

سالی که گذشت برايم سال خيلی خوبی بود، پر بود از اتفاقات خوب و بهيادماندنی، لحظات شيرين، موفقيت در درس و کار و زندگی... خلاصه که خداوند را بسی شاکرم. خب غربت و دوری هم که هميشه بد بوده و هست، اما کاريش نميشه کرد.
اما برعکس برای کشورم سال بسيار بدی بود. بهعبارتی همه موفقيتها مربوط به اموری بودهاند که که خودم بهطور مستقيم در آنها نقش داشتهام و نکات منفی آنهايی بودهاند که توانی در تغييرشان نداشتهام. البته شايد اشتباه در همينجا باشد: ما عادت کردهايم که زاويه ديدمان محدود باشد به اموری که بهطور مستقيم به شخص ما يا خانوادهمان مربوط میشود، آنچه يک قدم دورتر، در خيابان، در مدرسه، در جامعه میگذرد را با گفتن جمله سادهی 'تغييرش از عهده من خارج است' درز میگيريم و هميشه منتظريم يکجوری! 'معجزهای' از آسمان رخ بده و يکشبه همهی خرابيها رو آباد کنه. درسته که سياست خارجی غلط، قانونهای تبعيضآميز، عدم 'عدالت برای همه' و اقتصاد بيمار و هزار تا مشکل دیگه تو ساختار کلی جامعه وجود داره، اما مگر نه اينکه همه اينها رو ما، 'تکتک ما یا امثال ما'، بهوجود آورديم: به اونها رأی داديم، در مناسبات خودمون به اونها عميقا معتقديم، در روابط خانوادگی و شهرونديمان همون اصول غلط رو بهکار میبنديم و ...
نميخام بگم که مشکلات و معضلات پيچيده جامعه ايران رو ميشه به اين راحتی تجزيه تحليل کرد و براش نسخه پيچيد، اما به اين معتقدم که اگه هر کدوم از ما افق ديدمون رو وسيعتر بکنيم و سعی کنيم مشکلات رفتاری خودمون رو که در نهايت به کل جامعه برمیگرده، بشناسيم و درمان کنيم و جامعه رو جدا از خودمون ندونیم، گام بزرگی برداشتهايم...
سال نو مبارک!
دلم برای سفره هفتسين تنگ شده است.
دلم برای حس غريب دم سالتحويل تنگ شده است.
دلم برای درختهای پرشکوفه باغچهی حياطمان تنگ شده است.
دلم برای بوی بهار، بوی خاک باران خورده، بوی تميزی خانه بعد از خانهتکانی، بوی شيرينی و آجيل شب عيد و اسکناس نو، برای فرشهای قرمز شسته شده که با باد ميرقصند، برای ماهی قرمز کوچولوهای بيچارهی مستاصل در تٌنگ، تنگ شده است.
دلم برای خانه، برای عزيزانم تنگ شده است.

دلم برای تارم، برای صدای خوش ساز استاد، برای نگاه رضايتبخش و لبخند تاييدش بعد از يک اجرای خوب تنگ شده است.
دلم برای خودم تنگ شده است.... راستی چند وقت است با خودم خلوت نکردهام؟
اينجور مواقع بدترين حسی که سراغ آدم مياد پشيمونی و حسرت کارای نکرده است.
خيلی حالم گرفته ست،
خيلی حالم گرفته ست،
خيلی حالم گرفته ست...

اين گلولهها ذرات پليمری هستند معلق در آب با اندازهی حدود ۲۰۰ نانومتر (۹-۱۰ متر) که به روش پليمريزاسيون امولسيونی تهيه شدن و معمولاً يک توزيع نامنظم دارن. برای خودم که خيلی عجيب و جالب بود که به طور اتفاقی اينجوری کنار هم شکل نقشه ايران رو گرفتن. بهش دريای خزر و خليجفارس رو اضافه کردم. ازش پرينت که گرفتم سوپروايزرم ديد و کلی کيف کرد، گفت بايد تو روزنامههای ايران چاپ کنی. بعد دولت کشورت (البته اون ميگه ملاها!) بهت جايزه ميده و ميگه که معجزه شده! بيچاره نميدونه که تو کشورم اين مسائل کاملا عادی هست: وقتی عکس رهبر رو روی ماه میبينند و دور کله رئيسجمهورمون هاله نور دراومده و ... ديگه چند تا ذره ناقابل که تازه اونم به شکل مشکوک حالت نقشه کشور رو گرفتند، چه جذابيتی میتونه داشته باشه؟
غبطه ميخورم به شجاعتتان و افتخار ميکنم به حضورتان.
خسته نباشيد!
لينک از سودای مکالمه.
تکبير!
نميدونم کاری ميشه کرد؟ تدبيری از اهلفنی؟ سياستی از سياستشناسی؟ چاره ای از صاحبنظری؟
امان از اين چرخ نخبهکش سفلهپسند و امان بيشتر از تنبلی، خودخواهی، عدم همدلی و اتحاد ما... . شايد هم اينقدر اوضاع خراب شده و به قولی آب از سرمون گذشته که ديگه کرخت شديم و خودمون هم متوجه نيستيم چه بلايی داره سرمون مياد...
داخل خونه رو گند گرفته و بيرون رو هم برف.... لامصب عين سگ داره برف مياد. يار هم داره ميره ايران و دو هفته تنهايی پيش رومه.
اينم از روزنگار زندگی ما.
يعنی ديروز وقتی که با همکارام نشسته بودیم و قهوه و کيک بعد از ناهار رو ميخورديم، وقتی با خنده و خوشی به ماتياس و سباستين و فيليپ میگفتيم که امروز روز زن است و شما بايد امروز قهوه درست کنيد و ما کار نمیکنيم... که ماتياس جوابمون رو داد که نه، اتفاقا شما بايد امروز پابهپای ما کار کنيد، اين روز روز زن شده به خاطر کسانی که میخواستند حقوق و فرصت شغلی برابر با مردها داشته باشند...يعنی همون موقع... بر سر زنان و مردان هموطنم به طور کاملا برابر باتوم فرود آمده و گروهی ديگر از زنان و مردان -باز هم به طور کاملا برابر- نظاره ميکردند اونها رو بدون هيچ اعتراضی. حتی با تمسخر که حقتونه، لابد ميخواهيد همين يک ذره لباس رو هم که ميپوشيد نپوشيد...
خشونت خشونت می آورد. نمیدانم که اين آدمها که اينجور وحشيانه کتک ميزنند و باتوم روی سر و صورت آدمهای بيگناه فرود میآورند چه در کودکی و جوانی ديده اند که اينطور قسیالقلب گشته اند. من باور ندارم که اينها روبوت هستند، اينهايی که اينچنين از درد ديگران لذت میبرند بايد يا کينه شخصی داشته باشند يا بيمار روحی باشند.
چند بار بايد بفهميم که خانه از پای بست ويران است و تک تک آدمهاش نيازمند اصلاح هستند؟
بعد از اون کمی عاقلتر شده بودم سعی میکردم با گفتمان روی مردهای اطرافم تأثير بگذارم. ۲۱ سالم بود که عاشق 'B' شدم. آدمی از يک خانواده سنتی با مؤلفههای مذهبی، يک مردسالار حرفهای، از اونا که زن رو ناقصالعقل میدونن و فقط مناسب آشپزی و سبزی پاککردن و غيبت! حالا اين مدل تحصيلکردهاش بود که با کلی انصاف! ميگفت ۹۹ درصد زنها اينجوريند و تو استثنا هستی... بماند که بهخاطر دوستی با چنين آدمی چقدر موجب دراومدن شاخ رو کله اطرافيانم شده بودم، به خصوص برای اونايی که سابقه ذهنی از به اصطلاح فمينيستبازیهای من داشتند. در طول یک سال دوستی با تمام وجود سعی کردم که نگرش و رفتار اين آدم رو تغيير بدم، چه به اين اعتقاد داشتم و دارم که تنها راه حل اصلاح جامعه بيمار، نه تغيير حکومت ناسالم، بلکه تغيير تکتک ذهنهای مشکلدار و ناسالم اون جامعه هستش (از جمله خودم!). میپنداشتم که بايد بتوانم روی اطرافيانم تأثير داشته باشم. اما موفقيت چندانی نداشتم. و حتی میديدم که به خاطر عشق چقدر حاضر شدهام از خواستههايم کوتاه بيايم: شده بودم سمبل زندگیای که هميشه به باد انتقاد میگرفتم: سازش و مدارا...
آممممما من اون ماهیای نبودم که دوست داشته باشه در مسير جهت آب شنا کنه!!!
به هر حال، شکست نسبتا بزرگی بود اين رابطه و فرجامش، اما خوش اقبال بودم که پايان اين رابطه هم زمان شد با شروع زندگی جديد در آلمان و آشنا شدن با يک سيستم نسبتا! غير مريض... روزهای سختی رو پشتسر گذاشتم اما میديدم که اعتماد به نفس و اميدم برای تغيير و اصلاح دوباره برگشته سر جاش! آشنايی و تجربه دوستی و زندگی با 'C' (که بسياری از داشتههايم رو مديون اويم) از يکطرف و بالاتر رفتن سنم و آموختن تجربههای روابط سالم و برابر انسانی در محيط کار و زندگی و جامعه از طرف ديگر شناخت کاملتری از خودم و خواستههايم رو برايم به ارمغان داشت و همه و همه باعث شد که دوباره به ضرورت تلاش و تلاش و تلاش و از پانايستادن برای دستيابی به جامعهای کم و بيش ايدهآل با حقوق و ارزش برابر برای همه انسانها برسم. تلاشی که سعی کردهام و میکنم در سرلوحه برنامهها و هدفهايم قرار داشته باشد.
ثمره ديگر اين 'C' شناخت آدمها و گروههايی است که چه خستگیناپذير برای احقاق چنين جامعه ايدهآلی تلاش میکنند. در چند سال گذشته که ايران نبودم و اخبار فعاليتهای اونها (و حرکتهای مشابه اون) رو میخوندم، بيشتر از هر زمان ديگهای آرزو میکردم که در کنارشون میبودم.... حالا اين وبلاگ نوپا فرصتی بهم داده که تو روز زن بهشون به خاطر اين همه تلاش خسته نباشيد بلند بگم و اميدوار باشم که تعداد اينجور آدمها روز به روز تو مملکتم بيشتر بشه.