
در اين روزهای بیحوصلهی کشدار،
چه خوب شد به دنيا آمدی
عزيزترينم!
بايد جشن بگيريم،
با شيرينی خامهایهای گِرد!
من صفحهی بيست و چهار تزم را مینويسم: ... و ما روی فلان قضيه و بهمان قضيه تحقيق کرديم و فلان قضيه بسيار مهم است و بهمان قضيه بسيار پيچيده است...
پس از باران: باد بيکار نشسته.
درختها هم، حالا هر از چند گاهی سری به هم تکان میدهند به نشانهی سلام و سلامتی.
آسمان اينقدر آبی شده که آن طرفش پيدا است.
پرندهی خيس، نشسته روی چمن و با حوصله و نشاطی عجيب میخواند.
و من صفحهی بيست و چهار تزم را به اين شکل اصلاح میکنم: ما روی فلان قضيه و بهمان قضيه تحقيق کرديم و نشان داديم که فلان قضيه و بهمان قضيه بسيار مهم و پيچيده هستند.
امروز به ملکه اليزابت فکر میکردم، شنیدم که چقدر ملکه بيچاره شده، ديگر کشتی و قطار شخصیاش را نمیتواند انحصاری استفاده کند، خطوط پروازی اشرافی هم محدود شده به يک هلیکوپتر، حتی بايد اجازه دهد مردم بيايند به کاخش و بازديد از موزه، تا کمی پول دربياورد برای تعمير قصر!
اما واقعاً چقدر خستهکننده بايد باشد کل عمر ادای آدمهای خوشبخت کامل رو در آوردن: سليس حرف زدن و متين رفتار کردن و پرفکت زندگی کردن و بیاحساس بودن و لباسهای معذب پوشيدن و جواهرات سنگين آويزان کردن.
بدتر اينکه تمام عمر زير نگاه ديگران باشی، زير نگاه دوربين. اگر هم تاب نياوری و پشت پا بزنی به زندگی اشرافی، ميشوی مثل آن دايانای بيچاره، که اين روزها با زندگی و مرگش ما را هم بيچاره کرده، هر شبکهی تلويزيون را نگاه کنی، گزارش اختصاصی دارد از زندگی و مرگ ملکهی قلبها، حرفهايش، زندگی خصوصیاش، چه کرد و چه خورده و چه پوشيده، کجا رفته، کی را ديده، کی را بوسيده، نمی دانم بيست و چهار ساعت آخرش، چند ساعت اولش، ... .کچل شديم! عجیب است که در این وانفسای جنگ و قحطی و مرض در دنيای امروز، همهی اينها حتی بعد از ده سال میتواند چه خوراک خوبی باشد برای مردم.
این "تکنولوژی" که میگويند عجب چيز خوبی است. ميان همهی اين برنامههای دوزاری تلويزيون اينجا، برنامهی جديد و جالبی پخش میشود دربارهی تجربهی زندگی در سال ۱۹۰۰.
يک سری آدم داوطلب شدهاند که برای مدت دو ماه، وداع کنند با زندگی هزارهی سوم، و به اصطلاح سوار ماشين زمان بشوند و بروند در يک قلعهی دور افتاده زندگی کنند با تمام مشخصات مربوط به اوايل قرن بيستم و سيستم ارباب و رعيتی، يک خانواده هشت نفری ارباب، با حدود ۱۴-۱۵ نفر مستخدم و رعيت؛ از نديمه بگير تا پيشخدمت مخصوص و سرآشپز و معلم سرخانه و تيماردار اسب و غيره.
تجربهی بینظيری است: آدم انگشت به دهان میماند از فلاکتی که به اسم زندگی مجبور به تحملش بوديم اگر علم نبود تازه آن هم در قلب اروپا. آنقدر به جان آمدهبودند بازيگران نقش رعيت که زندگی بخورنميری واقعیشان در دنيای امروز را، فقط به خاطر داشتن آب گرم و حمام و توالت (!) و لباس تميز، مجللترين زندگی و خودشان را خوشبختترين فرد دنيا میديدند.
بسی متنبه شديم و قدر بدانستيم!
از جایی ميان قلبم صدای تو میآيد که میخوانی:
شبی که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاکبوس اين در نيست
کی التفات مجال سلام ما افتد
حبابوار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
میدانم که نبايد سراب ببينم. می دانم که نبايد بنشينم، نبايد وابمانم از رفتن و طلب کردن. اما کو تاب رفتن؟ کو توان جستن؟
از پای افتاده ام که سايههای شومشان را کنارم میبينم: غولهای بيابان، نه يکی، هزار هزار تا. چشم سياهی میرود از ديدنشان، از صورتهای بدترکيبشان، از نفس بدبويشان. مینالم که آب، آب...
اولی جلو میآيد: چه میدهی برای جرعهای آب؟
چه بدهم؟
چشمت را!...
چشم خونينم در دستش، آب را خالی میکند روی ريگهای تفتيده.
دومی جلو میآيد، چه میدهی برای جرعهای آب؟
... لبهايت را!
و سومی و چهارمی و پنجمی و ...
و گوش و دست و پای و ...
سياهترينشان جلو میآيد:
قلبت را! و چنگ میاندازد به ميان سينهام...
عجبا! خالی است! اين قلب ندارد، قلب ندارد، ... و بيابان تکرار می کند شيون شومشان را: نداااااارررردددد...
و آن سو تر، من به تو نگاه میکنم که قلبم در ميان دستانت، پر نبضتر از هميشه میتپد. لبخند میزنی و دست جانم را میگيری و از زمين بلند میکنی. بدن مثله شدهام روی خاک میماند و من حالا، از اين بالا نگاهش میکنم که چه تنها و غريب است در ميان بيابان.
نگاهش میکنی و میگويی، سنگين بود نمیتوانستيم با خودمان بياوريمش!
میگويم: مرا گر خود نبود اين بند، میگذشتم از فراز خاک...

حالا من بیدارم. اين پايين روی زمين، با خاطرهای از آن بالا: بالاتر از سفيدی، نزديک خورشيد، ميان ابرهای دوست داشتنيم. جايی که میتوانستم دست دراز کنم و خوشهای ابر بچينم، که بخندم و بغلتم روی ابرها، سفيد و لطيف و نرم.
میدانی؟ دلم میخواهد همهی ابرهای جهان را در آغوش بگيرم و نوازششان کنم و برايشان خوابم را آواز بخوانم، در مايهی عشاق:
به جان تا آسمان عشق رفتم
به صورت گر در اين پستم من امشب
بشوی ای ابر دست خويش از من
که در مجنون بپيوستم من امشب!
