به خودم فکر میکنم، به تکههايی از خودم که در تکتک اين لحظهها جا میگذارم، به خودم که بیصدا در سياليت زمان حل میشوم و به زمان که از من پُر میشود.
خوب که نگاه کنی، آنقدرها هم ترسناک نيست: بايد بدهی تا بستانی! من تکههايی از وجودم را به زمان میبخشم: به جز جسمم و شادابی و جوانی سلولهايم که ثانيه به ثانيه تحليل میروند، يادم، لبخندم، عشقم، صدايم، حرفهايم، اثرات ماندگاری هستند از من در دل زمان و در ياد آدمهای دور و برم. در عوض، زمان به من تکهتکههای خاطراتم را بازمیبخشد: يادهای عزيز. و من از زمان پُر میشوم، میآموزم و بارور میشوم.

