با آرزوهای خوب!
هشت، نه ساله باید بوده باشم وقتی که اول بار کلمهی مواجهه به گوشم خورد. کتاب شعر دایی جانم چاپ شده بود، کتاب لاغری بود با جلد سرمهای تیره و طرحی از پنجرهای با قاب سفید، با حروف درشت رویش چاپ شده بود: مواجهه. چقدر پرپر زدم که بدانم مواجهه یعنی چه، که کتاب را بخوانم، و بفهمم شعرهای کوتاهش را. فکر میکنم از کل کتاب و شعرهایش، تنها فهمیدم یکی از شعرها راجع به دخترش است، آن هم فقط برای اینکه نام "گلبرگ" در گیومه و با حروف برجسته نوشته شده بود. آن شعر را ندارم اینجا. چند خط از شعر "چشمهایش" را مینویسم تا یادم بیاید انتظاری نبوده از بچهی هشت ساله!
«پروانهای است این
یا ابری رقصان
دامن چرخان
مینشیند و گیسو رها میکند
بر آب.
ابر است یا بنفشهای نگران
که آسمان متراکم
برای پاسخهایش
مهیای هبوط است...»
حالا بیشتر از بیست سال از آن روزها گذشته و من به معنای مواجهه رسیدهام، به آن پنجرهی سفید که زمان پشتش جاری است، و به آن امید نهفته. که گریزی هست از تاریکی و سیاهی ناگزیر اطراف به روشنی آن سوتر.
باید به این عبور، به این مسیر، به این رودرویی تن درداد. باید گذاشت تا روشنایی روبرویی با زمان راه را نشانمان دهد. دیگر نه دردی هست، نه سردرگمی، نه پریشانی. لذت مواجهه هست و شهود و درک.
در آستانهی سی سالگی به مواجهه فکر میکنم:
«...تنها تو نیستی
پاروکشان
بر دریاچه های آفتابگردان
بی اعتنا به دوردستی ساحل.
تاملی
بر فرود برگی طناز
و مسیر زیگزاگی سبزش
تو را به خویشتن می خواند.
پروانه و بنفشه
می وزند
ابرهایی به بوی پونه و ریحان
به چشم می آرند.
بگو ببارند
بگو ببارند...»
شعر "چشمهایش" اثر احمدرضا قایخلو.
سپتامبر ماه دلتنگی است: هفت سال پیش این روزها شروع کرده بودم به خداحافظی و خریدن آخرین اقلام لیست همراه آوردنیهایم. چه روزهایی بود آن روزها. چقدر جرات داشتم برای مقابله با همهی دنیا انگار...
امروز سالگرد چهلمین سال کاری یکی از کارمندان بخش ما بود. از چهارده سالگی شروع کرده به کارآموزی و کار کردن، الان چهل سال است که بی وقفه و باانگیزه کار میکند و خودش میگوید تا ده سال دیگر میخواهد ادامه بدهد*. تکنسین آزمایشگاه است و در طول این همه سال، با همه جور آدمی کار کرده. تقریبا اکثر رییسهای فعلی بخش ما همکار/رییس او بودهاند و همه از انگیزهی بالا، تجربه و خوب کار کردنش تعریف میکنند. همیشه یک شوخی آماده زیر زبانش هست و بدون هیچ رودروایسی و ملاحظهای در سر به سر هر رییس و کارمندی میگذارد. الان دیدمش لنگان لنگان راه میرود، میگوید زانویم کهنه شده، میخواهم به فروش شرکت کمک کنم و چند تا قطعهی پلیمری کار بگذارم، اگر دلت بخواهد میتوانم از رنگ های تو هم برایش بخرم که خوش قیافهتر شود.
چهل سال کار کردن؟ حتی فکرش هم مرا خسته میکند.
نشستهام پشت میز کار و مشت مشت برگهی زردآلو میجوم . پدرم برایم خشک کرده، از باغ خودمان. صدای رییسم از راهرو میاید و من حوصلهاش را ندارم. خودم را مشغول میکنم به کار، سمیناری که باید جمعه گزارش بدهم روی میز خاک میخورد و من فکر میکنم آخرین باری که اینقدر بیحوصله و خسته و بیانگیزه بوده ام کی بود؟
در کوچه باد میاید، این ابتدای ویرانی است...
* طبق قانون کار آلمان، سنوات خدمت ملاک بازنشستگی نیست، بلکه باید سن فرد به شصت و هفت سالگی برسد. یعنی احتمال دیدن افرادی که حتی پنجاه سال سابقه ی کار مفید داشته باشند کم نیست.
به خودم نهیب میزنم که یادم بماند، که فرق است میان نگاه کردن به زندگی از دریچهای دیگر و افقی بالاتر، واز بالا نگاه کردن به آدمها و زندگی دیگرگونهشان. خطرناک است که فکر کنی، زندگی کسی که به دغدغههای ریز یا جزییات دیگری از زندگی میپردازد، حقیرتر است و زندگی تو برتر. مگر نه اینکه نقطهی اشتراک همهی اینها، زندگی است و زنده بودن و انسان بودن. و مگر نه اینکه زندگی شاید یک خیابان دراز باشد که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد؟! و کسی چه میداند که آیا از بخت بلند ما بوده یا از بداقبالیمان، که زندگی ما را در این مسیر به خصوص قرار داده و این همه را تجربه کردهایم؟
یاد بگیریم که صبور باشیم در برابر تفاوتهایمان، و احترام بگذاریم به دیگرگونهگی و دیگراندیشی آدمها.
اصلا، زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب سادهی کوچک...
