
نوروزتان مبارک!
پی نوشت: موهبتی است زیستن و مزه مزه کردن این همه خوشبختی، خاصه که در کنار عزیزانت باشی و در خانه... .
فقط زمان چنين اعجابی در آستين دارد، فقط زمان.
شايد گاهی، يک اتفاق، يک برخورد، يک توفان سهمگين، بت را يکباره بشکند: تَرَق! که قطعاً در مقطعی، دردآورتر و حادتر است، اما زوال تدريجی، و مسخ شدن صورتکهايی که زمانی برايت عزيز بودهاند و مورد احترام، خلأای پديد میآورد که به اين سادگيها پر نمیشود. فقط بايد بنشينی و اضمحلال بتها را تماشا کنی و شايد دوباره شکل گرفتن بتهای جديد را!
فقط زمان چنين اعجابی در آستين دارد، فقط زمان.
خاطرهها، خاطرههای عزيز، چه آسان رنگ میبازيد و خاکستری میشويد و محو میگرديد. زمان با شما چه میکند؟
مثل دريا می ماند زمان، آرام و دوستداشتنی و با عظمت، در عين حال، مهيب و قدرتمند. بعضی خاطرهها و يادها، مثل طرحی ابتدايیاند روی شنهای ساحل، يک موج کافی است تا برای هميشه محوشان کند. بعضی، قلعهی شنی هستند، زيبا و پرشکوه، اما آنها را نيز، موجی چند کفايت ميکند، تا از ريخت و قيافه بيفتند و کمکم بیاثر شوند.
اما بعضی خاطرات و يادها مثل صخره های ساحلی میمانند: به روزگاران، موجها، سهمگين و عصبانی میآيند و به صخره میکوبند، دريا خروش میکند، زمان میگذرد، موج ضربه میزند، ولی فقط میتواند زوايد و حواشی را کمرنگ کند، صخره صيقلیتر ميشود و با ارزشتر.
بعضی خاطرات مثل صخرهاند، با صلابت و پايدار.
ميدانم، بهار می آيد، و روسياهی است که به زمستان ميماند، هر چقدر که طولانی باشد، هر چقدر که سرد باشد، هر چقدر که خلاف «قانون» باشد!
پتيشن:
امضاء کنيد، برای آزادی بدون شرط نخبگانمان، مبارزانمان، فرزندان نمونهمان،... آزادی بدون شرط، يعنی وقتی بيايند بيرون آزادند؟ آزادی را چه تعريف ميکنی؟ در خانه؟ در برخورداری از حقوق يک انسان؟ در حضانت فرزند، در حق کار، در حق طلاق؟
صبح، اینجا:
مأمور اداره راهنمايی و رانندگی پاسپورتم را ميبيند و عکسم را، تعجب، خنده، تکان دادن سر، افسوس، من هم در جواب، همان کارها را تکرار ميکنم، ميخندم، سرم را تکان ميدهم، يعنی که متاسفم من هم. ميگويد حقوق زنان، کشورت. اظهار بیاطلاعی ميکنم. من دورم آخر، خيلی دور. گواهينامهام را هم گرفتهام و خوشحالم...
ته خط:
پشت ميلههای زندان، زندان سرد و نمور، زندان تاريک، روی ديوار خط کشيدن و روزها را شمردن لابد. فکر کردن به انگيزه، به نيروی جلو برنده و اميدی شايد، به هدف، به اوج، وقت در حضيضی؟ گودالی آنقدر عميق؟ گودالی به نام قانون؟
و فريبا ميگويد:«برای كسانی كه مبارزه میكنند من يك الگو هستم، هزاران زن بدتر يا مثل من هستند، هدفتان را ول نكنيد به جایی برسيد كه زنها بگويند ما شريك زندگی شوهرمان هستيم نه كدبانوی خانهی آنها. قانون را طوری بنويسيد كه ما مجبور نشويم به شريعت بیاحترامی كنيم....»
در کنار هم طی ميکنيم راه را با عشقی که نيرويمان است و توشهی راهمان. عشقی که توانمان ميدهد برای ادامهی راه، برای برپا خاستن از زمين پس از هر شکستی، و دوباره راه سنگلاخ را پيمودن، به اميد رسيدنی نه. که هدف خودْ راه است نه رسيدن.
پینوشت: حتی اگر اين شکست به بزرگی رد شدن امتحان رانندگی باشه بعد از نزدیك ده سال داشتن يک گواهينامهی به اصطلاح معتبر، به خاطر يه اشتباه احمقانه، و يا به خاطر بدجنسی و پول دوستی اون معلمی که کنارت نشسته، حتی اگه دردش به اندازهی درد به باد فنا رفتن حداقل ۳۰۰ يورو باشه، حتی اگه سختتر بشه به خاطر اينکه تو نيستی اينجا کنارم. ولی صدات و حرفهات، حتی از پشت تلفن، خودِ خود اميده، خودِ خود زندگی.
«و از آن هنگام که سفر را لنگر برگرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست
و من آن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت*.»
*احمد شاملو
. آقای احمدی نژاد: «دسترسی به انرژی هستهای کشور را پنجاه سال به پيش می برد»!!!
«انرژی هستهای به قدری برای پيشرفت و عزت کشور مهم است که می ارزد ما در دو برنامه پنج ساله هيچ کاری در کشور انجام ندهيم و از ظرفيت انرژی هسته ای به طور کامل بهره ببريم»
. من ميخواهم در وبلاگ مطلب سياسی، غمگين، انرژی گيرنده و منفی بينانه ننويسم، نميشود. آقا من خسته شدم از بس هر روز به خاطر کشورم با همه بحث کردم، اينقدر که شکرخوردن آقايان را توجيه کردم. يک روز بايد با همکار آلمانی-افغانیام بحث کنم به خاطر اين که ميگويد از ايران متنفرم و دليلش را هم احمدی نژاد ذکر ميکند. يک روز بايد به رييسم که دهانش بعد از ديدن گزارشی از اتوبوسهای ايران و جداسازی خانم ها و آقايان باز مانده، راجع به فقر فرهنگی و جامعهی بيمار توضیح بدهم. يک روز بايد حرفهای به شوخی گفته شدهی دوستان در مورد سلاح اتمی که ما (يعنی خود من و فک و فاميلم لابد) در کشورمان توليد کردهايم، را به شوخی برگزار کنم و دم برنياورم.
ميشه بسه؟ يعنی واقعاً ميشه؟!
. ای خدايا، من چه گناهی به درگاهت کرده بودم که بايد مستحق اين عذاب باشم؟
اينو همه ميدونند، به خصوص دوستان پلیتکنيکی، که درس شيمی فيزيک، با استاد ارجمند، دکتر «م»، به تنهايی بزرگترين کابوس دورهی تحصيلی دانشجويان شيمی و پليمر بود، ( و احتمالاً هنوز هم هست). که در دانشکدهی ما، به خاطر هر چه وسيعتر کردن ابعاد اين فاجعه، استاد حل تمرينی برای اين درس گماردهشدهبود که زیارت ايشان و رويت وجنات و سکنات آن عزيز، برای انزجار دائمی از هر چه شیمی-فيزيک و دياگرام فازی و پتانسيل شيميايی، بود و هست، کفايت ميکرد...
اونوقت من؟ حل تمرين و تدريس شيمی فيزيک؟ آن هم به زبان آلمانی؟! شوخی ميفرمايد!
سوال برايتان ايجاد شده که چه به سر من آمده که برای اين شکرخوردن اقدام کردهام؟ خودم هم دقيقش را نميدانم، ولی به احتمال زياد، ترکيبی از عوامل زير موثر بوده است:
- برخورد يک جسم سخت به ناحيهای از مغز که مسوول تصميمگيری و آيندهنگری است.
- تحت تأثير احساسات زودگذر قرار گرفتن بعد از جلسهی دفاع همکارم تاتيانا، که بسيار شيمی-فيزيک بدانست و بالاترين نمرهی ممکن را اخذ همی کرد، و تحريک عصب حسادتی اینجانب.
- جوزدگی و بیجنبگی ناشی از تعريف و تحسين استاد مربوطه در جلسهی توجيهی از زبان آلمانی بنده بعد از چهچه زدن دو جملهی «سلام و نام من فلانی است» از جانب من مر ايشان را.
- عوامل خارجی و توطئهی استکبار جهانی.
ولی در عوض دانشجويان عزيز ترم آيندهی دانشگاه پتسدام، آی خواهند خنديد، آی خواهند خنديد...