
در انتهای کار این پاياننامهی طاقتفرسا، دوست دارم از شما خوانندهی گرامی و اين صفحه به دليل اينکه در طول مدت نوشتن پايان نامهام توانست حجم وسيعی از غر و نق و شکايت و ناميدی و احساسات منفی مشابه را در خود جای دهد تشکر کنم.
دوست دارم تکهای از بخش تقدير و تشکر تزم را اينجا بگذارم، به خاطر همهی عزيزانی که اينجا را میخوانند:
... همچنين میخواهم از همکاران و دوستانم تشکر کنم، نه فقط به خاطر راهنمايی و همکاری علمی، بلکه به دليل فراهم آوردن محيطی دوستانه و دلپذير، تشکر ويژه از فرنوش، به خاطر دوستيش در تمام اين روزها، و به خاطر همهی لحظات خوب و صحبتهای زمان ناهار! همينطور متشکرم از فاطمه، سارا، زويا، رها، سهراب، سميرا، الميرا، آزاده، و پوريا و پريسا: که دوستشان دارم و قدرشناس داشتنشان و حضورشان هستم در روزهای سخت، و روزهای روشن.
در آخر، قدرشناسی و سپاسم است از سعيد عزيز، به خاطر عشق، مهر و پشتيبانی هميشگیاش که به من نيرو میداد در تمام اين روزها، و البته پدر و مادرم، که نهايت عشق، از خود گذشتگی و صبر بودهاند در همهی زندگيم، کلمات برای تشکر کافی نيستند... .
پ. ن. راستی، میخواهم يک جملهی قصار يا شعر فارسی بگذارم صفحهی اول تزم، پيشنهادی داريد؟
شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم
چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم
آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شـــــــدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر
آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن
آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم
من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم
یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمــدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی
کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم
۱. دوست داشتم وقت و حوصله میکردم از روزها و احوالم اينجا بيشتر مینوشتم، اين روزها هروقت آرشيو وبلاگم را میخوانم کلی خوشحال میشوم از نوشتن و ثبت وقايع گذشته.
۲. دوست داشتم الان قونيه بودم، دوست داشتم رقص سماع میديدم. دوست داشتم کتاب مثنوی هديهی آذر عزيزم را با خودم میآوردم و شروع میکردم به مثنوی خوانی. دوست داشتم شهرام ناظری میخواند حقا که غمت ... و من آنجا بودم.
و خيلی دوست داشتنیهای ديگه
پنجشنبه روز نيکلاس بود، همان که شکلات میآورد! صبح آمدم سرکار ديدم روی ميزم پر شکلات است، از همکارم میپرسم تو آوردی؟ با تعجب نگاهم میکند و با جديت میگويد نه، نيکلاس آورده!
جشن کريسمس هم بود، ديدن اينکه استادها و رييس موسسه اينطور مست کنند و يا بدون مستی، اينقدر خوش بگذرانند و بخوانند و برقصند، همیشه هيجانانگيز است.
از همه مهمتر اينکه تزم مراحل پايانی رو میگذراند، خوشحالم.
کرديت کارتم هم راستی بالاخره رسيد، دست پستچی درد نکند!
جايزهی لوتو را هم سه نفر بردند، مبلغ ۴۵ ميليون يورو بين سه نفر تقسيم شد، گفته بودم که شما هم شرکت کنيد...
وقتهای درد، کودک معصومی در چهرهام مینشيند، که اشک میريزد و بغض قورت میدهد، قلبت فشرده میشود از اين همه بیپناهی. هول برم میدارد از اين همه درد، هول برم میدارد که نکند طاقت نياورد طفل معصوم.
کاش درد نداشته باشيم، کاش خشمگين نشويم، کاش مستاصل نشويم.
کرديت کارتم مفقود شده است. از پستچی محترم و زحمتکش محله تقاضا دارم آنرا زودتر به اينجانب برساند و خانوادهای را ازنگرانی نجات دهد، در غير اين صورت من تا آخر هفته آنرا باطل خواهم کرد.
به زودی در اين مکان، راهنمای جامع کاريابی، مصاحبهی اداری، طرز لباس پوشيدن در هنگام مصاحبه و اطلاعات مفيد ديگر بر مبنای آموختههای اينترنتيم به خوانندگان ارائه میشود.
جايزه بخت آزمايی در آلمان، به چهل و سه ميليون يورو رسيد، بشتابيد که غفلت موجب پشيمانی است.
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهای نهان،
و شگفتیهای بر زبان نيامده.
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است،
حقيقت تو و من!
برای تو و خويش چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببيند،
گوشی كه صداها و شناسهها را در بیهوشيمان بشنود،
برای تو و خويش
روحی كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد،
و زبانی
كه در صداقت خود ما را از خاموشی خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيدهاست، سخن بگوييم.