تبليغاتX
آينه
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
مبارک شماييد!

مبارک شماييد!

 سالی که گذشت برايم سال خيلی خوبی بود، پر بود از اتفاقات خوب و به‌ياد‌ماندنی، لحظات شيرين، موفقيت در درس و کار و زندگی... خلاصه که خداوند را بسی شاکرم. خب غربت و دوری هم که هميشه بد بوده و هست، اما کاريش نميشه کرد.
اما برعکس برای کشورم سال بسيار بدی بود.  به‌عبارتی همه موفقيت‌ها مربوط به اموری بوده‌اند که که خودم به‌طور مستقيم در آنها نقش داشته‌ام و نکات منفی آنهايی بوده‌اند که توانی در تغييرشان نداشته‌ام. البته شايد اشتباه در همين‌جا باشد: ما عادت کرده‌ايم که زاويه ديدمان محدود باشد به اموری که به‌طور‌ مستقيم به شخص ما يا خانواده‌‌مان مربوط می‌شود، آنچه يک قدم دورتر، در خيابان، در مدرسه، در جامعه‌ می‌گذرد را با گفتن جمله ساده‌ی 'تغييرش از عهده من خارج است' درز می‌گيريم و هميشه منتظريم يک‌جوری! 'معجزه‌ای' از آسمان رخ بده و يک‌شبه همه‌ی خرابيها رو آباد کنه. درسته که سياست خارجی غلط، قانونهای تبعيض‌آميز، عدم 'عدالت برای همه' و اقتصاد بيمار و هزار تا مشکل دیگه تو ساختار کلی جامعه وجود داره، اما مگر نه اينکه همه اينها رو ما، 'تک‌تک ما یا امثال ما'، به‌وجود آورديم: به اونها رأی داديم، در مناسبات خودمون به اونها عميقا معتقديم، در روابط خانوادگی و شهرونديمان  همون اصول غلط رو به‌کار می‌بنديم و ...
نميخام بگم که مشکلات و معضلات پيچيده جامعه ايران رو ميشه به اين راحتی تجزيه تحليل کرد و براش نسخه‌ پيچيد، اما به اين معتقدم که اگه هر کدوم از ما افق ديدمون رو وسيعتر بکنيم و سعی کنيم مشکلات رفتاری خودمون رو که در نهايت به کل جامعه برمیگرده، بشناسيم و درمان کنيم و جامعه رو جدا از خودمون ندونیم، گام بزرگی برداشته‌ايم... 

سال نو مبارک!

 

یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384
دلتنگ‌نامه

دلم برای سفره هفت‌سين تنگ شده است.
دلم برای حس غريب دم سال‌تحويل تنگ شده است.
دلم برای درختهای پرشکوفه باغچه‌ی حياطمان تنگ شده است.
دلم برای بوی بهار، بوی خاک باران خورده، بوی تميزی خانه بعد از خانه‌تکانی،  بوی شيرينی و آجيل شب عيد و اسکناس نو، برای فرش‌های قرمز شسته شده که با باد ميرقصند، برای ماهی قرمز کوچولو‌های بيچاره‌ی مستاصل در تٌنگ، تنگ شده است.
دلم برای خانه، برای عزيزانم تنگ شده است.

دلتنگ نامه

دلم برای تارم، برای صدای خوش ساز استاد، برای نگاه رضايتبخش و لبخند تا‌ييدش بعد از يک اجرای خوب تنگ شده است.
دلم برای خودم تنگ شده است.... راستی چند وقت است با خودم خلوت نکرده‌ام؟

جمعه بیست و ششم اسفند 1384
دوچرخه
دوچرخه نازنينم رو از جلوی در خونه تو روز روشن دزديدن! تازه قفل هم بود...نامردا با قفل بلند کردن!
کلی حالم گرفته‌ست. نوييش و پولش به کنار، کلی باهاش خاطره‌های خوب‌خوب داشتم، کلی باهم سفر رفته بوديم، کلی خوشگل و ناز بود....
از ديشب تا حالا هزار بار خودمو لعنت کردم که چرا نبرده بودمش تو پارکينگ يا زيرزمين که در وروديش قفله.

اينجور مواقع بدترين حسی که سراغ آدم مياد پشيمونی و حسرت کارای نکرده است.
خيلی حالم گرفته ست،
خيلی حالم گرفته ست،
خيلی حالم گرفته ست...

پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
دم غروب
دم غروب، تو اتوبوس شماره  ۱۰۶ کنار پنجره نشسته‌بود و بيرون رو نگاه ميکرد.. . داشت با خودش فکر ميکرد که به همه هدفهايی که تا حالا  تو زندگی داشته رسيده و موقعيتی داره که اکثر آدمهای دور و برش رو به رشک می‌اندازه. يادش افتاد که صبح به مادرش تو تلفن گفته که چقدر از زندگی تنهايی و بدون حضور 'پ' راضيه و خوشحال. بعد يکی‌يکی خاطره‌های گذشته‌اش با 'پ' زنده شدن و جلوی چشمش رژه رفتن... وقتی به خودش اومد جلوی چشماشو يک پرده نازک گرفته بود و چراغ‌های کنار خيابون نور زردشونو با يک هاله‌ی مبهم پخش ميکردن. سرشو تکون داد و فکر کرد که: چشمام ضعيف شده، نور رو با هاله ميبينم. خانوم مسنی که روبروش نشسته‌بود لبخند زد و گفت شايد عينک لازم داری.... فهميد باز با صدای بلند فکر‌‌ کرده!

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
ايران کلوئيدی
داشتم نتايج نمونه‌هام رو با ميکروسکوپ الکترونی می‌ديدم که چشمم افتاد به اين بخش از نمونه.

ايران کلوئيدی

اين گلوله‌ها ذرات پليمری هستند معلق در آب با اندازه‌ی حدود ۲۰۰ نانومتر (۹-۱۰ متر) که به روش پليمريزاسيون امولسيونی تهيه شدن و معمولاً يک توزيع نا‌منظم دارن. برای خودم که خيلی عجيب و جالب بود که به طور اتفاقی اينجوری کنار هم شکل نقشه ايران رو گرفتن. بهش دريای خزر و خليج‌فارس رو اضافه کردم. ازش پرينت که گرفتم سوپروايزرم ديد و کلی کيف کرد، گفت بايد تو روزنامه‌های ايران چاپ کنی. بعد دولت کشورت (البته اون ميگه ملا‌ها!) بهت جايزه ميده و ميگه که معجزه شده! بيچاره نميدونه که تو کشورم اين مسائل کاملا عادی هست: وقتی عکس رهبر رو روی ماه می‌بينند و دور کله رئيس‌جمهورمون هاله نور دراومده و ... ديگه چند تا ذره نا‌قابل که تازه اونم به شکل مشکوک حالت نقشه کشور رو گرفتند، چه جذابيتی می‌تونه داشته باشه؟

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
دست مريزاد!
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
تنها براى ثبت در تاريخ؟؟؟
با اين متن موافقم.
علاوه بر اينکه به طور کلی چندان موافق استفاده از انرژی هسته‌ای نيستم، به دليل شرايط خاصی که امروز وجود داره، به هيچ وجه پافشاری و اصرار دولت برای تحقق ' انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!' رو قابل قبول نميدونم و معتقدم که اين شرايط مسلما به  ايجاد تنش بيشتر و بحران جدی ختم خواهد شد.

تکبير!

نميدونم کاری ميشه کرد؟ تدبيری از اهل‌فنی؟ سياستی از سياست‌شناسی؟ چاره ای از صاحب‌نظری؟
امان از اين چرخ نخبه‌کش سفله‌پسند و امان بيشتر از تنبلی، خود‌خواهی، عدم همدلی و اتحاد ما... . شايد هم اينقدر اوضاع خراب شده و به قولی آب از سرمون گذشته که ديگه کرخت شديم و خودمون هم متوجه نيستيم چه بلايی داره سرمون مياد...

شنبه بیستم اسفند 1384
روز آخر
تب دارم به علاوه هزار و يک عالمه کار عقب افتاده! اما عين سوسک مرده افتادم گوشه خونه و هر نيم ساعت يک بار چشمم رو باز ميکنم و يادم می‌افته که چقدر کار بايد تا آخر وقت امروز انجام بدم و دوباره پلک‌هام می‌افته رو هم!

داخل خونه رو گند گرفته و بيرون رو هم برف.... لامصب عين سگ داره برف مياد. يار هم داره ميره ايران و دو هفته تنهايی پيش رومه.

اينم از روزنگار  زندگی ما.

پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
چه بر سر مردمان سرزمینم رفته است؟
متاسفم و دردمند ...

يعنی ديروز وقتی که با همکارام نشسته بودیم و قهوه و کيک بعد از ناهار رو ميخورديم، وقتی با خنده و خوشی به ماتياس و سباستين و فيليپ می‌گفتيم که امروز روز زن است و شما بايد امروز قهوه درست کنيد و ما کار نمی‌کنيم... که ماتياس جوابمون رو داد که نه، اتفاقا شما بايد امروز پا‌به‌پای ما کار کنيد، اين روز روز زن شده به خاطر کسانی که می‌خواستند حقوق و فرصت شغلی برابر با مردها داشته باشند...يعنی همون موقع... بر سر زنان و مردان هم‌وطنم به طور کاملا برابر باتوم فرود آمده و گروهی ديگر از زنان و مردان -باز هم به طور کاملا برابر- نظاره ميکردند اونها رو بدون هيچ اعتراضی. حتی با تمسخر که حقتونه، لابد ميخواهيد همين يک ذره لباس رو هم که ميپوشيد نپوشيد...

خشونت خشونت می آورد. نمی‌دانم که اين آدمها که اينجور وحشيانه کتک ميزنند و باتوم روی سر و صورت آدمهای بيگناه فرود می‌آورند چه در کودکی و جوانی ديده اند که اينطور قسی‌القلب گشته اند. من باور ندارم که اينها روبوت هستند، اينهايی که اينچنين از درد ديگران لذت می‌برند بايد يا کينه شخصی داشته باشند يا بيمار روحی باشند.

چند بار بايد بفهميم که خانه از پای بست ويران است و تک تک آدمهاش نيازمند اصلاح هستند؟

سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
۸ مارس
هيجده سالم که بود، يک فمينيست دو آتشه بودم، البته از فمينيست بودن فقط اسمشو داشتم با يک رگ گردن بر‌آمده و دردی که از زن بودن می‌کشيدم، -نه از نفس زن بودن که هميشه باعث غرور و افتخارم بوده (که به جنسيت خويش غره‌ام) بلکه درد ناشی از مورد ظلم قرار گرفتن، ظلم و استبداد مرد‌سالاری چند‌هزار ساله سرزمينم- و فکر می‌کردم که حالا بايد اين حق از دست رفته رو از مردهای اطرافم پس بگيرم. اين حس و غرور جوانی (بخوانيد بچگی و بی‌تجربگی) با من بود که با 'A' آشنا شدم. طفلک چنان خاطرخواهم بود که نگفته حق رو به من می‌داد! ولی من (با کله‌ای پر از باد) همچنان قصد داشتم تلافی هرچه تبعيض و ظلم ديده بودم يا می‌ديدم بر سرش بياورم. چيزی هم که زياده ظلم و بی‌عدالتی و تبعيض: از شنيدن متلک به خاطر ظاهر و لباس گرفته، تا سنت‌های احمقانه و خرافه‌های پوسيده، و تا قوانين دست و پاگير رسمی و اداری... و من هی می‌شوريدم و می‌شوريدم و .. آخرش شد يک رابطه بی‌‌فرجام با کلی احساس عذاب وجدان و پشيمانی.

بعد از اون کمی عاقل‌تر شده بودم سعی می‌کردم با گفتمان روی مردهای اطرافم تأثير بگذارم. ۲۱ سالم بود که عاشق 'B' شدم. آدمی از يک خانواده سنتی با مؤلفه‌های مذهبی، يک مردسالار حرفه‌ای، از اونا که زن رو ناقص‌العقل می‌دونن و فقط مناسب آشپزی و سبزی پاک‌کردن و غيبت! حالا اين مدل تحصيل‌کرده‌اش بود که با کلی انصاف! ميگفت ۹۹ درصد زنها اينجوريند و تو استثنا هستی... بماند که به‌خاطر دوستی با چنين آدمی چقدر موجب در‌اومدن شاخ رو کله اطرافيانم شده بودم، به خصوص برای اونايی که سابقه ذهنی از به اصطلاح فمينيست‌بازی‌های من داشتند. در طول یک سال دوستی با تمام وجود سعی کردم که نگرش و رفتار اين آدم رو تغيير بدم، چه به اين اعتقاد داشتم و دارم که تنها راه حل اصلاح جامعه بيمار، نه تغيير حکومت ناسالم، بلکه تغيير تک‌تک ذهن‌های مشکل‌دار و ناسالم اون جامعه هستش (از جمله خودم!). می‌پنداشتم که بايد بتوانم روی اطرافيانم تأثير داشته باشم. اما موفقيت چندانی نداشتم. و حتی می‌ديدم که به خاطر عشق چقدر حاضر شده‌ام از خواسته‌هايم کوتاه بيايم: شده بودم سمبل زندگی‌ای که هميشه به باد انتقاد می‌گرفتم: سازش و مدارا...

آممممما من اون ماهی‌ای نبودم که دوست داشته باشه در مسير جهت آب شنا کنه!!!

به هر حال، شکست نسبتا بزرگی بود اين رابطه و فرجامش، اما خوش اقبال بودم که پايان اين رابطه هم زمان شد با شروع زندگی جديد در آلمان و آشنا شدن با يک سيستم نسبتا! غير مريض... روزهای سختی رو پشت‌سر گذاشتم اما می‌ديدم که اعتماد به نفس و اميدم برای تغيير و اصلاح دوباره برگشته سر جاش!  آشنايی و تجربه دوستی و زندگی با 'C' (که بسياری از داشته‌هايم رو مديون اويم) از يک‌طرف و بالاتر رفتن سنم و آموختن تجربه‌های روابط سالم و برابر انسانی در محيط کار و زندگی و جامعه از طرف ديگر شناخت کاملتری از خودم و خواسته‌هايم رو برايم به ارمغان داشت و همه و همه باعث شد که دوباره به ضرورت تلاش و تلاش و تلاش و از پا‌نايستادن برای دستيابی به جامعه‌ای کم و بيش ايده‌آل با حقوق و ارزش برابر برای همه انسانها برسم. تلاشی که سعی کرده‌ام و می‌کنم در سرلوحه برنامه‌ها و هدف‌هايم قرار داشته باشد.

ثمره ديگر اين 'C' شناخت آدمها و گروه‌هايی است که چه خستگی‌ناپذير برای احقاق چنين جامعه ايده‌آلی تلاش می‌کنند. در چند سال گذشته که ايران نبودم و اخبار فعاليت‌های اونها (و حرکتهای مشابه اون) رو می‌خوندم، بيشتر از هر زمان ديگه‌ای آرزو می‌کردم که در کنارشون می‌بودم.... حالا اين وبلاگ نوپا فرصتی بهم داده که تو روز زن بهشون به خاطر اين همه تلاش خسته نباشيد بلند بگم و اميدوار باشم که تعداد اينجور آدم‌ها روز به روز تو مملکتم بيشتر بشه.

دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
خب، شروع می‌‌کنم به نوشتن
اين وبلاگ قراره يک گوشه هايی از اتفاقات، افکار و ذهنيات و کلا دغدغه‌های روزمره زندگی منو نشون بده. اين ''من'' هم عبارت است از يک فقره دانشجوی جوان زن متولد ۱۳۵۹ که در برلين زندگی ميکنه و روزگار ميگذرونه. به عبارت دقيقتر اين وبلاگ آينه‌ی ذهن و زبان منه (البته آينه ی ناتمام و نصفه نيمه نما!)

يادم مياد دبيرستان که بودم يک بار موضوع انشايی داشتيم با عنوان ذهن و زبان من. مطلوب اين بود که يک ارتباط بی‌واسطه برقرار کنيم بين افکارمون و صفحه‌ی کاغذ. قرار بود سلسله افکاری رو که با شنيدن موضوع به ذهنمون مياد، تقريبا بدون دستکاری بيان کنيم. تمرين جالبی بود به خصوص برای من که وقتی شروع ميکنم به فکر کردن، هزار تا موضوع همزمان هجوم مياره به مغزم و به سختی ميتونم روند رشد اون ايده اوليه رو کنترل کنم. مثلا همين الان: قرار بود دو خط بنويسم راجع به خودم و انگيزه ام از نوشتن اين وبلاگ‌، اين همه آسمون ريسمون بافتم! راستش انگيزه ی خاصی ندارم، فقط تحت تأثير جو قرار گرفتم و ديدم حالا که امکانش هست و منم عادت دارم وقتايی که سرم شلوغه و درگيری درس و زندگيم زياده برای خودم مشغله های بيشتری درست کنم، اين وبلاگ رو راه بندازم و يک جورايی خودم و افکارم رو يک جايی ثبت کنم. اينجوری هم خودم رو توی اين آينه بيشتر و بهتر ميشناسم، هم با آدمهای جديدی آشنا ميشم که خب اکثر اوقات هيجان انگيزه و ميتونه مفيد و پرثمر باشه...
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
من آمده‌ام، که وبلاگ بنياد کنم!
الو؟ صدا مياد؟ امتحان ميکنيم، يک دو سه؟

.
.
.