

جاده، چسبيده به زمين داغ کوير. عرق کرده، تب کرده، اما خورشيد بس نمیکنه، میتابه و میسوزونه. جاده، میسوزه و سياه ميشه، از درد به خودش میپيچه. حالا از بالا که نگاه میکنی، جاده رو مثل يه مار سياهِ سوخته می بينی که داره به خودش تاب ميده و روی زمين کوير راه ميره، اما از نزديک که نگاه میکنی، صورت تاولزدهی جاده رو ميبينی که غرق درده.
همراه همهی جادهها، همدم و همسر و همدل، سه سال شد که با همیم، در هر راه و هر دم. و چه خوب که هستی... و چه خوب که تنها نيستيم.
در مورد خودم، اگر بخواهم جمعبندی غير ايدهآلی کنم، شايد پنجاه درصد شخصيتم تحتتأثير خانواده و جامعه و کتابهايی که خواندهام و آدمهايی که ديدهام باشد، که همان طور که گفتم در هر مقطع زمانی متفاوت بودهاند. پنجاه درصد بقيه هم خودم، يعنی ژن فردی و انديشههايم و جهانبينی نتيجه شده از آن. البته اولی و دومی از هم تفکيکشدنی نيستند.
مثالهای شاخص در مورد اول که الان به ذهنم میآيد اينها هستند:
- تفکر استبدادی جامعه از مردسالاری بگير تا ايدئولوژیهای زورکی قالب شده در مدرسه و دانشگاه و محل کار.
- جنگ...
- کرم کتاب بودن به معنای واقعی کلمه و خواندن و خواندن.
- و از آدمها: مادرم، دايیهايم، دوستانم، سعيد.
همهی اينها را جمع کنی، میشود تازه نصفی از من!

کنسرت شجريان در برلين و برآورده شدن آرزويی چند ساله: ديدنش و شنيدن صدای توصيفناشدنيش از فاصلهی چند متری، باده بگردان ساقيا! و من که در ابرها سير می کردم و نگران ثانيهها بودم که چه پرشتاب میگذشتند، اما چه رويايی...


آزاده، بيشتر از آنچه فکر کنی جايت را خالی کردم...

من باهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو، باغم میکنه
میون جنگلا طاقم میکنه.
تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب.
خود مهتابی تو اصلا. خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها، باید
راه دوری رو بره تا دم دروازۀ روز،
مث شب گود و بزرگی. مث شب.

تازه، روزم که بیاد،
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.


مث برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلۀ مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی...

من باهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو، باغم میکنه
میون جنگلا طاقم میکنه.

امروز حالم خوش نيست، اين روزها حالم خوش نيست. خستهام از خبرهای بد، از شنيدنشان، از خواندنشان، از ديدنشان. کلافهام، حال شاپرکی را دارم که میداند نور میسوزاندش: میداند و میسوزد. دانستنی که رهايی نيست، بند است، عجز است، درد است.
ضمناً، ممد نبودی (و نيستی) ببينی...
ضمناً، آقای سيد محمد خاتمی، شما هم انگار هستيد اما نمیبينيد!