
- من کجا بودم؟
رفتيم مسافرت، تا بالای ابرها، تا به خلوتگه خورشيد... آمديم پايين تا درههای مهيب خشم، تا تنهايی جاده. اکنون همين جايم، روی زمين سفت، روبروی آينهام.
خواهم نوشت از بالای ابرها، از جادوی سفيد دوستداشتنی.

دختر روياهايم دلش تنگ است، دلش خشکيده در بيهودگی اين روزهای تهی. نگاهش میکنم در آينه، عبوس است و مضطرب: خنکای باران را آرزو میکند، يا که فراخی دشت را، يا که مهربانی نسیم را بر پوست برهنه، يا که شادابی رود را که موهای افشانش را رها کند در آب و در آينه به من لبخند بزند.
از صبح با خودم تکرار می کنم که بايد واقعبين و منصف باشم در مورد توانايیهای خودم اما انگار نرود ميخ آهنی بر سنگ! و اگر نبود ديدن مقالهی چاپ شدهام به هنگام صبح، خودم را از افسردگی به آتش میکشيدم از ديدن خط خوردگيهای روی دست نوشتهی مقالهی جديدم بعد از بازبينی رييس محترم. و بدانيم اگر کرم نبود، زندگی چيزی کم داشت...
و من از خودم دفاع می کنم: بنده هری پاتر را در يک روز و نيم خواندم، شوهر عزيزم! نه سه روز. ضمناً، بنده نمیتوانستم صبور باشم و در برابر وسوسهی خواندنش مقاومت کنم وقتی لينکش را آنلاین میبينم. به هر حال بايد صحت حدسم در مورد خائن بودن یا نبودن (اِ)سنيپ و مشکوک بودن مرگ دامبلدور هر چه سریعتر بر خودم ثابت میگشت! وگرنه من هم مطمئن بودم که هری زنده میماند یا نه، اين از همون گفتار خانوم جی کی رولينگ که اعلام کردهبود کلمهی آخر کتاب هفت، زخم (scar) میباشد معلوم بود.
در انتها بايد اضافه کنم که به جز فصل آخر، بقيه کتاب فوقالعاده بود، آدم میماند به قدرت جادويی قلم اين خانم، اينقدر منسجم و کامل مگر میشود يک فضای کاملاً غيرواقعی را به تصوير کشيد؟ زير باران بايد رفت!