تبليغاتX
آينه
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
آرزو يا رويا
- آرزوها؟
- رنگ می‌بازند، در هماهنگی بيرحم هزاران در...
- بسته؟
- آری، پيوسته بسته، بسته... خسته خواهی‌شد.

سفر اخيرم به فرانسه در حقيقت يک دوره‌ی علمی تفريحی بود با عنوان: ''چشم‌اندازها يا روياها'. هر فرد قرار بود ضمن مرور مختصری از کارهايی که انجام داده، برنامه‌های آتی‌اش را و چشم‌اندازها و اميدها را به ديگران اعلام کند. به عنوان حسن‌ختام و بخش فرهنگی برنامه قرار شده‌بود که من و همکار ايرانی‌ام، سميناری بدهيم راجع به کشورمان: 'تصويری جديد يا آنچه از ايران نميدانيد!'. با نقشه و پرچم و سرود 'ای ايران' شروع کرديم و با فيلم‌هايی از ايران، موسيقی و رقص ايرانی و عکس‌هايی از ايران ادامه داديم. در آخر که بايد جمع‌بندی می‌کرديم و چشم‌انداز را می‌گفتيم، من گفتم «اميدوارم که شرايط فقط کمی بهتر شود، تا بتوانيم با کمال ميل شما را به بازديد از ايران دعوت کنيم.»
روی اين جمله‌ام بعد خيلی فکر کردم، مسلماً منظور من شرايط سياسی کشور بود، که من حداقل در کوتاه مدت تأثيری روی آن ندارم، اما مگر مشکل ما فقط سياست است؟ ضمناً اگر همه اينجور فکر کنند، چه کسی بايد تغييير بدهد؟

خيلی قبل، مهرواژ عزيز از من خواسته‌بود تا آرزوهايم را بنويسم، آنقدر گرفتار و مشغول کار بودم و هستم که تنها آرزويی که به ذهنم می‌رسيد، دمی وقت برای آسايش بود، برای رسيدن به کلی کار و برنامه، کلی آرزو و رويا، برای دمی با عزيزانم بودن بدون دلهره‌ی کارهای عقب‌افتاده، رسيدن به کارهايی که هميشه دوست داشتم انجام دهم و اموری که تجربه کنم و چيز‌هايی که ياد بگيرم و اينطور که پيش می‌رود گويا هيچوقت پيش نخواهد‌آمد. شايد هم زمانی فرصتش پيش بيايد که ديگر اشياقی نمانده‌باشد. مايوسانه است اما شايد طبيعی باشد که هر دوره از زندگی، ما سخت مشتاق و آرزومند چيزی هستيم، که بعدها، يا به آنها می‌رسيم و برايمان عادی می‌شوند، يا ميل رسيدن به آنها را از دست می‌دهيم.
يادم آمد که خيلی پيشترها، تازه شروع کرده بودم به يادگيری جدی زبان انگليسی، در کلاسی از ما خواسته‌شد که در مورد آرزوهايمان حرف بزنيم. بر خلاف بقيه که مدتی طولانی در مورد رسيدن به روياهايشان و پولدار شدن و شغل خوب پيدا کردن و غيره صحبت می‌کردند، من تنها يک جمله به نظرم رسيد و آن هم اين بود که ''آرزو دارم انسان مستقل و مفيدی شوم''. الان مدتهاست که مستقل شده‌ام، 'مفيد' را نمی‌دانم، 'موفق' تقريباً هميشه بوده‌ام، اما اينکه بخواهم قدمی بردارم که اثر آن ماندگار باشد و تلاشی کنم که برای ديگران مفيد باشد، فکر می‌کنم هميشه جزء آرزوها و اهدافم باقی بماند. اخيراً خيلی به اين فکر می‌کنم که اگر بخواهم مفيد باشم، بايد به ايران برگردم، و آنجا کاری کنم. البته هميشه می‌شود طور ديگری هم به قضيه نگاه کرد: بايد شرايط طوری باشد که بشود تغييری داد. برگشتن و فقط نظاره‌گر ويرانی و تباهی بودن، شرط عقل نيست. می‌شود هم فقط آرزو کرد: فکر می‌کنم الان و تا مدتها آرزويم اين باشد که شرايط کشورم بهتر شود.
من رويايی دارم!

فيلم کوتاهی که در يوتيوب پيدا کردم در مورد ايران و پايان سمينارمان بود، تصاويرش معرکه است.
 

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
(اِ)ستراسبورگ، شهر رويايی
چه می‌شود گفت در مورد شهری که هنوز لک‌لک‌ها بر فرازش پرواز می‌کنند، که خانه‌هايش رنگی است و پنجره‌هايش پر‌ از گل، که در رودخانه‌اش آرامش و عشق و زندگی بی‌وقفه در جريان است و در کوچه‌پس‌کوچه‌هايش سکوتی هزار ساله می‌وزد و به ارمغان می‌آورد هر چه هنر است و زيبايی؟

سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
جملات قصار
کشف ديروز من: «اشتباه برای اين به‌وجود آمده که اتفاق بيفتد!»

اين رو هم جايی خواندم:
«بهشت جايی است که در آن، پليس‌ها انگلیسی‌اند، آشپزها فرانسوی‌اند، مکانيک‌ها آلمانی‌اند، عشاق ايتاليايی‌اند، و همه چيز بوسيله‌ی سويسی‌ها اداره می‌شود.
جهنم جايی است که در آن، پليس‌ها آلمانی‌اند، آشپزها انگليسی‌اند، مکانيک‌ها فرانسوی‌اند، عشاق سويسی‌اند، و همه چيز بوسيله‌ی ايتاليايی‌ها اداره می‌شود.»