تبليغاتX
آينه
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
هيولا يا بيمار روانی
خبر هولناک گروگانگير اتريشی (يوزف فريتزل) را حتماً شنيده‌ايد. همان که دختر هيجده ساله‌اش را بيست و چهار سال در زيرزمين خانه‌اش زندانی کرده، به او تجاوز می‌کرده و از او شش بچه دارد. تقريباً هر روز و در هر وعده‌ی خبری تلويزيون اينجا، اين جنايت غير قابل باور، دوره می‌شود. با اين وجود، هنوز اطلاعات درست و کاملی از جوانب مختلف اين قضيه، اينکه چرا اين مرد چنين نقشه‌ی شومی کشيده، چطور اين جنايت را اينقدر دقيق و بدون اشکال طراحی کرده، بدون اينکه کسی، حتی زنش و يا همسايه‌ها بويی ببرند، و از همه مهمتر، خبر يا عکس يا فيلمی از قربانيان (اليزابت و شش دخترش) به رسانه‌ها داده نشده.

اولين واکنش ذهن من، مثل خيلی ديگر، اين بود که چطور چنين چيزی ممکن است؟ برايم زندگی دو گانه‌ی اين مرد قابل تصور نبوده و نيست: اينکه يک فرد عادی، در نقش همسر، و پدربزرگی حامی نوه‌هایش، در زيرزمين خانه به چنين هيولايی تبديل شود، اينکه بچه‌ها چطور با اين قضيه کنار می‌آمدند؟ در اخبار گفته شده که از نظر جسمی، در سلامت نسبی به سر می‌برند. اما آيا از نظر روانی سالمند؟

امشب در تلويزيون، برنامه‌ای نشان داده شد از مجموعه‌ی مدارک پيدا شده، فيلم و عکس از مستند از زندگی اين مرد، و همینطور، مصاحبه با فردی که وکالت و دفاع از او را بر عهده گرفته. وکيل مدافع قبلاً اعلام کرده‌بود که از نظر او، اين مرد، مريض روانی و غير قابل محاکمه است. و بايد در آسايشگاه بستری شود. البته امشب توضيح داد که اين به معنای آزادی، يا تخفيف در مجازات نيست، چون مجرم در اين آسايشگاه‌ها هم تحت بازدداشت است، و انواع درمان‌های درد‌آور و سخت را بايد تحمل کند. ضمناً گفت که به خاطر پذيرفتن اين پرونده، مورد توهين و برخود بد مردم قرار گرفته، حتی در طول برنامه‌ی زنده‌ی امشب هم، بيننده‌ها تلفن می‌کردند و بعضی می‌گفتند که اين وکيل هم به اندازه‌ی مجرم، جنايتکار است و بايد مجازات شود، يا اينکه بايد مجرم اتريشی را بدون محاکمه اعدام کرد! (که البته در آلمان و اتريش حکم اعدام وجود ندارد)

برای من هم غير قابل تصور است که کسی بتواند از چينين جنايت هولناکی دفاع کند، با وجودی که می‌‌دانم، اين شغل يک وکيل است، و از اين گذشته، هر مجرمی حق برخوردار شدن از يک محاکمه‌ی عادلانه، با حضور وکيل مدافع را طبق قانون دارد. هر چند، اين وکيل می‌گفت که خودش آمادگی پذيرفتن اين پرونده را اعلام کرده. از نظر او، اين فرد بيمار روانی است، دليلش اينکه بيش از بيست سال است که با دخترش همخوابگی می‌کند، از او بچه دارد، و اين بچه‌ها را اعضای خانواده‌ی خود می‌داند، از آنها مواظبت می‌کند، و حتی در نهايت، نگران سلامتی آنهاست: دختر بيمار را به بيمارستان می‌برد و جانش را از مرگ حتمی نجات می‌دهد، اگر چه در نهايت به قيمت فاش شدن راز هولناکش تمام شود. بنابراين بايد از او دفاع کرد، از شخص او و نه از عملش. او يک هيولا نيست، بيمار است.

لینک: 1 و 2

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
ديگر تمام شد!
۱. خب، درس و مدرسه بالکل تمام شد، جمعه روز آخرم در موسسه بود و با همه خداحافظی کردم، در که پشت سرم بسته شد، احساس کردم فصلی از زندگيم تمام شده، چيزی در دلم خالی شد. شوخی که نيست، بيست سال، کمی هم بيشتر به مکتب و مدرسه و دانشگاه رفتن گذشت. دوستش داشتم اين دوران را، به خصوص اين دو سال آخر، چقدر ياد گرفتم، چقدر زندگی کردم.
کار جديدم، از لحاظ ماهوی فرق چندانی با پروژه‌ی دکترا ندارد، باز هم کارم تحقيق خواهد بود، گيرم در جهت کاربردی‌ترش. اما حس شيرين و تلخی است اين تمام شدن و دوباره شروع کردن.

هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.

۲. اين روزها که وقت بيشتر دارم، بيشتر وبلاگ می‌خوانم، بيشتر آشپزی می‌کنم، بيشتر تلويزيون نگاه می‌کنم و بيشتر حالم از اين بلاهت ترويج‌شونده در برنامه‌های تلويزيونی اينجا به‌هم می‌خورد. به خصوص اين برنامه‌هایی که بعد از ظهرها پخش می‌شوند و حکم همان سريال‌های آبگوشتی و برنامه‌های خانواده‌ی تلويزيون ايران را دارند، گيرم با چاشنی رابطه‌ی جنسی و چند پارتنری و کسی به کسی خيانت کرده و چطور لباس بپوشيم که هيکلمان جذاب‌تر نشان داده‌شود و عمل جراحی زيبايی، بزرگ و کوچک شدن عضوهای مختلف بدن و غيره.
بدتر از همه وقتی است که اين برنامه‌های مستند، به زندگی‌های واقعی مردم می‌رود و آدم می‌ماند چقدر بدبختی هست، چقدر فقر هست، چقدر جهالت و عقب‌افتادگی هست بين عامه‌ی آدمها، و چقدر اين رسانه‌ها، حالا به سفارش غول‌های دنیای مد، کلينيک‌های زيبايی، فروشگاه‌ها  و توليدکننده‌ها، يا هر چه که هست، حماقت را ترويج می‌کنند.

جمعه ششم اردیبهشت 1387
زمين ز ارديبهشت گشته بهشت برين
هر چی ميگذره، فاصله‌ی زمانی بين نوشته‌های وبلاگم بيشتر ميشه، و اينجا بيشتر خاک ميگيره. احتمالاً ميزان اين خاک هست که نشون ميده کی بايد وبلاگ نويسی رو کنار بذارم!

چند روز است که هوای مطبوعی داريم و  وضع سلامتی من هم بهتر شده. دو هفته رنجور بودم و پردرد و ناتوان. انواع و اقسام دردهای شناخته شده و ناشناخته در اقصی نقاط بدنم ظهور می‌کردند و ناپديد می‌شدند. (بله عمه جان! آدم مريض که ميشه ميفهمه هيچ داشته‌ای ارزشمندتر از سلامتی نيست.) فکر می‌کنم ريشه‌ی همه‌ی دردهايم هم استرس بود و هست. بس که اين مدت کار بايد انجام می‌دادم (و بايد انجام بدهم). هنوز خانه در شهر جديدی که بايد برای کار به آنجا بروم پيدا نکرده‌ام، اسباب کشی، کارهای اداری، شروع يک کار رسمی و پر مسووليت، محيط ناآشنا، همکارهای غريبه، اينکه بايد حتماً آلمانی صحبت کنم و نه انگليسی، تجربه‌ی مدير بودن  و رياست کردن،... .
يک موش کور پير محافظه‌کار در اعماق ذهنم مدام تکرار می‌کند آيا زندگی غارنشينی برايمان بهتر نبود؟! بيچاره اين بدن خسته که هی دنبال خودمان در اين راه پرپيچ و خم می‌کشيم و در هر سنگلاخ نهيبش می‌زنيم که هان! داری پيشرفت می‌کنی، مدرک بالاتر، شغل بهتر، زندگی مرفه‌تر، مگر تمام اين راه‌های پرپيچ در آن دهان سرد و مکنده به نقطه‌ی تلاقی و پايان نمی‌رسند؟
به حرفش گوش نمی‌دهم که می‌خواند 'مرا پناه دهيد ای زنان ساده‌ی کامل' و محلش هم نمی‌گذارم وقتی تمام روز را در آينه گريه می‌کند. 
اضطراب دارم، اما هيجان هم دارم، می‌خواهم باز تجربه کنم، یاد بگیرم. چراغی در دلم روشن است که بی‌دريغ می‌تابد و وامی‌داردم تا با ساده‌دلی بگويم اين آفتاب درخشان و ماه تابان، وين سرسبزی بهاران، نويدبخش روزهای بهتری هستند.

سپاس فراوان به خاطر تبريک‌ها و پيامهای پر مهرتان.