکنيم.
«شاملو، ترانههای کوچک غربت»
هفتهی پيش، سرد و تلخ و تنها و خسته، روز سختی را گذرانده بودم و همينجا، روی کاناپه خوابم برده بود. تلفن که زنگ زد نمیدانم چه در صدايم در همان اولين کلمهای که با برداشتن گوشی گفتم بود که مادرم از آن طرف خط گفت: چی شده پانی جان، مريض شدی دخترم؟
اين دو جملهی کوتاه تا امروز در گوشم میپيچد و هر بار طنين مهربانترين صدای جهان، نوازشم میکند و در عين حال، دلم را مچاله میکند از دلتنگی.
ما آدمها، جزيرههای کوچک پراکنده در اقيانوس، چه خوب بود دست مهربان مادری، همراه و توشهی راهمان بود.
همکارم رو به من میکند و میپرسد، خب پانته آ، بگو ببينم نظرت راجع به انتخابات آلمان چيست؟
من، با خندهی مصنوعی: نظری ندارم.
اصرار میکند که پس فکر نکردهای که اگر میتوانستی رای بدهی به که رای میدادی.
من، با لبخندی آماسيده بر صورت: فکر که چرا، اما اسم رای که میآيد ياد همان يک باری که رای دادم میافتم که بدجور دردآور بود!
اين روزها تلويزيون تبليغی نشان میدهد برای ترغيب مردم به رای دادن. و آخرش میگويد که نظر تو مهم است، و رای تو شمرده میشود. بيشتر از آنچه فکرش را بکنی!
و به گذشتهی آلمان میاندیشم، به جنگ، به نابودی ديکتاتورها، به فروريختن ديوارهای ايدئولوژی، و به جايی که امروز ايستادهاند. و فکر میکنم که بايد صبور باشيم...و اميدوار، و بيدار!
