تبليغاتX
آينه
شنبه سی ام آذر 1387
برف و سکوت و زیبایی

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
داستان مو
خم شده روی صورتم، من چشمهايم را بسته‌ام و فقط حرکت دستهايش را حس می‌کنم. با دست چپش پوست شقيقه‌ام را کشيده به سمت بالا و دست راستش با موچين قلمی نزديک می‌شود و دور می‌شود و هر بار مويی هم از ته کنده می‌شود، درد و رخوت و لذت و خواب و خلسه آميخته به هم. من، در خواب‌زدگی فکر می‌کنم به شباهت اين دانه دانه موها و تک تک خاطرات، به آدمها. آنهايی که حضورشان شادت نمی کند و نمی‌خواهيشان را، از زندگيت می‌کَنی، پيرايش می‌کنی، لحظه‌ای سوزش و ديگر هيچ. حتی جای خاليشان هم ديگر آزارت نمی‌دهد. نيستند؛ انگار هيچ وقت نبوده‌اند. و تو زيبا شده‌ای (گاهی حتی ديده‌ام کسانی را که حضوری می‌تراشند برای خودشان، آدم‌های مصنوعی می‌آورند توی زندگيشان برای پر کردن تنهايی، می‌دهند ابرويشان را تاتو کنند. من اما نمی‌پسندم، توی ذوق می‌زند ناهمگونی‌اش).
بعضی آدمها اما با پوست و روحت عجين شده‌اند، مگر می شود فراموششان کرد؟ حالا تو هی بگو اين پوست چروکيده‌ی پير زخمی را دوست ندارم. فوقش يک کرم بمالی رويش، عيبش را و ناخوشاينديش را نهان کنی. عمر کرم مگر چقدر ست؟ دوباره آبی که به صورتت بخورد، تويی و همان پوست و روح معيوب. و بدتر از همه وقتی ست که آدمی نباشد در زندگيت، نخواهد که باشد يا نخواهی که باشد، که حضورش مثل عضوی از بدنت بوده و مگر می‌شود که بی او همان آدم قبل باشی؟ انگار کن بخواهی دماغت را از جا بکنی! درد دارد نبودنش، خيلی، اما بايد ياد بگيری که بدون اين عضو هم زندگيت را سامان دهی. می شود!؟
خانم آرايشگر می‌پرسد «چی» می‌شود؟ می‌خندم که هیچ، اين يک دانه موی اضافه زير چانه را می‌شود بکنی؟
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
تعطيلات
دِرِک هستم، اين هم دستيارم هنری!
خيلی وقت لازم بود بگذرد از زمانی که به شوخی می‌گفتيم و می‌شنيديم: "برای تعطيلات کجا برويم هنری؟!" تا بيايم به آلمان و ببينم که اين سؤال، فلسفه‌ی وجودی خيلی از آلمانيها را توضيح می‌دهد.
امروز، دِرِک مرد، حالا برای هميشه رفته تعطيلات...

سه شنبه نوزدهم آذر 1387
بسان گوسپندی تنها

فردا بايد سميناری ارايه دهم، اما نشسته‌ام اينجا و به رمه‌گان بی‌شبان می‌انديشم، اين يکی که تک و تنها، در ارتفاع  سه هزار متری سرگردان مانده نمی‌گذارد به کارم برسم. يادم هست که شکلات مرسی هم خيلی دوست می‌داشت!

شب هم اینجا گوسفند شمرديم تا خوابمان ببرد.


صبح هم ديديم اينجا يک نفر علامت گذاشته تا گوسفندها خانه‌شان را در مه و باران گم نکنند.

تاريخ و مکان ثبت اين گوسپند عبارت است از: تابستان ۲۰۰۶، کوههای آلپ در جنوب آلمان.

یکشنبه دهم آذر 1387
یکشنبه

سيب‌زمينی‌ها را می‌شويم، می‌گذارم که بپزند. فر را روشن می‌کنم. سعيد، استيک‌ها را خوابانده در سس. می‌گذارمشان در فر. می‌نشينم به وبلاگ‌خوانی. سعيد سيب‌زمينی‌های نيم پز را در کره تفت می‌دهد، با نمک و ادويه و سبزيجات معطر. بوی خوبی پيچيده در خانه.
هوا بارانی و برفی است، صبح که بيدار شديم، برف همه‌ی پنجره را پوشانده بود، حالا اما باران هست و نيست. آسمان تيره و کوتاه، هوا دلگير، پرنده ها، خيس؛ خودشان را جمع کرده‌اند زير شاخه‌ای.
از اين صفحه به آن صفحه می‌چرخم. سعيد سيب‌زمينی ها را با دقت زير و رو می‌کند. به استيک‌ها سر می زند. هر چند دقيقه هم اظهار عشقی، یا بوسه‌ای روی هوا، به روال همه‌‌ی دو تايی‌هايمان.
بلند می‌شوم تا به گلدانها آب دهم، دستی به سر و گوششان می‌کشم، جوانه‌ها و برگ‌های تازه؛ برگ‌های پژمرده را جدا می‌کنم. کشف می‌کنم که ارکيده جوانه زده، شمعدانی هم، لاله ها هنوز در خوابند. پيچی که اسمش را نمی دانم، يک وجب بلندتر شده، با دو سه تا برگ اضافه.
بيرون خانه را اما، مه رخوتناکی گرفته، درخت‌ها بی‌برگ، بی‌رمق. چمن‌ها يخ‌زده. سکوت و سکوت...  هوا کسل است. من هم.