تبليغاتX
آينه
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
گواهی سلامت!
خب در راستای اينکه همسر محترم، نگران سلامتی روحی روانی اينجانب است، اين پست را مينويسم قربتاً الی الله.
- بنده ديوانه نشده‌ام، خيال هم ندارم بشوم.
البته گويا هر کسی که مشاعرش ايراد پيدا ميکند و به آسايشگاه مربوطه برده ميشود، اولين چيزی که اصرار کنان به آطرفيان اعلام ميدارد، اين است که: من را اشتباه آوردن اينجا، من سالمم! حالا حکايت ماست...

- چندی است که بلند فکر ميکنم. يعنی با صدای بلند فکر انجام ميدهم! ديروز هم در يک حرکت نمادين، با صدای بلند فکرهايم را وبلاگی نمودم، شد پست قبلی... اما آقا به خدا ما ديوونه نيستيم!
ميگيد نه، ليست کارهای مفيد ديروزم را ارائه ميدهم خدمتتون (البته غير از مورد با صدای بلند وبلاگ‌نويسی):
به مدت ۳ ساعت، آرشيو وبلاگ يک نفر را که ميشناسم خواندم. بعد به مدت ۴ ساعت، آرشيو وبلاگ قبلی همان نفر را خواندم. البته نکته اينجاست که آن وبلاگ قديمی ديگر وجود ندارد و کلی نبوغ و ذکاوت به‌خرج دادم تا توانستم پيدايش کنم. بعد آن فرد اصلاً مرا نميشناسد (البته با واسطه از وجودم خبر دارد، چون با يک نفر از فردهای مرتبط ارتباط دارم!)، اما من او را به‌خوبی ميشناسم. بنابراین از کلی ارتباط‌های قديمی و جديد سر درآوردم (مبارکه؟!!). ۵ ساعت بعد هم ذهنم درگير آناليز و تفسير داده‌ها بود، چون آن فرد از آدمهايی اسم ميبرد که من ميشناسم، اما با نامهای مستعار. حالا بايد اين پازل را تکميل کنم. شرمنده اگر بعضی وقتها، تکه‌هايی از اين پازل به جای هزارتوهای ذهن، از زبان سردرمی‌آورد.

ضمناً اسم اينجا آينه است...

چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
خب، بقيه اعترافات:

چهارمين خرس و سومين قطعه برای ويولن و هفتمين جاده.
پنج سالگی و دو راهی و سه ستاره در هفت آسمان
اولين عشق و آخرين بوسه از پادشاه هفتمين اقليم.

ـ تنها رمز زندگی چيست؟
ـ سهم من اين است!

۷

۳

۴

۷

۲

۵

۷

۱

۱

۰

۰

۰

اگه تونستی هفت تا کلمه‌ی بيربط بگی؟!!

دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
گاه نوشتهای دفتر خاطرات يک زن مرده

گيرم که باران هم ببارد،
دل گرفته‌ی من که نخواهد باريد.

گيرم که دل تو صبوری پيشه کرده،
من زمستان را چه کنم؟

گيرم که روزان و شبان بيايند و بی‌آزار بروند،
به انتظار تو اما، تا چند اين دفتر خالی ورق خواهد خورد؟

بگذار خيال بريسم و از آن شالی ببافم تا گرمم کند در اين سرمايی که تا استخوان نفوذ ميکند و اشک به چشم مياورد.
شال را محکمتر ميپيچم، گيرم که بوی تو را ندهد، بوی غم که ميدهد. زين جهان ما را بس!
...
- بگذريم!
- از چه؟ از من؟!! چه خوب...

چهارشنبه دهم آبان 1385
بهترين‌ِ بهترينِ من!
جمله‌ی قصارِ منِ شوهرکرده:
«بهترين شوهر دنيا، جذاب‌ترين، خوش‌تيپ‌ترين، باسوادترين، پولدارترين، روشنفکرترين، رمانتيک‌ترين و عاشق‌پيشه‌ترينِ مرد دنيا نيست (لزوماً نيست). بهترين شوهر دنيا مرديه که وقتی خسته و افسرده و مريض از سرکار ميرسی و ميگی که هوس دونر کباب کردی، وسط کارهای خودش، تو هوای سرد، ميره برات دونر کباب ميخره و ميشينه خوردنت رو تماشا ميکنه!



اون وقته که برات تجسم بهترين ميشه، بهترينِ هر چه هست و نيست... و جذاب‌ترين و خوش‌تيپ‌ترين و باسوادترين و پولدارترين و روشنفکرترين و رمانتيک‌ترين و عاشق‌پيشه‌ترين و ...


دردنامه: چشمهايم درد ميکند، سرم درد ميکند، احتياج به عينک دارم! شايد با عينک، شوهرم را هم جور ديگری ديدم...

چهارشنبه سوم آبان 1385
همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد!
پرده‌ی اول:
برای بدرقه‌ی عزيزی به فرودگاه رفته‌ام، روز قبل از عيد فطر در آلمان است و پرواز ايران‌اير که جماعت روزه‌دار را به سوی مام وطن ميبرد. بر همگان البته آشکار است که روز پرواز ايران‌اير، کل فرودگاه بسيج خدمت و بازسازی خرابيهايی ميشوند که هم وطنان قانون‌گريز از خود برجا‌ميگذارند. در کنار تمام بی‌قانونيها و به قول خودشان ''ايرانی‌بازی‌ها'' (معذرت ميخواهم، خودم هم از اين لفظ خوشم نمی‌آيد)، از صحنه‌های جالب، تقاضای طلبکارانه و گاه با دوز و کلک مردم است که انتظار دارند،چون تو فقط يک چمدان داری، بايد کمک کنی تا خانواده‌های عزيز، محموله‌های خريداری‌شده‌ی خود از فرنگ را، به سلامتی و ميمنت، از قسمت تحويل بار رد کنند. خانم و آقای جلويی ما در صف (که ظاهرشان نشان ميدهد که سالها اينجا زندگی کرده‌اند و به جز روسری اسلامی-ايرانی خانم، بقيه‌ی لباس‌ها همه مارکهای معروفی را با خود حمل ميکنند) بلند‌بلند نحوه‌ی روزه‌داری خود در آلمان را برای اطرافيان تعريف ميکنند. خب، تا اينجا مساله‌ای نيست، عادت کرده‌ايم به ''خود-مطرح کردن'' و تعريف از خود. بعد خانم که چمدان خود را به متصدی تحويل داده و فهميده که کمتر از حد مجاز بار حمل ميکند، ميفرمايند که: ''ای بابا، حيف شد، کاش يکی که بار اضافه داشت ميامد و از ما ميخواست که چمدانش را به عنوان بار خود تحويل دهيم، تا بندگان خدا، پول حمل اضافه بار ندهند، ما هم ثوابی برده باشيم!''  
نميدانم دروغ گفتن و کار خلاف کردن، طبق رساله‌های دينی، روزه را باطل ميکنند يا نه، اما خانم به افاضات خود ادامه ميدهند و در مقابل چشمان حيرت‌زده‌ی من، خانم و آقای همراهشان دو اسکناس پنجاه يورويی به ايشان به عنوان فطريه ميدهند تا با خود به ايران برده و به حاکم شرع (مجتهد واجب‌الشرايط طبق رساله) تحويل دهند.
 
پرده‌ی دوم:
فيليپ خوشحال آمده دفتر من که امروز من با يک عمل خيرخواهانه به کشورت کمک کرده‌ام! ميگويم چه کرده‌ای پسرم؟ از کمک مالی‌اش به يک گروه فعال حقوق بشر برای ايرانيان ميگويد، از اينکه در خيابان، بين مردم آلمانی اعلاميه و بروشور پخش ميکردند، راجع به وضع اسفناک حقوق بشر در  ايران، اعدام نوجوانان، و شکنجه‌ی زندانيان سياسی و فيليپ تحت‌تاثير قرار گرفته و با خوشحالی کمک کرده برای کمک به زندانيان سياسی. دلم ميسوزد برايش، فقط ازش ميپرسم مطمئنی که اين پولت صرف کمک به زندانيان سياسی ميشود؟ ميگويد که تقريبا! چون به سر و وضع فرد تبليغ کننده نميخورد که آدم شيادی باشد. اينها گروه داشتند و ليستی که از تعداد کمک‌ها که هر کدام بيش از صد يورو بود و سايت و بروشور را به عنوان تاييديه به من نشان ميدهد! اينهم از عکس‌های وحشتناک (البته بهتر است بگويم به طرز وحشتناکی مصنوعی مونتاژ شده‌ی) اعدام در ايران:

پرده‌ی سوم:
چه بگويم؟ ديگر همه به نقل و نباتهايی که از دهان آقا پخش ميشود عادت کرده‌اند. به قولی، وقتی اوضاع بيشتر از حد تحمل خراب ميشود، مردم سعی ميکنند آنرا با شوخی و جوک برگزار کنند تا قابل تحمل شود. حالا حکايت ماست!

نتيجه‌گيری، مقايسه‌ی پرده اول تا سوم:
همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد!
حرفهای رييس‌جمهور به عنوان رييس دولت به اندازه‌ی کافی درد‌آور هستند، اما وقتی خودمان در تک‌تک لحظاتمان، به روشی مشابه عمل ميکنيم یا به رواج اين طرز تفکر کمک ميکنيم، و وقتی اپوزيسيونمان آن باشد که هست، بيهوده نيست انتظار معجزتی يک شبه؟؟!