

دوستی مفهومی انتزاعی است، اما میشود آنرا با صفتهای خوب همراهش توصيف کرد. مثل حس خوب درک کردن و درک شدن: درک حس شیرین حضور همراه هم زبان، بالندگی و رشد و آموختن، دوست داشته شدن و دوست داشتن و خوشبختی سپری کردن لحظههای ناب با هم بودن که بیحضور دوست، فقدان آرامش است و سياهی تنهايی.
آزاده جانم، حضور تو در زندگيم ترجمان تک تک کلمات بالاست، و موهبت دوستی تو بهترين اتفاق سالهای دانشگاه، و سفر مشهد و سفر شمال و کلاس تار و لباس عروسی و قهوهی ترک و پيکان سفيد و پروژههای نافرجام و شب به صبح کردنها و زمين خوردن سارا و خانهی پونک و فيلم و موسيقی و کتاب و ... بايد تا خود صبح بشمارم تمام تصويرهای ثبتشده در ذهن و قلبمان را.
چه خوب که به دنيا آمدهای!
تولدت مبارک رفيق عزيز بینظير!
۱. سرد بود اينجا، (سرد است اينجا البته همچنان)، مريض شدم، فکر میکنم سختترين آنفلونزای عمرم، ده روز در خانه خوابيدهبودم و تا دو هفته همچنان ضعيف و بیجان.
۲. تمام اين مدت، دوچرخهام بیپناه ماندهبود در ايستگاه قطار، وقتی به سراغش رفتم ديدم نيست. اين چهارمين دوچرخهای است که در آلمان از من دزديدهشده. مجبور شدم دوچرخهی سوم دزديدهشدهام را که بعد از يک هفته پس آورده شدهبود، تعمير کنم. دوچرخهی بدی نيست، کلی با هم خاطره داريم، اما بيشتر از سه سال در انباری خاک خورده، الان هم کجدار و مريض راه میرود. در اين همه برف انباشتهشده و زمين يخزده، با دوچرخه کم باد رفتهام سر کار، زمين هم خوردم يک بار.
۳. من شاد نيستم، يعنی هيچوقت آدم شادی نبودهام، زندگی را، آدمها را و حرفهايشان را زيادی جدی میگيرم. امروز فهميدم حتی شوخیها را هم زيادی جدی میگيرم. شوخی نيمهجدی، وقتی به مسائل کاری مربوط و در جمع رؤسا مطرح شود و تو توان هضم قسمت جدیاش را نداشته باشی و به قسمت شوخیاش هم نتوانی با حاضر جوابی يا بیتفاوتی نگاه کنی... درد داشت خيلی، بيشتر از زمين خوردن!
