تبليغاتX
آينه
شنبه بیست و چهارم مهر 1389
زمان
 زندگی رو دور تند جریان داره و برای من که همیشه زمان با ارزش‌ترین و تاثیرگذارترین پارامتر زندگی‌ام بوده، این شتاب گرفتن بیش از حدش تبدیل شده به عامل محدود کننده. قبل‌ترها می‌توانستم زمانم را طوری مدیریت کنم که هم وظایف محول شده و کارهایم را در کوتاه‌ترین مدت ممکن به سرانجام برسانم، و هم با تقریب خوبی، همیشه، کیفیت کارم را حفظ کنم و به نحو مطلوبی موفق هم باشم.
اما حالا باید بین زمان و کیفیت یکی را انتخاب کنم: کارم به طور رسمی دو برابر شده، و حجم عظیم ورودی‌ها به مغزم و بدو بدوی روزانه و سر و کله زدن با مسائل به خودی خود استرس‌آور، فرصتی برای ایستادن و نفس کشیدن برایم باقی نگذاشته. به اندازه‌ی کافی هم در غربت زندگی کرده‌ام که بدانم اصل "زندگی و کار در کشوری غیر از سرزمین مادری به خودی خود، عامل محدود کننده و ترمز زمان است" واقعیت غیر قابل تغییری است که باید به عنوان جزیی از زندگی پذیرفتش. نتیجه‌ی همه اینها میشه اینکه: دیگر به طور جدی اینجا نمی‌نویسم. این صفحه به همین شکل باقی میمونه و احتمالا نوشته‌های خصوصی‌تر گاه گداری منتشر می‌شوند برای آگاه‌سازی حلقه ی دوستان از حال و روز و روزگار اینجانب...


با آرزوهای خوب!

شنبه دهم مهر 1389
در آستانه
ماه مهر، ماه من است، دوست‌داشتنی‌ترین ماه سال، بس که روزهایش مهر دارد و آرامش و حس وهم‌آمیز دل‌انگیزی که نمی‌دانم اسمش را باید بگذارم تعلیق یا سکون یا مواجهه. به گمانم مواجهه باید باشد. اصلآ سی سالگی سن مواجهه است. بیست و نه مکاشفه بود. کشف خود، کشف زندگی، کشف از کجا آمده‌‌ام و این حرفها، نه! حتی خیلی ساده‌تر از این: کشف این لحظه‌های جاری و ساری، کشف زمان. همه‌ی آن درد و سردرگمی ناگریز مکاشفه‌ی آن روزها لازم بود تا برسم به این خوشنودی و دل‌شادی این روزها، به حالا، به روبرویی با حقیقت هستی، به مواجهه. 

هشت، نه ساله باید بوده باشم وقتی که اول بار کلمه‌ی مواجهه به گوشم خورد. کتاب شعر دایی جانم چاپ شده بود، کتاب لاغری بود با جلد سرمه‌ای تیره و طرحی از پنجره‌ای با قاب سفید، با حروف درشت رویش چاپ شده بود: مواجهه. چقدر پرپر زدم که بدانم مواجهه یعنی چه، که کتاب را بخوانم، و بفهمم شعرهای کوتاهش را. فکر میکنم از کل کتاب و شعرهایش، تنها فهمیدم یکی از شعرها راجع به دخترش است، آن هم فقط برای اینکه نام "گلبرگ" در گیومه و با حروف برجسته نوشته شده بود. آن شعر را ندارم اینجا. چند خط از شعر "چشم‌هایش" را می‌نویسم تا یادم بیاید انتظاری نبوده از بچه‌ی هشت ساله!

«پروانه‌ای است این
یا ابری رقصان
دامن چرخان
می‌نشیند و گیسو رها می‌کند
بر آب.
ابر است یا بنفشه‌ای نگران
که آسمان متراکم
برای پاسخ‌هایش
مهیای هبوط است...» 

حالا بیشتر از بیست سال از آن روزها گذشته و من به معنای مواجهه رسیده‌ام، به آن پنجره‌ی سفید که زمان پشتش جاری است، و به آن امید نهفته. که گریزی هست از تاریکی و سیاهی ناگزیر اطراف به روشنی آن سوتر.
باید به این عبور، به این مسیر، به این رودرویی تن درداد. باید گذاشت تا روشنایی روبرویی با زمان راه را نشانمان دهد. دیگر نه دردی هست، نه سردرگمی، نه پریشانی. لذت مواجهه هست و شهود و درک.

در آستانه‌ی سی سالگی به مواجهه فکر می‌کنم: 
«...تنها تو نیستی
پاروکشان
بر دریاچه های آفتابگردان
بی اعتنا به دوردستی ساحل.
تاملی
بر فرود برگی طناز
و مسیر زیگزاگی سبزش
تو را به خویشتن می خواند.
پروانه و بنفشه
می وزند
ابرهایی به بوی پونه و ریحان
به چشم می آرند.

بگو ببارند
بگو ببارند...»
 
شعر "چشم‌هایش" اثر احمدرضا قایخلو. 

یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389
و باز هم کار
گفتم حوصله‌ی رییسم را ندارم، فردایش دیگر رییسم نبود... مسوولیت تازه‌ای گرفتم و گروهم عوض شد. با اینکه قائدتا باید خوشحال باشم و تا حدی خوشحال هم هستم، اما دلشوره و استرس زیاد شدن کارم اجازه‌ی خوشحالی نمی‌دهند.
یکشنبه است و نشسته‌ام خانه و برنامه‌ی مورد علاقه‌ام را در مورد تاریخ اینکا‌ها و ماچو پیچو میبینم، شقایق دارد در اتاق ابوا میزند و خانه زیر آفتاب مطبوع پاییزی آرامش خوب و دلپذیر "همه ی کارها انجام شده" را دارد، اما ناگهان یادم می‌افتد که چقدر کار باید انجام دهم و چقدر چیز باید یاد بگیرم، و ناگهان همه ی آرامش دود می شود و میرود هوا.
فرصتی برای خستگی نیست...
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389
کار
استرس و مشغله‌ی کاری و مهمان‌داری و مسافرت‌های پشت سر هم و دلتنگی دست به دست هم داده‌اند تا احساس خستگی من به بی‌نهایت میل کند. امروز اینقدر احساس خستگی و بی‌انگیزه‌گی می‌کردم که حتی توان حرف زدن هم نداشتم. فکر می‌کنم به نقطه‌ی مینیمم منحنی توانم رسیده‌ام.
دلم خواب می‌خواهد، خواب زیاد، خواب خوب خانه.

سپتامبر ماه دلتنگی است: هفت سال پیش این روزها شروع کرده بودم به خداحافظی و خریدن آخرین اقلام لیست همراه آوردنی‌هایم. چه روزهایی بود آن روزها. چقدر جرات داشتم برای مقابله با همه‌ی دنیا انگار...

امروز سالگرد چهلمین سال کاری یکی از کارمندان بخش ما بود. از چهارده سالگی شروع کرده به کارآموزی و کار کردن، الان چهل سال است که بی‌ وقفه و باانگیزه کار می‌کند و خودش می‌گوید تا ده سال دیگر می‌خواهد ادامه بدهد*. تکنسین آزمایشگاه است و در طول این همه سال، با همه جور آدمی کار کرده. تقریبا اکثر رییس‌های فعلی بخش ما همکار/رییس او بوده‌اند و همه از انگیزه‌ی بالا، تجربه و خوب کار کردنش تعریف می‌کنند. همیشه یک شوخی آماده زیر زبانش هست و بدون هیچ رودروایسی و ملاحظه‌ای در سر به سر هر رییس و کارمندی می‌گذارد. الان دیدمش لنگان لنگان راه می‌رود، می‌گوید زانویم کهنه شده، می‌خواهم به فروش شرکت کمک کنم و چند تا قطعه‌ی پلیمری کار بگذارم، اگر دلت بخواهد می‌توانم از رنگ های تو هم برایش بخرم که خوش قیافه‌تر شود.
 
چهل سال کار کردن؟ حتی  فکرش هم مرا خسته می‌کند.
نشسته‌ام پشت میز کار و مشت مشت برگه‌ی  زردآلو می‌جوم . پدرم برایم خشک کرده، از باغ خودمان. صدای رییسم از راهرو می‌اید و من حوصله‌اش را ندارم. خودم را مشغول می‌کنم به کار، سمیناری که باید جمعه گزارش بدهم روی میز خاک می‌خورد و من فکر می‌کنم آخرین باری که اینقدر بی‌حوصله و خسته و بی‌انگیزه بوده ام کی بود؟
در کوچه باد می‌اید، این ابتدای ویرانی است...

* طبق قانون کار آلمان، سنوات خدمت ملاک بازنشستگی نیست، بلکه باید سن فرد به شصت و هفت سالگی برسد. یعنی احتمال دیدن افرادی که حتی پنجاه سال سابقه ی کار مفید داشته باشند کم نیست.

سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389
ارتفاع پست
قبلا اینجا از موهبت آگاهی گفته بودم: که چه فرقی است میان انسانی که می‌داند (و می‌داند که می‌داند)   و آنکه نمی‌داند (و نمی‌داند که نمی‌داند)؟
امروز مثال خوبی یادم آمد: دیده‌ای که در ارتفاع چه طور همه چیز حقیر به نظر می‌آید؟ انگار کن سوار هواپیما باشی و ارتفاع بگیری و ببینی چه طور همه چیز آن پایین کوچک و کوچک‌تر می‌شوند و جزییات، محو و نامریی؟ دانش هم همین است: هر چقدر که بدانی (و بیندیشی) و تجربه کرده باشی، افق دیدت گسترده‌تر می‌شود. کلیات زندگی را می‌بینی و حس می‌کنی و خیلی از جزییات به نظرت پیش پا افتاده و نامهم می‌آیند.
از بالاتر نگاه می‌کنی و می‌بینی چقدر فاصله‌ات با آن زمین زیاد شده: فاصله‌ی کسی که می‌داند، کسی که لذت دانستن را، آفریدن را، لذت عشق را، لذت تاثیرگذاری را تجربه کرده است، کسی که ابهت بودن و نبودن را، درد را، فقدان را، دوری را، تولد دوباره را، کسی که ترس را، جنگ را، مزه مزه کرده باشد... و آنکه نمی‌داند. هر چه این قبیل تجربه‌ها بیشتر باشند، بیشتر فاصله می‌گیری با آن پایین و دشوارتر میشود برایت کنار آمدن و سر و کله زدن با جزییات: بارها شده که از تلاش آدمهای دور و برم (اغلب در محیط کار) برای مهم جلوه دادن خودشان و رقابت با دیگری، از اهمیت بیش از حدی که به جزییات و ظواهر و ... می‌دهند، از برآشفتگی بچگانه‌شان به خاطر مسائل پیش پا افتاده تعجب کرده‌ام، و فکر کرده‌ام، در زندگی بسی مسائل مهم‌تر وجود دارد، چرا چسبیده‌اید به این پوسته؟ گاه فکر می‌کنم اینها که جنگ را ندیده‌اند، وحشت از دست دادن همه چیز را تجربه نکرده‌اند، از سرزمینی نیامده‌اند که  انسانی برای اساسی‌ترین حقوق خودش بجنگد و به زندان برود و اعتصاب کند و شکنجه شود و بمیرد، از جایی دیگر روی کره‌ی خاکی خبر ندارند که کسی برای بدیهی‌ترین اصول زنده ماندن جنگی هر روزه را تجربه می‌کند... معلوم است که مهم‌ترین دغدغه‌شان حقوق سر برج می‌شود و تعطیلات سالانه و ماشین و تعداد مقاله‌ی چاپ شده و .... .
دشوار است همگون شدن با این آدمها.
بعد به آدم‌هایی فکر می‌کنم که افق وسیع‌تری از من دارند. آنهایی که بسیار بیشتر می‌دانند، آنها که بسیار کتاب خوانده‌اند، بسیار بیشتر تجربه کرده‌اند، بیشتر دیده‌اند، بزرگتر دیده‌اند، و فکر می‌کنم چقدر دوست دارم یاد گرفتن از این آدمها را، مصاحبت با آنها را. آیا آنها هم از همگون شدن و هم‌نشین شدن با من طفره می‌روند؟

به خودم نهیب می‌زنم که یادم بماند، که فرق است میان نگاه کردن به زندگی از دریچه‌ای دیگر و افقی بالاتر، واز بالا نگاه کردن به آدمها و زندگی دیگر‌گونه‌شان. خطرناک است که فکر کنی، زندگی کسی که به دغدغه‌های ریز یا جزییات دیگری از زندگی می‌پردازد، حقیرتر است و زندگی تو برتر. مگر نه اینکه نقطه‌ی اشتراک همه‌ی اینها، زندگی است و زنده بودن و انسان بودن. و مگر نه اینکه زندگی شاید یک خیابان دراز باشد که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد؟! و کسی چه می‌داند که آیا از بخت بلند ما بوده یا از بداقبالی‌مان، که زندگی ما را در این مسیر به خصوص قرار داده و این همه را تجربه کرده‌ایم؟
یاد بگیریم که صبور باشیم در برابر تفاوت‌هایمان، و احترام بگذاریم به دیگرگونه‌گی و دیگراندیشی آدمها.

اصلا، زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده‌ی کوچک...