تبليغاتX
آينه
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
برابری
در زبان آلمانی، اسامی، مؤنث و مذکر و خنثی هستند؛ و اين جنسيت در خيلی از مواقع ربط چندانی به معنی و کاربرد کلمه ندارد. و بايد آن را آموخت. مثلاً، قهوه مذکر است و نوشابه خنثی و شکلات مؤنث! از دشواری يادگيری که بگذريم، وجود جنسيت ذاتی، به کارگيری کلماتی که اسم فاعل هستند را محدود می‌کند. يعنی مثلاً من وقتی بخواهم از صاحب‌خانه‌مان نام ببرم بايد حتماً بگويم صاحب‌خانه‌ی زن (اين جنسيت مثلاً با يک "in" در آخر کلمه مشخص می‌شود)، يا مثلاً همکار یا مدیر مرد (گاهی اوقات با يک "er" در آخر کلمه).
حالا  قضيه چيست؟ در عين ناباوری من، در آلمان به شدت صنعتی هم، صنعت (و مهندسی) امری مردانه است، حتی در رشته های علوم پايه هم در بين دانشجويان و بيشتر از آن در ميان استادهای دانشگاه و محققان تفاوت چشمگيری در تعداد زنان و مردان وجود دارد. و خوب مثل خيلی از جاهای ديگر دنيا، خود زنان هم ميانه‌ی چندان خوبی با اين رشته‌ها و کلاً کارهای فنی ندارند. مثلاً من بارها از تکنيسين‌های خانمی که برايمان کار کرده‌اند شنيده‌ام که اصطلاح " خانمها و تکنيک" را به شکل  جمله‌ی معترضه  به‌کار برده‌اند.
بنابراین طبیعی است که در مجموعه‌ی کاری ما با بيش از دويست محقق و مدير، جمعاً ده نفر خانم وجود دارد و در بخشی که من کار می‌کنم من تنها "همکار زن" هستم.
همين است که همکارانم وقتی بخواهند ايميلی را برای همه بفرستند بايد اين طور آغاز کنند: همکاران مرد و همکار زن محترم! خب کمی مسخره به گوش می‌آيد. آدمهای مختلف راه‌های مختلفی برای اين مشکل پيدا کرده‌اند، بعضی‌ها می‌نويسند، همکاران مرد محترم و خانم فلانی! يا الکی من را هم بیش از یک نفر حساب می‌کنند و می‌گويند: همکاران زن و مرد محترم! از همه راحت‌تر اين است که جنسيت مرا ناديده بگيرند و بگويند همکاران محترم (طبيعتاً همه مرد!)؛ که خوب واضح است که مورد آخر از همه شايع تر به‌کار برده‌ می‌شود. و همينطور شايع است که مرا به صورت ديفالت (by default) مدير (مرد) بنامند يا آقای محترم مسؤول يا رئيس.
من البته سعی ميکنم حساسيت چندانی نداشته باشم به اين ناديده گرفته‌شدگی جنسی، اما خوشمزه آنجاست که به محض ورود به اين کارخانه، اولين واحد آموزشی که می‌گذرانی، دوره‌ايست برای آشنايی با قوانين برابری اعم از برابری جنسی و نژادی و قومی. مثلاً می‌آموزی که همکاران مرد حق ندارند با هم شوخی‌هايی کنند که مفهوم جنسيتی داشته باشد، يا به صورت مستقيم و غير مستقيم تبعيضی قائل شوند، که خوب مشخص است که همه در حد حرف و تئوری باقی می‌ماند و حداکثر خود قانون به شوخی تبديل می‌شود وقتی مثلاً در را خودت جلوتر از مرد همراهت باز کنی، تا او بگويد: آه، برابری جنسی!
پنجشنبه دوم آبان 1387
و زمان همه‌ی ما را در خود حل خواهدکرد
من، ايستاده‌ام در چارچوب در، در بی‌ثباتی لحظه‌ای گذشته را از آينده جدا می‌سازد، و به اين تک‌لحظه‌ها فکر می‌کنم، چونان نسيم که از لابلای برگ درختان. 

به خودم فکر می‌کنم، به تکه‌هايی از خودم که در تک‌تک اين لحظه‌ها جا می‌گذارم، به خودم که بی‌صدا در سياليت زمان حل می‌شوم و به زمان که از من پُر می‌شود.

خوب که نگاه کنی، آنقدرها هم ترسناک نيست: بايد بدهی تا بستانی! من تکه‌هايی از وجودم را به زمان می‌بخشم: به جز جسمم و شادابی و جوانی سلولهايم که ثانيه به ثانيه تحليل می‌روند، يادم، لبخندم، عشقم، صدايم، حرفهايم، اثرات ماندگاری هستند از من در دل زمان و در ياد آدمهای دور و برم. در عوض، زمان به من تکه‌تکه‌های خاطراتم را بازمی‌بخشد: يادهای عزيز. و من از زمان پُر می‌شوم، می‌آموزم و بارور می‌شوم.

گورستان پرلاشز، پاريس