تبليغاتX
آينه
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385
:(
خودم غافلگير شدم وقتی فهميدم که اينقدر حسودم!

پی‌نوشت: همکارم هنوز چهار ماه نيست که دکترايش را شروع کرده، امروز اولين مقاله‌اش را تحويل داد، همين هفته‌ی پيش بود که سوپروايزرم اومد و ازش خواست که نتايجش رو جمعبندی کنه برای مقاله، سريع يک‌دونه درست و حسابی و کامل نوشت، جوری که امروز خود سوپروايزرم دهانش باز مونده‌بود و کلی تعريف کرد ازش.
حالا من؟ پنج ماهه ازم خواسته مقاله بنويسم، هنوز که هنوزه چیزی تحويل نداده‌ام، تنها کاری که کردم اينه که همه‌ی نتايج و شکلها رو گذاشتم کنار هم، که خودش بياد قسمت توضيحش و نتيجه‌گيری رو بنويسه! کلی هم به خودم افتخار ميکردم. تازه هر روز هم کارم چک کردن هر نوع وبلاگ زنده و غير زنده‌ی موجوده. با هزار تا کار الکی ديگه. دريغ از يه ذره کار مفيد. حالا هم که اين همکارم شده انرژی منفی. امان از حسودی...

سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
همه‌ی وقتهای خواستن

گاهی وقتها آنقدر دلم هوايت را ميکند که در سينه‌ام جا کم می‌آورد.
گاهی وقتها آنقدر هوس بوييدنت کلافه‌ام ميکند که نفسم بالا نمی آيد.
گاهی وقتها آنقدر بی‌تاب آغوشت ميشوم که پاهايم برای روی زمين ايستادن کم می‌آورند.
گاهی وقتها آنقدر نوشته‌ای يا صدايی يا رنگی تو رو به خاطرم می‌آورد که خاطرم از هرچه هست و نيست تهی ميشود و تنها تو ميمانی
گاهی وقتها ...
و چقدر تو دوری برای همه‌ی وقتهای خواستن!

 

چهارشنبه نوزدهم مهر 1385
و اما عشق...
ديروز سالروز تولد سهراب سپهری بود. ياد شعر''مسافر'' افتادم و تکه‌ای از شعر که هميشه دوست داشتم. قسمتی که مسافر با صاحب‌خانه راجع به عشق صحبت ميکند و نظريات سهراب به صورت سؤال و جواب‌های ايندو مطرح شده. بدون هيچ ادعايی در شعرشناسی و سواد ادبی، ميخواهم با توجه به تجربه‌ی چندين ساله‌ام در امر عشق و ساير امور! نظريات شخصی‌ام را از خود ساطع کنم! اميد که ''چينی نازک تنهايی سهراب'' ترک برندارد.

- چرا گرفته دلت٬ مثل آنکه تنهايی؟
- چقدر هم تنها!

خب، فکر ميکنم که دل من که خيلی وقتها ميگيرد، ربطی هم به تنهايی ندارد! من دلتنگی را به دوری ربط ميدهم، و دوری را به درد. سهراب دلتنگی را به تنهايي ربط ميدهد و بعد تنهايی را به عشق. وقت هايی که من دلتنگم، دلم ميخواهد تنها باشم، وقتهايی که غم دارم، دلم تنگ چيزی است، اما نميدانم چه، دلم چيزی را ميخواهد، اما نميدانم چه... سهراب همه اينها را از عشق ميداند:

- خيال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی
- دچار يعنی...
- عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دريای بيکران باشد!

تجويز ميکند که دچارم، دچار را معمولا برای يک بيماری به کار ميبرند، خود کلمه دچار من را ياد بدبختی می‌اندازد: ناگزير بودن، بيچاره بودن. اما سهراب به زيباترين شکل ممکن (با آرایه‌های ادبی مثل: رنگ و خیال/ رنگ و رگ) دچار بودن را عاشق بودن معنا ميکند و ماهی را مثال ميزند که از نظر او عاشق بيکران دريا است...
خيلی قشنگ است، خيلی لطيف است. اينقدر لطيف که غير قابل باور می‌نمايد، ماهی عاشق درياست، چون بی‌آب زندگی نتواند. من هم بی‌هوا زندگی نتوانم کرد، اما عشقی به اين گاز بيرنگ و بو احساس نميکنم. به هر روی، با اين تشبيه دل آدم مچاله ميشود برای ماهی کوچک؛ همانطور که مسافر ابراز احساسات ميکند:

- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشيده‌ی نگاه گياه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياست

خب تا اينجا: دلتنگی به تنهايی ربط دارد، تنهايی به عشق و بعد ميرسيم به اصل قضيه: عشق به غم می‌انجامد. من فکر ميکنم که سهراب همه‌ی اينها را گفته تا به اينجا برسد و جهان‌بينی خودش را که نشات گرفته از عرفان شرقی است با چاشنی شعر و فلسفه بيان کند: که عشق، درد است و درد، زيباست و خواستنی.
اينکه هيچگاه وصل ممکن نميشود (اشاره به فاصله‌ی انسان و خدا) و اين عين زيبايی است:

- خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
- نه٬ وصل ممکن نيست
هميشه فاصله‌ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل‌آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله‌ای هست

خب اينجا من از لحاظ علمی دچار تشکيک ميشوم: وصل نور و برگ! دست نور که روی برگ‌ها باشد، يعنی انرژی تابشی خورشيد، که امواجش به ملکولهای برگ ميرسد و الکترونها را از سطح پايه به سطح برانگيخته منتقل ميکند. اين اصل بقای ماده و انرژی هم همه چيز را به هم وصل ميکند بدجور! حتا بالش آب را به خواب دل‌انگيز نيلوفر و نفوذ ملکولهای بين لايه‌ای.
از علمش که بگذريم، من با نفس اين عرفان شرقی که عشق را در نرسيدن می‌بيند و درد را زيبا، مشکل دارم. هيچ لذتی در دنيا با استشمام عطر بدن معشوق برابری نميکند، چرا بايد خودم را از اين لذت نهی کنم؟ تا روحم به عروج دربيايد؟ پس تکليف نياز های ساده‌ی انسانيم چه ميشود؟ اصلاً چه کسی ثابت کرده که روح مهمتر و برتر از جسم است و آنچه دل و تن ميخواهد کريه و ناپسند است؟

دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشياست
و عشق
صدای فاصله‌هاست
- صدای فاصله‌هايی که غرق ابهامند
- نه، صدای فاصله‌هايی که مثل نقره تميزند
و با شنيدن يک هيچ می شوند کدر

و من عشق را در رسيدن ديده‌ام: در لحظه به لحظه يکی شدن و حضور داشتن، و اين حضور را درک کردن و ارج نهادن و لذت بردن از آن.
و با تمام لذتی که از خواندن شعر زيبا (به معنای واقعی کلمه زيبا)ی سهراب ميبرم، اما با آن کوچکترين هم‌ذات پنداری‌ای نميکنم، ميشود مثل يک شمعدان نقره‌ای زيبا در ويترين، نقره‌ای که به قول خود سهراب با شنيدن يک ''هيچ'' ميشود کدر.

هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه‌هاست
و او و ثانيه‌ها می روند آنطرف روز ...

و عاشق تنها نيست: دست عاشق در دست همه‌ی زيبايی‌های دنياست، و همه‌ی خوبی‌هايش، و همه‌ی لحظه‌های شيرينش.

- قشنگ يعنی چه؟
- قشنگ يعنی تعبير عاشقانه‌ی اشکال
وعشق، تنها عشق
ترا به گرمی يک سيب می کند مانوس
وعشق، تنها عشق
مرا به وسعت زندگی‌ها برد
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن...

باز هم تعبير زيبا اما غير قابل لمس: يعنی فقط اگر من عاشق سيب باشم ميتوانم از آن لذت ببرم؟ من بدون هيچ تعبير عاشقانه‌ی قشنگی هم از سيب لذت ميبرم، شايد همين است که هنوز که هنوز است همينجا روی زمين مانده‌ام و به وسعت زندگی‌ها و امکان يک پرنده شدن نرسيده‌ام...

هر چه هست، من خودم را عاشق ميدانم، از عشقم لذت ميبرم، از شعر زيبای سهراب هم، و اين نوشته و شعر رو هم به مناسبت شش ماهگی ازدواجمان با تمام احساس تقديم ميکنم به: ''آقامون''

پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
دارم کچل ميشم!
بدجور عصبانيم! دانشجوی جديدی که اومده تو گروهمون و من قراره راهنماش باشم، به طور کامل زبان‌نفهمه... خودش روسيه و به جز روسی، جمعا دو کلمه انگليسی، کل مجموعه‌ی دانش زبانی‌اش هست! هر جمله رو بايد حداقل ده‌بار تکرار کنم به ساده‌ترين نحو ممکن، تازه بعد هم مطمئنم که نفهميده. مثلاً دانشجوی سال سوم دکتراست، اما اصلاً نمیدونه توی آزمايشگاه بايد چی کار کنه، حتی نميتونه دو تا گراف رسم کنه. خلاصه که نزديکه که موهام رو از ته بکنم. بقيه اعضاء گروه هم که هر پنج دقيقه يک بار يک‌کاری دارند که من بايد کمکشون کنم. از همه‌ی کارهای خودم عقب موندم. نميدونم ولله خدا عقل و شعور رو به اينا داده برای چی؟ بابا خوب خودت هم يه کم فکر کنی بد نيست...
لازم به ذکره که من ذاتاً  آدم خوش برخورد و صبوری هستم، اين دو هفته هم کلی اتفاق های خوب افتاده و من روی مود خوش اخلاقی و خوشحالی‌ام بوده ام! اما اين بشر بدجوری داره روی سيستم عصبی من راه ميره، گفتم اينا رو اينجا بنويسم که يه کمی تخليه عصبی بشم و با اين آدم برخورد بدی نداشته باشم که بعد پشيمون بشم.

پی نوشت: الان رفتم پيش رئيسم و يه کمی غرغر کردم. حالم يه کمی بهتره!