تبليغاتX
آينه
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
''روزی که زن شدم''
با هلنا، همکار آلمانيم رفتيم فيلم  ''روزی که زن شدم'' ساخته‌ی مرضيه مشکينی رو ديديم. يعنی به اصرار اون. اومد گفت موزه فيلم اين هفته برنامه‌اش به سينمای جهان اختصاص داره و دو روزش مربوط به ايرانه.
من برنامه‌ها رو چک کردم، ديدم دو روزش مربوط به خانواده مخملبافه! اول ''تخته سياه'' (سميرا مخملباف) بعد: ''چگونه سميرا تخته سياه را ساخت'' (ميثم مخملباف)، روز بعد هم يه خانم آلمانی يه فيلم راجع به ''سلام سينما  و سينمای مخملباف'' ساخته بود. بعدش هم که اين فيلم خانم مشکينی.
راستش زياد علاقه‌مند نبودم برم اين فيلم رو ببينم، از روی توضيحات سايت و اسم فيلم حدس ميزدم که بايد از اين فيلمهای تاريک و سياه باشه ... نه خودم زياد حوصله ديدن فيلم غمگين داشتم، نه دلم ميخواست که با هلنا برم و اولين فيلم و تصويری که اون از ايران ميبينه اين باشه: زن سرتاپا سياه‌پوش خوزستانی که دختر ۹ ساله رو به زور از کوچه مياره تو خونه که تو ديگه زن شدی، يا مرد غيرتی سوار اسب، با لباس و سيمای عربی که زنش رو طلاق ميده چون دوچرخه‌سواری ميکنه، و آخر هم تصوير غيرواقعی و اغراق‌شده زن پير با کلی آرزوهای رنگ و وارنگ دوران جوانی که روی هم تلمبار شدن و حالا با پول از راه رسيده جنبه واقعيت پيدا ميکنند، اما معلوم نيست چرا اخر همه اثاث روانه‌ی دريا ميشوند.
خب مسلما من نه سواد فيلم‌شناسی دارم، نه از جنبه‌های زيباشناختی يک فيلم هنری چيزی سردرمی‌آورم، اما از ديد يک تماشاگر عادی، فيلمی بود پر از صحنه‌های کشدار و خسته‌کننده، بازی غيرحرفه‌ای و مصنوعی، آهنگ گوشخراش و از همه بدتر مضمون تاريک و سياه به صورت اغراق‌شده.
بيچاره هلنا، حالش بد شده بود. بعد از فيم که نظرش رو پرسيدم، تو رودواسی گير کرده‌بود و ميگفت: خب حداقل از مناظر فيلم که لذت بردم! (کل جريان فيلم در کيش ميگذشت).
خلاصه مجبور شدم بعد از فيلم يک ساعت برای هلنا توضيح بدهم که ايرانی غير از اون چيزی که در فيلم ديده و هر روز راجع به دولت جنگ طلبش در اخبار ميشنود، هم وجود دارد. ايرانی که من از آنجا می‌آيم. که ميشود به عنوان يک زن، هم زندگی کرد: دانشگاه رفت، کار کرد، شايد دوچرخه سوار شد، لباسی به جز چادر و به رنگی غير از سياه پوشيد ... و مردهای ايرانی هم، همه آنی نيستند که در فيلم نشان داده‌ميشود.

والا من که نميفهمم؛ شما ميدانيد که چه اصراری هست به اينهمه تاريک‌نمايی؟

توضيحات:
- فيلم برنده جوايز متعدد از فستيوالهای خارجی است. يعنی نظر من کاملا شخصی و غيرکارشناسانه است.
- نکته مهم فيلم از نظر من نشان دادن اين واقعيت بود که مذهب و مهمتر از اون تعصب و سنت در خون ماست و نه اجباری از طرف حکومت.
- مسلما من طرفدار نشان دادن يک تصوير زيبای احمقانه از ايران، مثلا نشان دادن زندگی تجملاتی در شمال شهر تهران نیستم. حرف من مخالفت با بسط دادن يک تصوير به کل جامعه است. اينکه نشان داده شود همه زنها در ايران لباس سياه ميپوشند و چادر. حرف من به هلنا هم اين بود که حتا در آلمان هم بين زندگی و طرز تفکر يک خانواده روستايی با يک خانواده آکادميک تفاوت وجود داره، و بسط دادن يک رفتار يا يک اتفاق به کل جامعه، صحيح نيست. حالا اگر يک هنرمند نشان دادن هر سياهی و زشتی را رسالتش ميداند، من نفهميدم. شايد فيلم مخاطب خاص هنرشناس داشت... .

دوشنبه سی ام مرداد 1385
:(
پشيمانی بدترين احساسيه که به آدما دست ميده. برای جبران اون آدم حاضره دست به هر کاری بزنه. هزار بار وقايع قبل از اون اتفاق رو مرور ميکنه و به خودش لعنت ميفرسته که چرا اين کار رو کرده... خودشو به آب و آتيش ميزنه که از فکر و خيال راحت بشه اما فايده نداره!

پی‌نوشت: يه کاری کردم، يه چيزی رو خراب کردم که عينِ ... گاو! پشيمونم :(

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
خسته نباشید!
کارهايی که بايد انجام شود:
تهيه گزارش يک سال کار روی تز دکترا، نوشتن مقاله، آزمايشهای تاييدی، مطالعه، آموزش به دانشجوی جديد، ...، اسباب کشی، کارهای اداری.


کارهايی که در واقع انجام ميشود:
وبلاگ‌خوانی، خبرخوانی، چک کردن اورکات، ماريو آنلاين، جستجوی عکس‌های جديد گارفيلد، امانت گرفتن چند کتاب از کتابخانه و روی هم چيدن آنها، وبلاگ‌خوانی دوباره، وبلاگ‌نويسی، نهار، بحث با بقیه دانشجوهای فعال دکترا و پست‌داک‌ها در مورد اينکه چرا در بدن انسانها باسن وجود داره و اينکه کمتر داشتن باسن نشان تکامله يا باعث به‌هم خوردن تقارن بدن ميشه! وبلاگ‌خوانی، ورق زدن چند صفحه از مقاله، کار کردن روی فونت روی جلد تز.

راندمان: چيزی حدود ۹۹.۵٪.

و تماشای قيافه گارفيلدکه از بالای مانيتورم به من نگاه ميکنه:

جمعه سیزدهم مرداد 1385
يک، دو، سه، حرکت!

جابه‌جايی در سه شماره:

از تو حرکت، از خدا برکت!

چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
و عشق، اين کليد طلايی!
چه خوبه که يه نفر باشه که غمها و غصه‌ها، دلتنگيها و دلشوره‌ها، بی حوصلگی‌ها و تلخيها و همه‌ی احساس‌های ناخوشايند رو يک‌جا، با مهربونی‌ها و نوازش‌ها و نکته‌سنجيهاش فوت کنه و دور بريزه... .

ميان خورشيدهای هميشه
زيبايی‌ی تو
لنگری ست ــ
خورشيدی که
از سپيده دم همه ستارگان
بی‌نيازم می کند.

نگاه‌ات
شکست ستمگری ست ــ
نگاهی که عريانی‌ی روح مرا
از مهر
جامه‌يی کرد
بدان‌سان که کنون‌ام
شب بی روزن هرگز
چنان نمايد که کنايتی طنزآلود بوده‌ است...

«احمد شاملو»

سه شنبه دهم مرداد 1385
چه بگويم؟ سخنی نيست.
همون بهتر که بشينم سر نوشتن مقاله‌ام و صدای شجريان رو گوش بدم. همون بهتر که يادم بره جنگ و کشتار و پلشتی سياست و دروغ حاکمه تو دنيای ما.
يادم بره که  بعضی وقتها آدمها اينقدر با تنگ‌نظری از يه دريچه‌ی کوچک و خاک گرفته به رابطه‌شون با ديگران نگاه ميکنند که يادشون ميره دوستی يه رابطه‌ی دو طرفه است، نه مجالی برای «فقط» طلب‌کردن و توقع داشتن و خودخواهی. که خيلی ها دروغ و دورويی و فيلم‌بازی‌کردن رو به صداقت و روراستی ترجيح ميدن و انتظار دارن که تو هم ''خودت'' نباشی، عادت کردن که تو رو تا جايی که در چارچوب خواسته‌های اونها قرار ميگيری، دوست بدونند و دوست بدارن.
همون بهتر که خودم رو تو انبوه کارهای عقب افتاده تزم گم کنم و يادم بره که چه دلتنگ و خسته و تلخم امروز.

چهارشنبه چهارم مرداد 1385
سمن‌بويان
دوشنبه دوم مرداد 1385
کلاه فارغ‌التحصيلی

اينجا رسمه که بعد از جلسه‌ی دفاع دکترا، يه چيزی به اسم کلاه فارغ‌التحصيلی به فرد تازه دکتر شده هديه ميدهند که بيشتر جنبه‌ی طنز و خنده (fun) داره، تا اون لباس رسمی فارغ‌التحصيلی که معمولا در جشن عمومی دانشگاه ميپوشند.
اين کلاه رو همکارها و دوستان اون فرد درست ميکنند با کلی عکس از دوران تحصيل، بيشتر اون عکسايی که يه جورايی خاطره‌ها ی اون دوران رو تداعی ميكنند، با يه سری تزيينات سمبوليک راجع به اون فرد، مليتش، چيزای مورد علاقه‌اش يا موضوعی که در موردش تحقيق ميکرده.
قسمت داخلی کلاه هم پره از عکسهای شنيع: هنرپيشه‌های معروف و مدلهای سکسی که به جای کله‌شون عکس فرد فارغ‌التحصيل رو چسبوندن!
خلاصه که کلی باعث خوشحالی و خنده طرف ميشه گرفتن يه همچين کادويی بعد از اون همه استرس و فشار دفاعيه.

اين عکس کلاه همکار هندی تازه فارغ‌التحصيل شده‌ی من تو موسسه است که به قول خودش عجيب و ِغريب‌ترين و مضحک‌ترين دانشجوی اينجا بوده، «I'm the most exotic PhD student ever» که البته همه هم در اين مورد باهاش متفق‌القول هستند!