تبليغاتX
آينه
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
از زندگی
کودکان نوپا را که می‌بينم گاه حيرت می‌کنم از اين همه تلاششان برای يادگيری، از قدرت و پشتکار بی‌انتهايشان برای بزرگ شدن، نشستن، راه رفتن، حرف زدن، رفتار کردن. چه معجزه‌ای آفريده‌ايم هر کدام از ما، بار اول که لب گشوده‌ايم به حرف زدن، قدم اول را که برداشته‌ايم (حتماً بارها هم زمين خورده‌ايم)، بار اول که خواسته‌ای را بيان کرده‌ايم، آدمها را به خاطر سپرده‌ايم و ياد گرفته‌ايم از حافظه‌ی‌مان استفاده کنيم، بار اول که دوست پيدا کرده‌ايم، مدرسه که رفته‌ايم و محيط جديد را تجربه کرده‌ايم، و همه‌ی آن بارها که مدرسه، دانشگاه، خانه، محل کار يا حتی کشور محل زندگی خود را ترک کرده‌ايم و باز از صفر شروع کرده‌ايم.
می‌گويند مهاجرت مثل پوست انداختن می‌ماند، بس که درد دارد و بس که تو می‌ميری و زنده می‌شوی در اين پروسه‌ی بی‌انتها. هر روز جنگی تازه، جنگی نابرابر برای رسيدن به آنچه در وطن ياد نگرفته‌ای يا طور ديگری آموخته‌ای. خوب که فکرش را بکنی پوست انداختن نيست، تولدی دوباره است، و تو روز اول چون نوزادی نورسيده، قدم گذاشته‌ای در دنيايی ناشناخته، حالا هر روز، روز از نو و روزی از نو، بايد از اطرافيانت بياموزی راه و رسم زندگی را، که چگونه حرف بزنی، چگونه رفتار کنی و چگونه قدمهای بعدی را برداری. و خوب‌تر که فکرش را بکنی می‌بينی  باز هم به همان اندازه‌ی بار اول دشوار است همه‌ی اين آموختن ها، و چه بسا دشوارتر، آن روزها تو طفل نورسيده‌ای بوده ای و کسی از تو انتظاری نداشت، همين که قاقا قاقايی بکنی و روروک‌ات را راه بياندازی هم با کلی تشويق و تحسين اطرافيانت روبرو می‌شده‌ای، اما در مهاجرت و در مملکت جديد نه فقط اطرافيان، بلکه بيشتر و بالاتر از آنها، خودت انتظار داری که با سرعت از پله‌های ترقی بالا روی، ياد بگيری و از ديگران و حتی از قبل خود بهتر و برتر باشی. ضعف و نقص را نه می‌توانی و نه اجازه داری به راحتی بپذيری و همه‌ی اینها می‌شود فشار و استرسی که تمامی ندارد. می‌خواهی در اين جامعه که از زبان و از فرهنگ و از تاريخ آن چيزی نمی‌دانی هم همچون سرزمين مادری کار کنی و درس بخوانی و ارتباط برقرار کنی و بحث کنی و موفق باشی، (و گاه نیستی) و این سخت است و سخت‌تر هم می‌شود اگر پيشتر طعم شکست و نرسيدن را نچشيده باشی، و اين درد و اين پروسه‌ی دشوار کهنه نمی شود: هر بار که در موقعيت مقايسه‌ای با فردی بومی از آن کشور قرار می‌گيری، باید چند برابر تلاش کنی و گرنه کم آورده‌ای.

اين روزها که مسووليت و استرس کاريم بيشتر شده، زياد درد می‌کشم. جنبه‌‌های تازه‌ای از مهاجرت را در محيط کار کشف می‌کنم که پيش از اين، در محيط دانشجويی و با زبان انگليسی هرگز لمس نکرده بودم، و حالا ياد می‌گيرم و پوست می‌اندازم. می‌دانم و می‌بينم که شرايطم روز به روز بهتر می‌شود، اما کفه‌ی توقع‌ام هم به همان اندازه سنگين‌تر می شود.
بسان کودکانی که خسته از تلاششان و غمگين از ناتوانيشان از بزرگترها می‌پرسند: پس من کی بزرگ می‌شوم؟! مشتاقم ببينم اين جنگ هر روزه و هميشگی برای زندگی بهتر ما را به کجا می‌برد... .

دوشنبه هجدهم آبان 1388
بيست سال بعد از فرو ريختن ديوار
ديواری که نشان دروغ و ديکتاتوری و نفرت و مرگ بود و سياستمدارها بنيانش نهاده بودند، اما به دست توانای مردمی فروريخت که هراس و نفرت و دروغ و جدايی را برنمی‌تافتند و مشتاقانه آزادی را با تمام وجودشان فرياد می‌زدند.

© AP
و امروز آرزوی همان آدمها و همه‌ی ما برای دنيایی بدون ديوار؛ چه ديوارهای بتونی و سيم‌های خاردار و مرزهای جدايی و چه ديوارهايی که در ذهن آدمها ساخته شده؛ ديوارهای نفرت، تبعيض، جدايی‌طلبی، خودبرتربينی، ايدئولوژی‌زدگی، انحصارطلبی، دگم انديشی و استبداد.
دنيای بهتری که رويا نيست و از فروريختن ديوارهای جدايی در قلب تک تک ما آغاز می‌شود.
شنبه هجدهم مهر 1388
هجرانی
صبح پاييزی مغموم است و من بی‌حوصله ام. دست و دلم هيچ به نوشتن نمی‌رود وگرنه اين همه حرف بود که بنويسم، از اين پاييز نالان و گريان آلمانی که هيچ شباهتی به آن پاييز دوست داشتنی پادشاه فصل‌های من ندارد، از بيست و نه سالگی که به آهستگی فوت کردن يک شمع آمد، از جايزه‌ی نوبل، از خوشی و ناخوشی محيط کار، از خوشبختی و عروسی، از دلتنگی که مثل بختک می افتد رويت، نه از هيچکدام نمی‌توانم بنويسم و هيچ کاری نمی‌خواهم بکنم. نشانه‌ی افسردگی است؟ باشد!
اصلاً بايد از افسردگی فصلی پاييزی بنويسم که هيچ چيزت نيست و همه چيزت هست. چيزی می‌خواهی که نمی‌دانی چيست.
ناقوس کليسا و قطرات درشت باران. صدای ممتد آژير...
راستی بايد از ماه بنويسم، از ماه تنها و بی‌دفاع که اين روزها بمباران شده. ماه هم ديگر آن ماه درخشان آينه‌ی عشق‌های پرسوز نيست، کره‌ای است سرد و سياه و تنها که اين روزها با بيل و کلنگ به جانش افتاده‌اند.
کوير و شريعتی و زنگ انشاء، چقدر دورند آن روزها و دورتر هم می‌شوند با ضربات مهلک سی سالگی که در آستانه ايستاده و به در می‌کوبد در انتظار پاسخ:

که‌ايم و کجاييم
چه می‌گوييم و در چه کاريم؟
 
پاسخی کو؟
  به انتظار ِ پاسخی
        عصب می‌کِشيم
 
و به لطمه‌ی پژواکی
  کوه‌وار
        درهم‌می‌شکنيم.

«شاملو، ترانه‌های کوچک غربت»

شنبه یازدهم مهر 1388
و کسی به فکر باغچه نيست...
زلزله، سيل، طوفان، سونامی و آدمها که گروه گروه می‌ميرند.
مرگ و درد اگر دور باشد از دايره‌ای به خصوص در جغرافيای احساس ما، کمرنگ می‌شود. مثل اينکه بشنوم عزيزی در تهران باتوم خورده، بدنم اينجا درد می‌گيرد. اما در سوماترا، در فيليپين، در اين جزيره‌های پراکنده در آن طرف اقيانوس آرام، صحنه‌های مرگ و فاجعه و نابودی جزيی از زندگی شده و ما آرام عبور می‌کنيم از کنار تمام اينها.
ديدن مرگ آدمها اما هميشه غمگين‌کننده است، ديدن اجساد متلاشی شده، چه گوشه‌ی خيابان، چه بی‌پناه در خانه‌هايشان، و کسی به فکر ‌بی‌پناهی اين همه آدم نيست. انگار ماهی که از تنگ کوچکش بيرون افتاده باشد، انگار جوجه‌ای که از آشيانه‌اش روی زمين افتاده باشد؛ و دست بزرگ و مهربان آدمی نيست برای کمک به اين همه بی‌پناهی.

هفته‌ی پيش، سرد و تلخ و تنها و خسته، روز سختی را گذرانده بودم و همينجا، روی کاناپه خوابم برده بود. تلفن که زنگ زد نمی‌دانم چه در صدايم در همان اولين کلمه‌ای که با برداشتن گوشی گفتم بود که مادرم از آن طرف خط گفت: چی شده پانی جان، مريض شدی دخترم؟
اين دو جمله‌ی کوتاه تا امروز در گوشم می‌پيچد و هر بار طنين مهربانترين صدای جهان، نوازشم می‌کند و در عين حال، دلم را مچاله می‌کند از دلتنگی.

ما آدمها، جزيره‌های کوچک پراکنده در اقيانوس، چه خوب بود دست مهربان مادری، همراه و توشه‌ی راهمان بود.

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
صبور و اميدوار
سر نهار، وقت قهوه خوردن، توی راه، اول جلسه‌ی علمی، خلاصه هر فرصتی که پيش می‌آيد بحث‌ کشيده می‌شود به انتخابات هفته‌ی آينده‌ی مجلس آلمان (و به طور غير مستقيم انتخاب صدر اعظم).
البته بحث داريم تا بحث! نه کسی احساساتی می‌شود، نه کسی عقيده‌ی ديگری را مسخره می‌کند و نه کسی کانديدايی را به عرش اعلاء می‌برد. اکثر افراد کانديداها را از روی حزبشان می‌شناسند و انتخاب می‌کنند و حزب‌ها هم تاريخچه‌ی صد ساله دارند و عملکرد و چشم‌انداز معين. آن يکی راست افراطی است و آين يکی چپ افراطی و دو سه تا اين وسط و يکی هم طرفدار محيط زيست. می‌دانی که شعارهايشان تا چه حد واقعی است و حيطه‌ی قدرتشان تا کجاست.

همکارم رو به من می‌کند و می‌پرسد، خب پانته آ، بگو ببينم نظرت راجع به انتخابات آلمان چيست؟
من، با خنده‌ی مصنوعی: نظری ندارم.
اصرار می‌کند که پس فکر نکرده‌ای که اگر می‌توانستی رای بدهی به که رای می‌دادی.
من، با لبخندی آماسيده بر صورت: فکر که چرا، اما اسم رای که می‌آيد ياد همان يک باری که رای دادم می‌افتم که بدجور دردآور بود!

اين روزها تلويزيون تبليغی نشان می‌دهد برای ترغيب مردم به رای دادن. و آخرش می‌گويد که نظر تو مهم است، و رای تو شمرده می‌شود. بيشتر از آنچه فکرش را بکنی!

و به گذشته‌ی آلمان می‌اندیشم، به جنگ، به نابودی ديکتاتورها، به فروريختن ديوارهای ايدئولوژی، و به جايی که امروز ايستاده‌اند. و فکر می‌کنم که بايد صبور باشيم...و اميدوار، و بيدار!