تبليغاتX
آينه
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
از جرثقيل تا خدا...
اين روبرو، در محوطه‌ی دانشگاه، کار ساختمان سازی يک دانشکده‌ی جديد جريان دارد. بين اين همه آمدوشد و ملزومات و وسايل، چيزی که بيش از همه جلب توجه ميکند، جرثقيلی است عظيم که با آن اهرم بلند، کار جابه‌جا کردن مصالح سنگين را بر عهده دارد. من عاشق جرثقيلم! عشق عجيبی است، ميدانم اما يادگار دوران کودکی است و آرزويی که هيچ‌گاه محقق نشد: دوست داشتم رانند‌ه‌ی ‌جرثقيل شوم! يادم است يکی از کتابهای کمک آموزشی کانون پرورش فکری را هزار بار خوانده بودم، کتابی که طرز کار جرثقيل‌ها در آن شرح داده شده بود: در جرّ اثقالها... و يادم هست که هميشه با تشديد غليظ و شديد، ''جرّ'' را تلفظ ميکردم...
فکر ميکنم بايد حس نابی باشد که آن بالا، مسلط به همه کس و همه جا نشسته باشی، و تنها با جابه‌جا کردن چند اهرم و چند دکمه، کاری کنی مافوق قدرت بشری... به گمانم احساسی خداگونه است! وقتی از آن بالا به دنيای ما نگاه ميکند و مثل ساختن و خراب کردن پازل، راهی به رويمان ميگشايد يا سنگی جلوی پايمان ميگذارد! هر چند خيلی تصوير عرفانی و زيباشناسايانه‌ای از خداوند نيست... . تصوير کودکی من از خدا هميشه يک کوه بود! از اين کوهها که در نقاشيهای بچگی، بالای صفحه، چندين تا ازشان ميکشيديم... کوهی نه  با يک قله بلند و تيز، بلکه با شيبی تدريجی، مثل يک تپه، اما بلند و منحصربه‌فرد... و سفيد، انگار لباسی از ابر پوشيده باشد. با چشم و ابرو و اجزاء یک صورت انسانی حتی! چون ميتوانست مثل يک دوست، به حرفهايم گوش بدهد و با صدايی بم و آرامش‌بخش با من صحبت کند. بزرگتر که شدم اين تصوير لطيف ابرپوش، کم‌کم از دنيايم رخت بربست و کمرنگ شد. نميدانم تحت تأثير تعاليم زبر و خشن کسانی بود که خود را صاحب خدا و دين ميدانستند، يا آموختن علمی که هر چه احساس ميگفت را نفی ميکرد... به هر حال، خدای خوب و مهربانی بود، آن پير ابرپوش کوه‌نشين، شايد کمی شبيه به آن پيرمرد زرتشتی که در يزد ديديم که آتش را هميشه روشن نگاه ميداشت، يا چهره مادر بزرگ مادری‌ام، اما مطمئنم که هيچ شباهتی به چهره‌‌ی سربازان طالبان نداشت، به آن تصوير جوان عصبانی با دهان کف‌کرده و مشت گر‌ه‌کر‌د‌ه‌ی جلوی سفارت هم. حتا به حضرت پاپ اعظم هم! (که فکر ميکنم بيشتر يک پيرمرد بداخلاق آلمانی، و شايد هم نئو نازی، با کمی اغراق البته، را در ذهن تداعی ميکند).
بگذريم، فکر ميکنم اين تصويرسازی از خدا، بين همه، يا حداقل کسانی که با آموزه‌های دينی در بچگی برخورد داشته‌اند، مشترک باشد. چون ميخواهيم، يک جوری با آن نامريی ماورايی ارتباط برقرار کنيم، و ساده‌ترين راه ارتباط، ديدن است. مثلا ''فروغ'' خدای خوب و مهربان خودش را دارد که در پشت‌بام خانه قدم ميزند، يا ''مرجان ساتراپی'' در کتاب پرسپوليسش، ميگويد که خدا را شبيه ''مارکس'' ميديده، با ريش بلند و سفيد... حضرت موسی هم که خدا را ديد، او را به شکل نور بيان کرد. يک کارتونی هم اينجا پخش شد، که پسر جوانی که در صحرا گرفتار شده بود و خدا را از ته قلب آرزو کرد، او را به شکل ''آنجلينا جولی'' ديد! البته خانم آنجلينا گفت که هر کس خدا را به شکلی از اشکال دنيای مادی ميبيند که بيشتر از همه چيز دوست دارد.


شما تصويری از خدا داريد؟

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385
ستاره‌ها، ستاره‌های بی‌خيال ...
ستاره‌ای در آسمان چشمک ميزند، نور ميگيرد و نور ميبازد، دور ميشود و نزديک ميشود. مثل ياد تو در دلم، می‌آيد مثل وهمی آبی‌رنگ و ميرود مثل شهابی که از آسمان فرومی‌افتد، انگار هيچ وقت نبوده است.
وقتهايی هست که خيال تو در قلبم نور ميتاباند، خيال محال ... ميخواهد به واقعيت برسد، روزنی نمی‌يابد، لاجرم از دريچه‌ی چشمانم، اشک ميشود و دانه دانه می غلطد روی گونه‌ام. بغض ميشود و راه گلو را ميگيرد. ميگريم و به اميد و آرزويی می‌انديشم که با باد رفتند، به دنيا نیامده، از دست شدند.
ستاره جان، خسته نشدی از بس بيهودگی رخوت آور ما را در چرخش روزگاران ديدی و از آن بالا برايمان چشمک زدی؟ دلت نگرفت از تکرار هزاران باره‌ی اميد و آرزو، هر شب و هر کجا، دلداده هايی از يکدست و روياهايی يکسان؟

ستاره‌ای در آسمان چشمک ميزند... .

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
رقص ناتاشا

گفتم که فکر ناتاشا رهايم نميکند، اينکه چگونه توانسته آن قفس را تاب بياورد، اينکه ما (انسانها) در شرايط دشوار، چگونه قدرت تطبيق با محيط را بدست مياوريم، چگونه است که مفهوم درد و تحمل، برايمان از روزی به روز ديگر متفاوت است؟ روزی آنقدر خود را بدبخت ميدانيم که وسوسه پايان دادن به زندگی مدام دور سرمان ميچرخد، و روز ديگر در عرش به سر ميبريم، که ميخواهيم تمام دقايق و ثانيه‌های زندگی را با تک تک سلولهايمان زندگی کنيم. اين حواس، اکتسابی‌اند يا ذاتی؟ آیا  قادريم مثل ماهی‌ها، به سهممان از زندگی عادت کنيم و چه در تنگ کوچک، چه در اقيانوس بزرگ، همانطور بدون توقف «زندگی» کنيم؟

و اينکه آن مرد از ناتاشا چه ميخواسته؟ جوجه‌ی بدبختی در قفس تا به او حس اربابی بدهد؟ خدمتکاری در خانه تا نيازهايش را رفع کند؟ يا ناتاشايی در خانه، تا برايش روح جوانی و شادابی را به ارمغان بیاورد... .
ياد آهنگ رقص ناتاشا ميافتم:

Natasha brings me kisses in the moonlight.
She kneels above me, silk upon my skin.
I reach for her, and I can feel her heartbeat,
Beneath her breast so heavy in my hand...

She's happy when I hold her in the shadows,
And whispers of a life I've never known;

And will you dance, Natasha dance for me!
Because I want to feel the passion in your soul,
And when you dance, will you tell me in a story?
The joy and pain of living in your world...

«تصویر کتابی با همین نام در مورد فرهنگ روسیه»

دوشنبه بیستم شهریور 1385
همچنان زندگی...
خبر کوتاه است و غيرقابل‌باور:
دختر اتريشی بعد از هشت سال از چنگ گروگان‌گيرش گريخت.

ناتاشا کامپوش، يک دختر ۱۸ ساله‌ی اتريشی است که چندی قبل توانست بعد از هشت‌سال‌ و نيم از دست رباينده‌ی خود فرار کند.

 اين مرد (عکس سمت چپ، بالا) که ۴۴ ساله و تکنيسین برق است (بود)، در مارس سال ۱۹۹۸، ناتاشا، (عکس سمت چپ، پایین) را در راه مدرسه ربوده و وی را تمام اين مدت در زيرزمين خانه‌اش (عکس سمت راست) محبوس کرده‌بود.
مشروح خبر و جزئيات آن تنها در مصاحبه چند روز بعد ناتاشا، وقتی همه مشتاق ديدن قيافه اين دختر و شنیدن شرح استقامت و قدرت عجيب او بودند، از تلويزيون پخش شد. در تمام اين مدت، او تحت مراقبت ويژه‌ی پزشک و روانپزشک بوده به طوری که حتی به والدين ناتاشا اجازه ديدار دخترشان داده‌ نشده بود که چندان عجيب نيست با توجه به حجم عظيم هيجان و استرس وارده بر ناتاشا و اينکه در هنگام فرار بسيار ضعيف و رنگ‌پريده بوده (وزن او بعد از هشت سال، دقيقا همان وزن او در سن ده سالگی باقی مانده!).
هر چه ميگذرد اين داستان عجيب‌تر ميشود:
. مرد گروگان‌گير پس از فرار دختر، خود را به زير ترن پرت کرده و خودکشی ميکند.
. ناتاشا ميگويد که از مرگ او متاسف است، چون به هر حال او بخش بزرگی از زندگيش را تشکيل ميداده.
. بعد از چند روز ناتاشا بر صفحه تلويزيون ديده ميشود و در حاليکه چندين روانپزشک حالات او را بررسی ميکنند، فقط به سؤال‌هايی که خود انتخاب کرده جواب ميدهد.

. ميگويد که اين هشت سال زندگيش مانند جوجه‌ای در قفس (مرغدانی) سپری شده، در جايی که خود آنرا محلی برای نااميدی مينامد. که اگر بيرون رفتنهای گاه و بيگاه با ''آن مرد'' نبوده، حتما تا به حال ديوانه شده بوده. که ميترسيده در اين بيرون رفتنها با کسی صحبت کند، زيرا ''آن مرد'' تهديدش کرده بوده که همه را ميکشد.
. ميگويد يکبار برای فرار تلاش کرده، اما موفق نبوده. بعد به خودش قول داده که صبر کند تا بزرگ و قوی شود، که بايد همه اينها را به عنوان بخشی از زندگی تحمل کند، تا روزی که بتواند از اين قفس فرار کند.
. در عين حال از مردم ميخواهد که به او به چشم يک انسان عادی نگاه کنند: که آن قفس، اتاق خصوصی او بوده و دوست ندارد که هر جا عکس آن (به همراه دروغ و شایعه) پخش شود و دوست ندارد به سوال‌های بیشتر راجع به زندگی خصوصی‌اش پاسخ دهد (او اعلام نکرده که آيا گروگان‌گيرش با او رابطه‌ی جنسی داشته يا نه)... و عجيبتر آنکه همواره با احترام از رباينده‌ی خود ياد ميکند: اينکه با او غذا میپخته، تلويزيون نگاه ميکرده، کارهای خانه را با هم انجام ميدادند، ... در عين حال گفته که او، ''آن مرد''، از نوعی پارانويا رنج ميبرده: که نسبت به همه چيز شک داشته و گاهی هم در قبال ناتاشا احساس عذاب وجدان ميکرده... و آرزو ميکند که ای کاش او خودش را نميکشت تا امروز ميتوانست توضيحات بيشتری، هم به مردم و هم به خود او بدهد.

. ناتاشا در طول مصاحبه، مرتبا در مقابل  نور دوربين پلک ميزد و با دستهايش، به شکل عصبی شايد، بازی ميکرد، حرف زدنش هم تا حدی با سختی و با مکث همراه بود، اما در کل، تصوير تحسين برانگيز و قوی‌ای از خود نشان داد. نکته‌ی فوق‌العاده‌ی صحبتهای ناتاشا، اين بود که زندگی در خانه‌ی نااميدی، او را از فکر کردن به آينده و رويا ساختن بازنداشته: او ميگويد قصد دارد درسش را ادامه دهد و شايد در آينده بخواهد بازيگر شود.
اينکه او در قبال شرايط ويژه‌ای که در آن قرار گرفته احساس مسووليت ميکند: ميخواهد بنياد خيريه‌ای بر‌ای کمک به زنان آسيب‌ديده برپا کند، که قسمت اول بودجه‌ی اين پروژه از محل درآمد اين مصاحبه که به طور زنده از چند شبکه‌ی تلويزيونی پخش ميشد، تامين ميگردد.

فکر ناتاشا، چندين روز است که رهايم نميکند، قصه‌ی عجيب او، پايداری و استقامتش، قدرتش و توانايش در سازش و زندگی کردن با سرنوشت غمبارش و تسليم نشدن، حس عجيب آميخته با احترام و ترس به ''آن مرد'' و احساس مسووليتش... و آن مرد محو‌شده در تاريکی و تباهی...
. اطلاعات بیشتر و منابع عکسها: یک و دو و سه و چهار.
. میتوانید فیلم مصاحبه را اینجا ببینید.

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
نامه‌ی آخر، بند اول
از گذشته‌ها:
آنجا زمين بوی نا ميداد، بوی ماندگی و فاسد شدن.
آنجا هوا اينقدر مرطوب بود که ميتوانستی باکتريهايی که زير پوستت رشد ميکردند را ببينی.
آنجا لحظه معنا نداشت، زمان از حرکت ايستاده بود و عقربه‌ی ساعت روی بيهودگی درجا ميزد.
آنجا آسمان کوتاه و خفه بود، خورشيد رنگ‌پريده و ماه، پلاسيده، و آب، آبِ پاکِ روشنايی‌بخشِ هميشه، لجنزار متعفن مرگ.
آنجا، مرداب بود، مرداب عشق دروغين تو و محکوميت ابدی من و  حسرت جاودان جاری‌شدن در تپش هر نبض.
...
 و اينچنين سفر آغاز شد!
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385
اينجا ''خانه'' است!
خب، بعد از يک هفته مشقت و کار طاقت فرسا! ما بالاخره ساکن و مستقر شديم در خانه‌ی جديد. از سختيهای اسباب کشی که بگذريم، بسيار بسيار خوشحالم، خانه‌ی جديد را خيلی دوست دارم. حقيقتش اولين خانه‌ی مشترک و مستقلمان است. پيش از اين در اتاقهای دانشجويی ساکن بودم (و بعدتر، بوديم!) اما اينجا ''خانه'' است! خانه‌ای که خودمان ساخته‌ايم (منظورم بنای ساختمان نيست)، تک‌تک وسايلش را خودمان فراهم کرده‌ايم، برايش زحمت کشيده و ميکشيم. و چه حس نابی است اين استقلال ... نميدانم ميتوانم خوب بيان کنم يا نه؟ اما برای من که يکی از انگيزه‌های اصليم در انتخاب زندگی در اينجا، رسيدن به استقلال بيشتر و اتکای به تواناييهای خود بوده است، بسيار ارزشمند است این  استقلال، اينکه مثل بعضی از هم سن و سالهايمان، راه آسان ''طلبکار'' بودن و توقع‌داشتن را انتخاب نکرده‌ايم، هر چند که انتخاب آن مساوی می‌بود با خانه‌ای بسيار بزرگتر و زندگی‌ای مرفه‌تر، اما مسلماً رضايت کمتر.

جمعه سوم شهریور 1385
نگاهم کن!
مثل يک تکه ابر شده‌ام اين روزها، لطيف اما سرگردان، دور و نزديک به تو که آن پايين روی خاک ايستاده‌ای. باد که ميوزد، استحاله ميشوم در آبی اطراف و ''جسميت وجودم به تحليل ميرود''. شکل ميگيرم و شکل ميبازم، گاهی زشت ميشوم، گاهی زيبا، به قشنگی تمام خيالهای تو. گاهی از آسمانت غيب ميشوم، تا تو خورشيدهای هميشه را ببينی... گاهی هم دلم تنگ ميشود، دلم که ميگيرد، ميبارم. آب ميشوم و برميگردم پيش تو: آن پايين روی خاک...