
احساس ميکنم اين خانوم قهوهایپوش رو ميشناسم، انگار بارها او را ديدهام، همراه کابوسهايم بوده انگار که اينچنين از او و همکارهايش وحشت دارم، مثل آن معلم پرورشی که تا سر حد مرگ ما را از خدا، از خود، از بدنمان، از ديگران و از زندگی ميترساند و ميگفت که چه طور آن دنيا ما را از يک تار مو بر حوضی از آتش آويزان ميکنند. همو که کيفهايمان را ميگشت و بعد سرمست از جاسوسيش، پيروزمندانه لبخندی از رضايت ميزد که: آی پارهای ديگر از بهشت را برای خودم خريدم... . اما! ... اين چند سال آزمودهتر شده انگار، باتوم به دست و اخم بر چهرهی حقبهجانب... . چه بيرحمانه ميزند و ميکِشد و ميبرد...؟
برخورد زنانه است اين! چه بر سرت آمده ای زن؟ انسانی تو شايد؟
آنگاه
خورشيد سرد شد
و برکت از زمينها رفت.
و سبزهها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به درياها خشکيدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت.
شب در تمام پنجرههای پريدهرنگ
مانند يک تصور مشکوک
پيوسته در تراکم و طغيان بود
و راهها ادامهی خود را
در تيرگی رها کردند.
ديگر کسی به عشق نينديشيد
ديگر کسی به فتح نينديشيد
و هيچکس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد.
...
چه روزگار تلخ و سياهی
نان نيروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود.
پيغمبران گرسنه
از وعدهگاههای الهی گريختند
و برههای گمشده
ديگر صدای هیهی چوپانی را در بهت دشتها نشنيدند.
...
اما هميشه در حواشی ميدانها
اين جانيان کوچک را میديدی
که ايستادهاند
و خيره گشتهاند
به ريزش مداوم فوارههای آب.
شايد هنوز هم
در پشت چشمهای لهشده، در عمق انجماد
يک چيز نيمزندهی مغشوش
بر جای مانده بود.
که در تلاش بیرمقش میخواست
ايمان بياورد به پاکی آواز آبها.
شايد، ولی چه خالی بیپايانی
خورشيد مرده بود
و هيچ کس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته، ايمان است.
آه، ای صدای زندانی
آيا شکوهی يأس تو هرگز
از هيچ سوی اين شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
تکه هايی از شعر ''آيه های زمينی'' فروغ فرخزاد
خوشحالم، مثل اينکه يکسری آدم دارن سر عقل ميان و کمکم اوضاع داره بهتر ميشه... .
هر چقدر هم بخواهيم زندگی خودمون رو از سياستی که سران اين مملکت در پيش گرفتهاند مجزا بدونيم، اما نميتوانيم تأثير مستقيم اخبار مربوط به آن را کتمان کنيم. چه روزهايی که با لگدپرانی دو طرف اوضاع متشنج ميشه و دلهره و استرس از همه طرف به آدم هجوم مياره. چه روزهايی که بازیهای پشتپرده به يه نتيجهی خوب ميرسه و ''بوی بهبود ز اوضاع جهان ميشنويم'' و يک اميد کوچولو مثل يک ستاره تو قلب آدم چشمک ميزنه که ''انتظار فرجی هست هنوز...''.

چگونه ميشود به آن كسی كه ميرود اين سان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد ؟!!

فقط با يک عکس: (به فلش قرمز در تصوير توجه کنيد!)

استفاده ابزاری که ديگه شاخ و دم نميخواد!
بنده دهانم از حيرت باز مانده از اينهمه هنرشناسی و احساس وظيفه مسوولان صدا و سيما، که نگرانند خداینکرده با بردن نامی از ''رکن الدين مختاری'' در تلويزيون، اصالت هنر به خطر بيفتد و جمع کثيری از مردم يک انسان پليد را با يک هنرمند اشتباه بگيرند! آن هم در برنامهای که مخاطبانش کسانی هستند که احتمالا بارها و بارها قطعات مختاری را نواخته يا شنيدهاند.
عزیزان! ارزشگذاری بر آثار موسيقيايی يک آهنگساز و هنرمند چه ربطی به منفی بودن دیگر ابعاد شخصيتش دارد که آقايان کيهانی و ساير رفقا دوباره هوچیگری درآوردهاند که آااای: «تجليل از صادركننده دستور قتل مدرس۱» و اینکه «تازهترين دستپخت مسئلهدار صداوسيما در برنامه اين هفته آواي ايرانی ارائه شد و طی آن به تجليل از ركنالدين مختاری مشهور به سرپاس مختاری صادركننده دستور قتل آيتالله سيدحسن مدرس، مبارز ملی دوره رضاخان پهلوی پرداختهشد.»
تازه گير هم دادهاند به داريوش پيرنياکان که: «استاد آهنگساز ايرانی، نتوانست بیسوادی سرپاس مختاری را پنهان كند!!!»
اين معذرتخواهی آخرش هم که ديگه واقعا نوبره:
«متاسفانه كوتاهی و غفلتی در امر رجال شناسی اين برنامه در برنامه روز دوشنبه ۱/۳/۸۵ صورت گرفته است كه شما نيز بدان التفات نمودهايد. انحراف سياسی و اخلاقی ركنالدين مختاری به حدی بوده است كه نمیبايست در اين مجموعه به او پرداخته میشد، چرا كه با چنين گسترهای از فساد سياسی و اخلاقی نمیتوانسته هنر اصيلی!!! در كنار او شكل بگيرد. بنابراين به خاطر اين قصور و كوتاهی از همه مخاطبان محترم اين شبكه عذرخواهی و تلاش میكنيم با دقت بيشتر، از بروز چنين خطاهايی جلوگيری كنيم۲»!!!
ایشالله خدا توفيقتون بده برادر!
گذشت و گذشت و ما بزرگتر شديم، کم کم سعی کرديم حد و حدود خودمونو ياد بگيريم، مشکلاتمونو با سکوت کردن حل کنيم بجای جيغ و داد و دعوا! يکجور زندگی مسالمت آميز...
اما باز زمان راه حل بود و فاصله! من اومدم اينجا و تو رفتی اونور دنيا...انگار هزارها کيلومتر فاصله بينمون لازم بود که دوباره يادمون بياد که چقدر با هم رفيقيم...که دوباره يادم بياد که چقدر مهربونیهات بهم ميچسبه! که نصيحتهات و نگرانیهات چه بهجاست... که چه خوب ميتونم باهات حرف بزنم و چه خوب ميتونی بفهميَم... هر دومون بزرگ شديم انگار....
ميدونی اولين ساله بعد از اين همه مدت که اينقدر دلم ميخواد تو روز تولدت (الان اونجا شبه البته) بغلت کنم و پیشت باشم؟؟؟ حالا از همینجا: مبارک باشه تولدت داداشی!

Happy birthday!
۲.
دوست جونم، الميرا جون، عزیز مثل خواهر، کاش ميدونستی چقدر دلم ميخواست ديشب که عروسيت بود پيشت بودم. که بغلت کنم، که باهات برقصم، که خندههات رو ببينم... اگه بدونی چقدر اينجا بالبال زدم!
رفيق پايه روزهای سختی و ناخوشی، رفيق درددلهای يواشکی، رفيق پياده رفتن از دانشگاه تا پارک ساعی، رفيق شب امتحان فال قهوه گرفتن و حافظ خوندن، رفيق بیمعرفتی کردن، رفيق کوه و سينما و کافیشاپ و شنا و شمال و شيراز و هزار و يک جای ديگه، تکيهگاه و پناه و مونس و همدم تکتک لحظههای روزهای خوب و ناخوب گذشته، عروسيت مبارک!

Mazel Tov on your marriage!