تبليغاتX
آينه
جمعه سی ام آذر 1386
روزهای روشن
صبح تا از خانه آمدم بيرون برف شروع کرد به باريدن. آنقدر هم شديد بود که تا پنج دقيقه‌ی بعدش که قطار حرکت کرد، همه‌ی درختها سپيدپوش شده بودند. نشانه‌ی خوبی است برای شروع يک روز خوب!
حالا هم نشسته‌ام پای کاميوتر، اما از پنجره درختها را می‌بينم و آسمان روشن پر از برف را و دلم از شادی بزرگ می‌شود.
البته دليل اصلی حال خوشم، تمام شدن کارهای تزم است، رييس مستقيم و رييس بزرگ هر دو تزم را خوانده‌اند و بسيار ابراز رضايت کرده‌اند. حالا مانده فقط صحافی و تحويل نهايی که می‌شود بعد از تعطيلات. يعنی از امروز تا دو هفته‌ی آينده رسما در تعطيلات خواهم بود، که قصد دارم آنرا به بهترين شکل ممکن، يعنی خوردن و خوابيدن بگذرانم.

در انتهای کار این پايان‌نامه‌ی طاقت‌فرسا، دوست دارم از شما خواننده‌ی گرامی و اين صفحه به دليل اينکه در طول مدت نوشتن پايان نامه‌ام توانست حجم وسيعی از غر و نق و شکايت و ناميدی و احساسات منفی مشابه را در خود جای دهد تشکر کنم.
دوست دارم تکه‌ای از بخش تقدير و تشکر تزم را اينجا بگذارم، به خاطر همه‌ی عزيزانی که اينجا را می‌خوانند:

... همچنين می‌خواهم از همکاران و دوستانم تشکر کنم، نه فقط به خاطر راهنمايی و همکاری علمی، بلکه به دليل فراهم آوردن محيطی دوستانه و دلپذير، تشکر ويژه از فرنوش، به خاطر دوستيش در تمام اين روزها، و به خاطر همه‌ی لحظات خوب و صحبتهای زمان ناهار! همينطور متشکرم از فاطمه، سارا، زويا، رها، سهراب، سميرا، الميرا، آزاده، و پوريا و پريسا: که دوستشان دارم و قدرشناس داشتنشان و حضورشان هستم در روزهای سخت، و روزهای روشن.

در آخر، قدرشناسی و سپاسم است از سعيد عزيز، به خاطر عشق، مهر و پشتيبانی هميشگی‌اش که به من نيرو می‌داد در تمام اين روزها، و البته پدر و مادرم، که نهايت عشق، از خود گذشتگی و صبر بوده‌اند در همه‌ی زندگيم، کلمات برای تشکر کافی نيستند... .

پ. ن. راستی، می‌خواهم يک جمله‌ی قصار يا شعر فارسی بگذارم صفحه‌ی اول تزم، پيشنهادی داريد؟

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
بزرگداشت مولوی
باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم
در من نگـــر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم
چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم

آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شـــــــدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر
آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن
آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم
من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم

یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمــدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی
کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم

۱. دوست داشتم وقت و حوصله می‌کردم از روزها و احوالم اينجا بيشتر می‌‌نوشتم، اين روزها هروقت آرشيو وبلاگم را می‌خوانم کلی خوشحال می‌شوم از نوشتن و ثبت وقايع گذشته.

۲. دوست داشتم الان قونيه بودم، دوست داشتم رقص سماع می‌ديدم. دوست داشتم کتاب مثنوی هديه‌ی آذر عزيزم را با خودم می‌آوردم و شروع می‌کردم به مثنوی خوانی. دوست داشتم شهرام ناظری می‌خواند حقا که غمت ... و من آنجا بودم.
و خيلی دوست داشتنی‌های ديگه

دوشنبه نوزدهم آذر 1386
ماه دسامبر
دسامبر را دوست دارم، حال و هوای عيد خودمان را دارد، همان جنب و جوش و شور و شوق در هواست، شهر که رنگی می‌شود، چراغ‌های چشمک‌زن هر  گوشه، درختهای تزيين‌شده (هر چند اين يکی را دلم برايشان می‌سوزد، برای درختهای بيچاره! که مثل گوسفندهای نذری عيد قربان، قربانی شادی انسانها می‌شوند)، بوی شيرينی، بوی کادو! بوی شراب قرمز داغ، بوی شکلات، و آهنگ‌های شاد، و من که مثل بچه‌ها ذوق می‌کنم از اینکه دست سعيد را بگيرم و بروم به اين بازارهای کریسمس و از خوشبختی داشتنش دلم غنج برود و هزارباره عاشق بشوم.

پنج‌شنبه روز نيکلاس بود، همان که شکلات می‌آورد! صبح آمدم سرکار ديدم روی ميزم پر شکلات است، از همکارم می‌پرسم تو آوردی؟ با تعجب نگاهم می‌کند و با جديت می‌گويد نه، نيکلاس آورده!

جشن کريسمس هم بود، ديدن اينکه استادها و رييس موسسه اينطور مست کنند و يا بدون مستی، اينقدر خوش بگذرانند و بخوانند و برقصند، همیشه هيجان‌انگيز است.

از همه مهمتر اينکه تزم مراحل پايانی رو می‌گذراند، خوشحالم.

کرديت کارتم هم راستی بالاخره رسيد، دست پستچی درد نکند!

جايزه‌ی لوتو را هم سه نفر بردند، مبلغ ۴۵ ميليون يورو بين سه نفر تقسيم شد، گفته بودم که شما هم شرکت کنيد...

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
من نه آنم، نه اين!
وقتهای درد، ديو خشمناکی در من بيدار می‌شود. منی می‌شوم که نمی‌شناسیش. ديو می‌ترساند مرا با قدرت عجيبش برای خراب کردن، داد زدن، شکستن، هول برم می‌دارد از اين ديو ناشناخته‌ی زندان گسيخته. هول برم می‌دارد که بزند و چينی نازک رابطه‌ای را بشکند در بی‌تدبيری و قدرت تازه يافته‌اش.

وقتهای درد، کودک معصومی در چهره‌ام می‌نشيند، که اشک می‌ريزد و بغض قورت می‌دهد، قلبت فشرده می‌شود از اين همه بی‌پناهی. هول برم می‌دارد از اين همه درد، هول برم می‌دارد که نکند طاقت نياورد طفل معصوم.

کاش درد نداشته باشيم، کاش خشمگين نشويم، کاش مستاصل نشويم.

سه شنبه سیزدهم آذر 1386
اطلاعيه
بدين وسيله به تمام دوستان و آشنايانی که از طريق سايت ارکات وارد وبلاگ اينجانب می‌شوند خوشامد می‌گويم و اقامت خوشی را در اين صفحه برايتان آرزو می کنم. اميد است به اين ترتيب، با «من در آينه» آشنا شويد.

کرديت کارتم مفقود شده است. از پستچی محترم و زحمتکش محله تقاضا دارم آنرا زودتر به اينجانب برساند و خانواده‌ای را ازنگرانی نجات دهد، در غير اين صورت من تا آخر هفته آنرا باطل خواهم کرد.

به زودی در اين مکان، راهنمای جامع کاريابی، مصاحبه‌ی اداری، طرز لباس پوشيدن در هنگام مصاحبه و اطلاعات مفيد ديگر بر مبنای آموخته‌های اينترنتيم به خوانندگان ارائه می‌شود.

جايزه بخت آزمايی در آلمان، به چهل و سه ميليون يورو رسيد، بشتابيد که غفلت موجب پشيمانی است.

پنجشنبه هشتم آذر 1386
برای آزاده
دلتنگيهای آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند،
روياهايش را آسمان پرستاره ناديده می‌گيرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشكی نريخته می‌ماند.

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهای نهان،
و شگفتی‌های بر زبان نيامده.
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است،
حقيقت تو و من!

برای تو و خويش چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را در ظلماتمان ببيند،
گوشی كه صداها و شناسه‌ها را در بی‌هوشيمان بشنود،
برای تو و خويش
روحی كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد،
و زبانی
كه در صداقت خود ما را از خاموشی خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده‌است، سخن بگوييم.