تبليغاتX
آينه
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
آستانه‌ی پر از عشق
خواب ديدم که برگشته‌ای، آمده‌ای و نشستی روی مبل، روبروی من، با چاقوی پر نقش و نگاری، خيار پوست ميکنی و پوست‌هايش را ميخوری. و من به دستهايت نگاه ميکنم. ناشيانه چاقو را در دست گرفته‌ای، اما سعی ميکنی پوست خيار را نازک بگيری. من به دستهايت نگاه ميکنم و تو حواست نيست، سرخوشی، شعری را زمزمه ميکنی: «به جويبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طويلم بودند...
به مادرم که در آينه زندگی می کرد...»
 دستت را سهل‌انگارانه تکان ميدهی، من هول برم ميدارد. تو بيخيال ميخوانی و ميرسی به اينجا که: می‌آيم٬ می‌آيم ٬ می‌آيم
با گيسويم: ادامه بوهای زير خاک
با چشمهام: تجربه‌های غليظ تاريکی...
می آيم
و آستانه پر از عشق .... صدای جيغت، شعر را نيمه‌کاره ميگذارد. انگشتت را به دهان ميگيرم و با نور آفتاب که به صورتم ميتابد از خواب بيدار ميشوم. طعم شور اشک‌هايم با بوی خون به هم آميخته، فکر ميکنم اما تو هنوز در آستانه‌ی پر عشق ايستاده‌ای. زنده‌تر از همیشه، انگار هيچ وقت نمرده‌ای!
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
يک پنجره

يک پنجره برای ديدن
يک پنجره برای شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمين می‌رسد
و باز می‌شود به سوی‌ وسعت اين مهربانی مکرر آبی‌رنگ
يک پنجره که دست‌های کوچک تنهايی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کريم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشيد را به غربت گل‌های شمع‌دانی مهمان کرد
يک پنجره برای من کافی است.

من از ديار عروسک‌ها می‌آيم
از زير سايه‌های درختان کاغذی
در باغ يک کتاب مصور
از فصل‌های خشک تجربه‌های عقيم دوستی و عشق
در کوچه‌های خاکی معصوميت
از سال‌های رشد حروف پريده‌رنگ الفبا
در پشت ميزهای مدرسه‌ی مسلول
از لحظه‌ئی که بچه‌ها توانستند
بر روی تخته حرف «سنگ» را بنويسند
و سارهای سرآسيمه از درخت کهن‌سال پر زدند.

من از ميان ريشه‌های گياهان گوشت‌خوار می‌آيم
و مغز من هنوز
لب‌ريز از صدای وحشت پروانه‌ئی است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده‌بودند.

وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های مرا تکه‌تکه می‌کردند
وقتی که چشم‌های کودکانه‌ی عشق مرا
با دست‌مال تيره‌ی قانون می‌بستند
و از شقيقه‌های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون به بيرون می‌پاشيد
وقتی که زند‌گی من ديگر
چيزی نبود، هيچ چيز به جز تيک‌تاک ساعت ديواری
دريافتم، بايد، بايد، بايد،
ديوانه‌وار دوست بدارم.

«فروغ فرخزاد»


 

سه شنبه نوزدهم دی 1385
درختها و دنيای شکسته
به درختها فکر ميکنم و به فرم فرکتاليشان. فرکتال (Fractal) از لغت لاتين «fractus» به معنای شکسته مشتق شده و در اصطلاح به يک شکل هندسی اطلاق ميشه که در هر بعد قابل تقسيم به اجزاء کوچکتر باشه، به نحوی که هر جز‌ء سايز کوچکتری از شکل اوليه شود. به عبارت ديگه، هر جز‌ء شکل اوليه رو در مقياس کوچکتری تداعی کنه. مثلاً اينها:

 

   

مأخذ       

فرکتالها در طبيعت به وفور ديده ميشند، مثلاً دانه‌های برف، کناره‌های ابرها، کوه‌ها، مواد در حالت کريستالی، برگ درختان، کلم بروکلی حتی! همه فرکتال هستند. گذشته از زيبايی ظاهری، فرکتالها دنيای پيچيده‌ای رو تشکيل ميدن. به طوری که يکی از شاخه‌های فيزيک ماده نرم (Soft Matter Physics)، به فيزيک فرکتالها اختصاص داده شده که در اون به عنوان مثال به اين پرداخته ميشه که بعد خود-شبيهی (Self-similarity dimension) يک فرکتال رو تعيين کنند.

 

مأخذ  

از بين فرکتالهای طبيعی، بيشتر از همه من درختها رو دوست دارم. به خصوص تو اين فصل که لخت و عور شده‌اند، فرم فرکتاليشان بيشتر قابل ديدنه. فکر ميکنم دنبال کردن ساختار خود-شبيهی درختها از تنه به ساقه‌های اصلی، از ساقه‌های اصلی به ساقه‌های فرعی و از اونها به ساقه‌های کوچکتر و کوچکتر، مثل دنبال کردن نبض حيات ميماند!  هر کدوم از اين ساقه‌های ظریف و نازک انتهايی که الان قسمت مرده‌ی فرکتال رو تشکيل ميدن، بهار که بياد، خودشون مادر ميشن و چند تا ساقه‌ی جديد مثل خودشون رو توليد ميکنند. وقتی به اين فکر ميکنم پر از هيجان و انگيزه ميشم. همين حس رو، گلدونهای کوچک جلوی پنجره‌ی آشپزخانه به من ميدهند، با هر برگ تازه‌ای که جوانه ميزند و هر يک ميليميتری که قدشان بلندتر ميشود... .

طبيعت فوق العاده است!

پنجشنبه چهاردهم دی 1385
اضطراب
... چند وقته که خيلی کلافه‌ام، دائم اضطراب دارم. شبها خيلی بد ميخوابم، يا خوابم نميبره يا وسط خواب، با تپش قلب از خواب ميپرم و ميبينم که خيس عرقم. نتيجه‌اش اين ميشه که روز خسته و عصبی‌ باشم.

اينها علائم داشتن استرس بيش از اندازه و بيمارگونه است. چينين استرسی در صورت عدم درمان و مقابله، ميتونه با سرعت افزايش پيدا کنه و منشاً بيماريهایی مثل افسردگی، فشار خون، سر درد، حساسيتهای پوستی، قلب درد و ... بشه.
معمولاً اضطراب، دوره‌ايه، يعنی يک دوره به شدت بروز ميکنه و بعد برای يک دوره تخفيف پيدا ميکنه يا حتی ناپديد ميشه. اينها رو ديشب کشف کردم، وقتی از شدت هيجان و تپش قلب خوابم نميبرد. تا حالا هيچ موقع دلشوره‌ها و استرس‌های گاه و بيگاهم رو جدی نگرفته بودم. هميشه هم فکر ميکردم که در مقايسه با اطرافيانم، آدم ريلکس، با اعتماد به نفس و آرومی هستم. اما اين استرس چند شب اخير، کلافه‌ام کرده. فکر کردم اگه اين فکرها رو اينجا بيان کنم حالم بهتر بشه.

عواملی که ميتونه دليل بروز استرس باشه لزوماً مربوط به زمان حال نميشه و ميتونه يادگار روزهای دور و به‌خصوص دوران بچگی باشه. مثلاً، تجربه‌های تلخ دوران کودکی، دعواهای خوانوادگی، اثرات مخرب بلايای طبيعی مثل زلزله، جنگ، ... (و من چقدر از سياست متنفرم، از جنگ، از صدام، از بوش، از بمب، از موشک‌باران تهران، از آژير قرمز، از صف شير، از قلک‌های به شکل تانک،... ادامه نميدهم، درد مشترک همه‌ی ماست اين ترس از جنگ، و ارثيه‌ی شومی که تا نسلها آرامش را از ما دريغ خواهد کرد و ما امنيت و دلخوشی را آه خواهيم کشيد.)

مشکلات تربيتی، مثل منزوی بودن، گوشه‌گير بودن، کم‌حرفی، کمرو بودن.

کمبود اعتماد به نفس، که متاسفانه از بچگی به ما خورانده‌اند: بلند نخند، در حضور بزرگتر حرف نزن، هميشه بگو چشم، ... ''زن خوب فرمانبر پارسا!''

ناراضی بودن از ظاهر، نمونه‌اش: انواع جراحی‌های زيبايی، انواع رژيم‌های لاغری، آرايش‌های ماسک‌مانند... .

مهربان نبودن با خودمان، (مثلاً من بارها خودم را به خاطر مسائل بسيار پيش پا افتاده‌ای مؤاخذه کرده ام!) توقع بيش از اندازه داشتن از خودمان: هيچ وقت با آنچه داريم و آنچه به دست آورده‌ايم راضی نيستيم و هيچ چيز خوشحالمان نميکند. در معجونی از گذشته و آينده زندگی می‌کنیم، و نه در اکنون: مثلاً، به خاطر اتفاقی که در گذشته افتاده، خودمان را سرزنش ميکنيم. يا همواره مشغول رويابينی در مورد آينده هستيم، که اين خود مشکل ديگری است: ما هميشه رويابافی ميکنيم و آرزوی مشخص و قابل دسترسی نداريم، بنابراين، رسيدن به هيچ خواسته‌ای، واقعاً خوشحالمان نميکند و همواره حسرت ميخوريم.

اهميت دادن بيش از اندازه به نظر ديگران و اينکه آنها در مورد من چه فکر ميکنند.
و بسياری مسائل ديگر.

وقتی ليست بالا را مرور ميکنم، ميبينم که اکثر اين مشکلات نه تنها در خودم، بلکه در بسياری از اطرافيانم، بسيار شايعست. همه‌ی ما کم و بيش با سيستم تربيتی و اجتماعی مشابهی بزرگ شده ايم و بحرانهای مشابهی را پشت سر گذاشته ايم.

بعضی از راه حلهای درمان که به نظرم ميرسد:
دوست داشتن خود،
ورزش،
تمرين نفس کشيدن در موقع بروز استرس،
تمرين و تمرين برای غلبه بر استرس و  عوامل استرس زا.

نوشته‌ی خيلی خوب انار در اين مورد.

هنوز که هنوز است من از حرف زدن پشت تلفن با افرادی که نميشاسمشان، وحشت دارم، به خصوص حالا که بايد به زبان آلمانی يا انگليسی، يعنی زبانی غير از زبان مادری با آنها ارتباط برقرار کنم. از رفتن به ميهمانيها و جمعهايی که کسی را آنجا نميشناسم، واهمه دارم، از بيان احساساتم، خجالت ميکشم. در مطب دکتر، يا هر جايی که بايد تنها در مورد خودم حرف بزنم، هيجان‌زده ميشوم. هميشه دهها ليست مختلف از کارهايی که بايد انجام دهم، جاهايی که بايد بروم، چيزهايی که بايد بخرم همراهم هست، هرچند نوشتن اموری که ذهن را مشغول ميکند و ليست‌بندی کردنشان، تا حد زيادی به کم‌کردن استرس کمک ميکند، اما از طرف ديگر، وجود انبوه اين ليست‌ها روی ميز کارم، برايم دلشوره‌ی عقب بودن به ارمغان می‌آورد. از الان دلشوره‌ی يکسال و نيم ديگر و جلسه‌ی دفاعم را دارم که هيات ممتحنه ميتوانند از من هر سوالی که يک شيميست بايد بداند بپرسند. هميشه دلشوره دارم که به موقع برسم، به قطار، اتوبوس، سر قرار ... . خيلی وقتها ظاهر خودم را دوست ندارم.

مسلماً در اين چند وقت با زندگی در اينجا، ممارست و تمرين، و به خصوص آشناشدن با سعيد که وجودش آرامش‌بخش و سرشار از عشق است، توانسته‌ام تا حد زيادی از اين دلشوره‌ها و استرس‌ها بکاهم و آرامش و خوشبختی‌ای را تجربه کنم که هميشه آرزويش را داشته‌ام. اما از طرف ديگر، ترس از دست دادن اين خوشبختی و بيشتر از هر چيز، دلتنگی و دوری از عزيزانم در ايران، و ترس از اينکه آنجا اتفاقی بيفتد و من بی‌خبر باشم، بسیاری از این لحظه‌ها‌ی شيرين را با ترس تلخ ميکند... .

شنبه دوم دی 1385
پنج حرف حقيقت
در راستای اين دعوت،
. من آدم متناقضی هستم، مثلاً در عين اينکه در پنجاه درصد موارد (يا بيشتر)، وقتی ميخواهم کاری انجام دهم يا حرفی بزنم، اينقدر به حواشی و جوانبش فکر ميکنم که زمانش بگذرد، در پنجاه درصد بقيه‌ی موارد (يا بيشتر!!!) دقيقاً بعد از اينکه حرفی را ميزنم يا کاری را ميکنم در موردش فکر ميکنم و مثل سگ پشيمان ميشوم. همين امر، بزرگترين اختلاف زندگی زناشويی من و آقای خانه را فراهم می‌آورد. (خب، اين هم يک حقيقت مخوف ديگر، هر چند تقريباً همه‌ی کسانی که اينجا را ميخوانند، ميدانستند!)
. به شدت دوست دارم خودم را مطرح کنم (مثلاً الان کلی خوشحالم که اينجا مطرح شدم)، در عين اينکه در بيشتر مواقع به خاطر کمبود اعتماد به نفس، از اينکار منصرف ميشوم.
. در دانشکده، عاشق دکتر ح شدم. دکتر ح يک گروه فشاری سابقاً رزمنده تقريباً چهل ساله، متأهل، دارای يک دکترای کيلويی بود که تقريباً زير آب همه‌ی استادهای ديگر دانشکده را زده‌بود و به مقام رياست آموزش دانشکده رسيده‌بود. تنها مشکل در سر راه اين عشق، اين بود که هيچوقت به صورت کسی نگاه نميکرد. به هر حال، عشق نافرجامی بود، اما من هنوز هم وقتی مردانی با قيافه ی مشابه را ميبينم، ...!
. تا سن پنج سالگی فکر ميکردم که زنهای حامله بچه‌های خود را قورت داده‌اند و بنابراين، موقع زايمان، آنها را از دهان خود بالا می آورند. (نخندين خب، مهم اينه که الان ميدونم!)
. امشب مهمان داريم (شب يلدای با تأخير) و خانه به طرز وحشتناکی به هم ريخته و کثيف است. هيچ غذايی هم حاضر نيست. من و سعيد هم هر دو به وبلاگ بازی مشغوليم.

و اما پنج نفر، به دليل اينکه من در کنار صفات پسنديده‌ی ذکر شده (مثل حسودی، تناقض، گيج بازی، تنبلی و غيره) طفل کنجکاوی هم بوده ام و هستم، دلم ميخواهد راجع به خيلی‌ها بيشتر بدانم، از بين کسانی که هنوز وارد بازی نشده اند: آزاده‌ی آفتاب پرست، دنيا‌ی مهرواژ، علی اوحدی، خانم شين و کاپيتان ميداف.