تبليغاتX
آينه
چهارشنبه سوم تیر 1388
یارب مباد...
وقتی نقش بر زمین شدی فریاد زدم : نه.... نه....

وقتی شرابه‌های خون صورت معصومت را پوشاند نفسم بند آمد که بود؟ کدام فرزندم بود؟
این ندا بود که بر سر دست می‌رفت، ندا بود که اوج می‌گرفت او بود که می‌رفت تا ندایش جهانی را فرا گیرد٬ تا دل سنگدلان بی‌خیال را هم از غم عظیمش به درد آورد، تا چشمهای ناباور دوست و دشمن به دستهای خونین جانی و جانیان رها شده در میان معترضان آرام خیره گردد.

سرباز گمنام٬ پاسدار٬ بسیجی٬ گارد ویژه .... و دهها نام و رنگ و لباس دیگر....تنها سقوط را می‌بینم٬ سقوط از کجا به کجا؟
از اوج عزت و شرف تا حضیض کینه و نفرت٬ از اعتبار بی‌همتای مردانگی و دلاوری در برابر متجاوز تا ننگ رها نمودن مرزها و واگذاری آن به اغیار و هجوم به هموطن بی‌دفاع٬ اما آگاه و حق طلب.

ترا چه شد فرزندم؟! یادت هست آن هنگام که برای هر وجب این خاک مقدس دلاورانه خود را به آب و آتش می‌زدی چقدر به داشتنت افتخار می‌کردم٬ با سربلندی برایت دعا می‌خواندم و به هر قطره خونت که بر زمین می‌ریخت با غرور می‌گریستم.

آن روز حضورت شجاعت و مردانگی را به تصویر می‌کشید اما امروز.....
امروز حضور تو یعنی ترس٬ یعنی مرگ٬ دستهایت یعنی خون. امروز در نهایت حقارت و یزدلی اما با پوششی رعب آور گمان می‌بری که همانی. تو خود بهتر می‌دانی که نیستی٬ که نمی‌توان با تکیه بر افتخار دیروز ننگ امروز را پذیرفت.

راستی آن هنگام که مرزهای آبی کشورم را سخاوتمندانه واگذار کردی چه دریافت کردی که شادمانه با متجاوز کیک تولد نوش جان نمودی؟ و روز به روز بذر کینه و نفرت بر دل این مردم پراکندی و مست از باده قدرت بلامنازع خویش از پادگانها به خیابانها سرازیر شدی، دیگر تحمل هیچ صدای مخالفی را نداشتی.

چه بر سرت آوردند فرزند برومند دیروزم و جانی ترس برانگیز امروز که حتی حضور هوشمندانه همین مردم را که تو را بر سریر قدرت نشاندند بر نمی‌تابی، با چهره‌های مخفی با ابزار قدیم و جدیدت گوشت و پوست هموطنت را درهم می‌کوبی و زخمی التیام نیافتنی بر قلب و روح میلیونها انسان می‌نشانی.

همان بهتر که صورتت را می‌پوشانی٬ خود بهتر می‌دانی که چرا٬ بپوشان٬ بپوشان تا نبینم چگونه به قهقرا رفتی! چهره‌ات چگونه اهریمنی شد که به‌راحتی نیروهای پشت صحنه دیروز را که با همدلی در هر کوی و برزن برایت لباس می دوختند و نیازهای ریز و درشتت را در جبهه‌های واقعی برآورده می‌ساختند در جبهه‌ای بی‌دشمن٬ در سنگری بی‌یاور٬ بی‌هیچ افتخاری به خاک و خون می‌کشی!
شرم ابدی بر تو باد...

و این منم٬ مام وطن، مادر زمان٬ مادر تمامی نسلها که امروز در بهت و سکوت و اندوه ناظر فاجعه نابودی و سقوط شخصیت فرزندان پاسدار خویشم.

ایران و ایرانی پاینده باد...

مادر تمامی جانبازان دیروز
و مجروحان امروز

توضیح: این متن را مادرم نوشته و به من اجازه‌ی بازپخش داده.

شنبه سی ام خرداد 1388
خانه سياه است

جمعه بیست و نهم خرداد 1388
چه روزگار تلخ و سياهی
فکر کرده بودم انتخابات که تمام شد مطلبی بنويسم درباره‌ی نگرانی‌ام از ترويج نفرت و بدبينی و دودستگی ميان مردم، ميان دوستان و عزيزانم.
از اينکه تقسيم شده‌ايم به گروهی سبز و سياه و قهوه‌ای و قرمز.
از اينکه باز، همه بازی خورده‌ی سياستی هستيم که نفاق و جدايی را گسترش می‌دهد.
دلم گرفته بود از شنيدن حرفی که مرا خائن می‌خواند که با رايم نظام را مشروعيت می‌بخشم، از آن يکی که مرا و همفکرانم را تهرانی و بالای شهرنشين و مرفه بی‌درد می‌خواند به خاطر آنکه دستهای کانديدای مورد نظرم سفيد است و کارنکرده. از آن يکی حرف که مرا (و اکثريت مردم را) به ساده دلی و کوته فکری متهم می‌کرد، که باز گول بازيهای نظام را خورده‌ايم، و خود از موضعی بالاتر بدون آلوده شدن دستانش بازی خوردن ما را نظاره می‌کرد.

حالا، انتخابات تمام شده و روزها و لحظه‌هايی را شاهديم که حتی بدبين‌ترينمان هم در کابوس‌هايش نمی‌ديد، حالا نگرانی و نفرت و کينه‌مان از بانيان اين آشوب و همدليمان با هم دم به دم بيشتر می‌شود و در کنار هم آتش گرفته‌ايم از اين استبداد سوزاننده، حالا با بغض در گلو و ترس در نگاهمان، اميد می‌دهيم به همديگر از راه دور.

دلم می‌خواهد بدانم آنکه احمدی نژاد را به خاطر پينه بسته بودن دستانش رييس جمهور بهتری می‌دانست، حالا هم دستان به خون آغشته‌ی او را لايق اين مقام می‌داند؟ يا آن يکی و آن يکی، آيا می‌آيند کنار من يار دبستانی را بخوانند و بگويند دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره کنه؟ آخه کی ميتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟

جمعه بیست و نهم خرداد 1388
اين شب منفور
آنگاه
خورشيد سرد شد
و برکت از زمينها رفت.
 
و سبزه‌ها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به درياها خشکيدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت.
شب در تمام پنجره‌های پريده‌رنگ
مانند يک تصور مشکوک
پيوسته در تراکم و طغيان بود
و راهها ادامه‌ی خود را
در تيرگی رها کردند.
 
ديگر کسی به عشق نينديشيد
ديگر کسی به فتح نينديشيد
و هيچ‌کس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد.
...
چه روزگار تلخ و سياهی
نان نيروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود.
پيغمبران گرسنه
از وعده‌گاههای الهی گريختند
و بره‌های گمشده
ديگر صدای هی‌هی چوپانی را در بهت دشتها نشنيدند.
...
اما هميشه در حواشی ميدانها
اين جانيان کوچک را می‌ديدی
که ايستاده‌اند
و خيره گشته‌اند
به ريزش مداوم فواره‌های آب.
 
شايد هنوز هم
در پشت چشمهای له‌شده، در عمق انجماد
يک چيز نيم‌زنده‌ی مغشوش
بر جای مانده بود.
که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست
ايمان بياورد به پاکی آواز آبها.
 
شايد، ولی چه خالی بی‌پايانی
خورشيد مرده بود
و هيچ کس نمی‌دانست
که نام آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته، ايمان است.
 
آه، ای صدای زندانی
آيا شکوه‌ی يأس تو هرگز
از هيچ سوی اين شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

تکه هايی از شعر ''آيه های زمينی'' فروغ فرخزاد

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
به چه عنوانی، به چه نامی؟ به چه جرمی؟

                                                                                                                            

گيرم که می‌زنيد
گيرم که می‌کشيد
با رويش ناگزير جوانه چه می‌کنيد؟

                                                                                                                                  

لال شده‌ام من، چه بنويسم که حسم را بيان کند وقتی حتی همين اسم بلاگفا مرا ياد حجم عظيمی از نفرت می‌اندازد، نفرتی که قلب و ذهن هيچکداممان، شبيخونش را پيش بينی نمی‌کرد.

کاش برزخ اين روزها خواب باشد، کاش بيدار شويم، کاش بيدار شوند.
کاش بيدار شويم و ببينيم برگشته‌ايم به زمین پاک و دوست داشتنی و آرام خودمان، نه اين دوزخ بوی خون و دود گرفته.
کاش بيدار شوند و ببينند خود بيشتر از ما در هيمه‌ی دوزخ خودکرده‌شان خواهند سوخت.