تبليغاتX
آينه
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
تنهایی جاده
زمين دوسش نداره: بار اضافی روی دوشش. آدمها دوسش ندارند: نفرين می‌کنند بهش که مسوول همه‌ی جدايی‌هاست، لهش می‌کنند و تف می‌اندازند روش. خورشيد دوسش نداره، آسمون دوسش نداره، هيچکی جاده رو دوست نداره. جاده تنهاست هميشه.

جاده، چسبيده به زمين داغ کوير. عرق کرده، تب کرده، اما خورشيد بس نمی‌کنه، می‌تابه و می‌سوزونه. جاده، می‌سوزه و سياه ميشه، از درد به خودش می‌پيچه. حالا از بالا که نگاه می‌کنی، جاده رو مثل يه مار سياهِ سوخته می بينی که داره به خودش تاب ميده و روی زمين کوير راه ميره، اما از نزديک که نگاه می‌کنی، صورت تاول‌زده‌ی جاده رو ميبينی که غرق درده.

همراه همه‌ی جاده‌ها، همدم و همسر و همدل، سه سال شد که با همیم، در هر راه و هر دم. و چه خوب که هستی... و چه خوب که تنها نيستيم.

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
طالع‌بينی!
احسان عزيز، چندی پيش از من خواسته‌بود راجع به تأثيرگذارترين‌های زندگيم بگويم.
کار آسانی نيست، بايد زندگی را مثل يک تابع خطی ببينی که شرايط (يا رفتارش) با زمان تغيير نمی‌کند و بعد، آن را برون‌يابی کنی و شيب و عرض از مبدأ، يا همان نتايج بازی تأثيرگذاری و آرزو ها را دربياوری. حرفم اين است که هر لحظه از زندگی آدم، -حداقل در مورد من- تحت تأثير مولفه‌هايی متغیر با زمان است: هم‌نشينان مقطعی و دوستان موقتی، آموخته‌های گذرا از محيط و جامعه و غيره.
 اصلا کار راحتی نيست: کل کار علم حول اين محور می‌چرخد که عوامل موثر بر يک پديده را بررسی کند، در مورد آدم‌ها هم همين است: می‌توانی تاثيرها را طبقه‌بندی کنی به ژن فردی و خانواده و جامعه و دوستان و ... و همين طور پيش بروی تا مثلا ماه تولد و آب و هوا و رطوبت محيط حتی! همين طالع‌بينی‌ها يا پيش‌گويی‌های شخصيت، ديده‌ای که چه طور گاهی وقت‌ها حرف‌هايشان کاملاً درست از آب در می‌آيد؟ و ما متعجب می‌شويم که چه طور از يک رقم تاريخ تولد، می‌شود اين داده‌‌ها را درآورد؟ طبق تحقيق ميدانی و حدسيات من! قضيه بايد همان تاثير آب و هوا بر خصوصيات فردی باشد. فکر می کنم مثلا اگر متولد ماه مهر در نيم کره‌ی شمالی باشی، ممکن است شخصيت يا رفتارهايی تقريباً مشابه با آنچه در طالع‌بينی گفته شده داشته‌باشی، اما اگر در نيم کره‌ی جنوبی به دنيا آمده باشی، همان حرفها صدق نکند.

در مورد خودم، اگر بخواهم جمع‌بندی غير ايده‌آلی کنم، شايد پنجاه درصد شخصيتم تحت‌تأثير خانواده و جامعه و کتاب‌هايی که خوانده‌ام و آدمهايی که ديده‌ام باشد، که همان طور که گفتم در هر مقطع زمانی متفاوت بوده‌اند. پنجاه درصد بقيه هم خودم، يعنی ژن فردی و انديشه‌هايم و جهان‌بينی نتيجه شده از آن. البته اولی و دومی از هم تفکيک‌شدنی نيستند.
مثال‌های شاخص در مورد اول که الان به ذهنم می‌آيد اينها هستند:
- تفکر استبدادی جامعه از مردسالاری بگير تا ايدئولوژی‌های زورکی قالب شده در مدرسه و دانشگاه و محل کار.
- جنگ...
- کرم کتاب بودن به معنای واقعی کلمه و خواندن و خواندن.
- و از آدمها: مادرم، دايی‌هايم، دوستانم، سعيد.

همه‌ی اينها را جمع کنی، می‌شود تازه نصفی از من!

چهارشنبه نهم خرداد 1386
جام باده‌ی می

کنسرت شجريان در برلين و برآورده شدن  آرزويی چند ساله: ديدنش و شنيدن صدای توصيف‌ناشدنيش از فاصله‌ی چند متری، باده بگردان ساقيا! و من که در ابرها سير می کردم و نگران ثانيه‌ها بودم که چه پرشتاب می‌گذشتند، اما چه رويايی...

آزاده، بيشتر از آنچه فکر کنی جايت را خالی کردم...

سه شنبه هشتم خرداد 1386
و اين راه‌های پرپيچ ...
اين آخر هفته رفتيم Sächsische Schweiz. مرز چک و شرق آلمان، بهشت واقعی. (عکسها را سعيد گرفته.)

من باهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه.

 

تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب.
خود مهتابی تو اصلا. خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها، باید
راه دوری رو بره تا دم دروازۀ روز،
مث شب گود و بزرگی. مث شب.

تازه، روزم که بیاد،
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.

مث برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلۀ مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی...

من باهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه.

 

پنجشنبه سوم خرداد 1386
آدم‌ها و بويناکی دنيايشان
کلافه‌ام، گرمم است، راهم را گم کرده‌ام. چشمهای خيره در نورم ديگر جايی را نمی‌بيند به جز این اشباح سياه، این صورتک‌های ترس‌آور، ديگر نمی‌شنوم جز صداهايی گنگ، جيغهايی گوش خراش... کورمال کورمال، خودم را به در و ديوار می کوبم، به سقف، به نور... بالهايم می‌سوزد، به خاک می‌افتم.

 

امروز حالم خوش نيست، اين روز‌ها حالم خوش نيست. خسته‌ام از خبرهای بد، از شنيدنشان، از خواندنشان، از ديدنشان. کلافه‌ام، حال شاپرکی را دارم که می‌داند نور می‌سوزاندش: می‌داند و می‌سوزد. دانستنی که رهايی نيست، بند است، عجز است، درد است.

ضمناً، ممد نبودی (و نيستی) ببينی...
ضمناً، آقای سيد محمد خاتمی، شما هم انگار هستيد اما نمی‌بينيد!