تبليغاتX
آينه
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385
اندر باب وبلاگ نوشتن
وبلاگ‌های بقيه رو که می‌‌خونم تعجب می‌کنم که چه جوری ميرسن اينقدر زودزود آپديت کنن و راجع به همه‌چی اينقدر راحت بنويسن. خودم با وجودی که موضوع برای نوشتن زياد دارم، از بچگی هم نوشتن برام خيلی لذت‌بخش و هيجان‌انگيز بوده و هيچ مشکلی با نفس نوشتن نبايد داشته باشم، اما نمی‌تونم حرفهامو و ذهنياتم رو تو اين صفحه بیارم و این بدجوری حرصمو در مياره. فکر کنم يک دليلش اينه که من اينجا صفحه کليد فارسی ندارم و نوشتن توی اديتورهای فارسی‌ساز و بعد غلط‌گيری متن و رعايت نيم‌فاصله و اصول نوشتاری (با اين وسواسی که من دارم) کلی وقت ازم ميگيره و منصرفم ميکنه از نوشتن. شايد هم دليل ديگه‌اش اينه که هنوز با وبلاگم راحت نيستم. خيلی بيشتر از اونچه که بايد محتاطم راجع به چيزهايی که ميخوام اينجا بنويسم... هر چند که تعداد کسانی که منو ميشناسن و اينجا رو ميخونن (و اصلاً تعداد کل خواننده‌های اينجا) خيلی کمه، اما باز برای خودم قوانين سانسوری شديدی وضع کردم!
الان هم گفتم اينا رو بنويسم که کم کم خودمو عادت بدم و دست از اين رويه بردارم. بالاخره بايد از يک جايی شروع کنم که با وبلاگم صميمی بشم!

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
شوخی!
من در حيرت مانده‌ام که بعضی‌ها چه توانايی بالايی در ابراز جملات طنز‌آميز دارند:

آقای احمدی نژاد گفت که ايران از تحريم بر سر برنامه مورد منازعه هسته‌ای استقبال می کند. وی افزود که "دانشمندان و کارشناسان ما بسيار خوشحال خواهند شد که بشنوند ما از سوی غرب تحت تحريم درآمده ايم زيرا اين انگيزه‌ای برای جهشی بزرگ به سوی پيشرفت صنعتی و اقتصادی خواهد شد."

رييس‌جمهوری ايران اظهار داشت که تحريم غرب عليه ايران بيشتر به خود غربی‌ها زيان خواهد زد و در مورد احتمال اقدام نظامی عليه اين کشور گفت "در واقع انديشه جنگ مانند يک شوخی است" و افزود که "اين فقط تبليغات و جنگ روانی عليه کشور ماست و ما دارای قابليت‌های فنی و ديگر توانمندی‌ها برای دفاع از منافعمان هستيم."

منبع بی‌بی‌سی

 

جمعه هشتم اردیبهشت 1385
بخنديم يا گريه کنيم؟
گزارش CNN درباره ايران رو که ميخونم با نقل قول‌هايی که از بوش و احمدی‌نژاد شده، ياد صحنه‌های کتاب هری‌پاتر ميفتم و خط و نشان‌کشيدن هری با اون پسر موبوره 'دراکو مالفوی' دشمنش تو مدرسه!
همه چی از شدت احمقانگی! (حماقت) عين قصه‌ها ميمونه؛ انگار نه انگار که امروز مهلت شورای امنيت به پايان ميرسه و تکليف و سرنوشت تک‌تک ماها (۶۰-۷۰ميليون آدم) بسته به تصميم آقايونه!
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385
قايم موشک بازی

در کمين يکديگر ...

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385
۴۰۰۰ کيلومتر دلتنگی
کلافه ام، به ۴۰۰۰ کيلومتر فاصله فکر ميکنم و دلم تنگ ميشود، تنگ و تنگتر، آنقدر تنگ که بيايد و بغضی شود که گلويم را سفت بگيرد و اشکی شود که دانه‌دانه بچکد روی گونه‌ام. اما حواسم بايد باشد که مادر نفهمد...
گوشی تلفن را نگه‌داشته‌ام و به صدای گرفته و خسته‌اش فکر ميکنم و دلم ميگيرد، آنقدر که نفسم در سينه حبس شود و در ۴۰۰۰ کیلومتری پرپر بزنم. خوب است که نميبيندم!
ياد روزی ميافتم که برادرم از ايران رفت و شانه‌های پدرم که چطور ميلرزيد وقتی بغلم کرد. و دوباره خاطره روز آمدنم برايم زنده ميشود و مادرم که اشک‌هايش را از پشت شيشه ميديدم تا برای مدتها کابوس هر شبم شود که چطور قطره قطره از غصه آب ميشود.

آرزوهايم را روی کاغذ مينويسم: فقط نميدانم به آب بسپارمش يا به باد که بر آورده شوند...

جمعه یکم اردیبهشت 1385
پرنده‌ی کوچک...
اين کبوتر تپلی ساده، از اول بهار با جفتش اومده مهمون موسسه‌ی ما شده و جالب اينکه قصد داره خونه‌اش رو همينجا وسط راه، کنار بالکن مشرف به پله‌های خروجی، جايی که ما هر روز از اونجا رد ميشيم، بنا کنه! و اصلا هم فکر.... فکر؟ فکر ديگه چيه؟؟؟!!!

       

    


داشتم با خودم فکر ميکردم کاش ميشد ما هم اينقدر راحت برای خونه و زندگيمون تصميم بگيريم، جايی که دلمون ميخواد اقامت کنيم و مهمتر از اون تو قلمرو خودمون، جايي که درخت‌ها و زمين و آسمونشو دوست داريم نگران آسايش و امنيت و آينده،  و دلواپس هزار و يک جور بلای سيل و زلزله و جنگ و بمب اتم و اظهارات رييس‌جمهورمون نباشيم...
اما بعد يادم اومد که: پرنده فقط يک پرنده بود!

پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد
و لحظه‌های آبی را
ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود...

«فروغ فرخزاد»