
فردا بايد سميناری ارايه دهم، اما نشستهام اينجا و به رمهگان بیشبان میانديشم، اين يکی که تک و تنها، در ارتفاع سه هزار متری سرگردان مانده نمیگذارد به کارم برسم. يادم هست که شکلات مرسی هم خيلی دوست میداشت!

شب هم اینجا گوسفند شمرديم تا خوابمان ببرد.

صبح هم ديديم اينجا يک نفر علامت گذاشته تا گوسفندها خانهشان را در مه و باران گم نکنند.

تاريخ و مکان ثبت اين گوسپند عبارت است از: تابستان ۲۰۰۶، کوههای آلپ در جنوب آلمان.
سيبزمينیها را میشويم، میگذارم که بپزند. فر را روشن میکنم. سعيد، استيکها را خوابانده در سس. میگذارمشان در فر. مینشينم به وبلاگخوانی. سعيد سيبزمينیهای نيم پز را در کره تفت میدهد، با نمک و ادويه و سبزيجات معطر. بوی خوبی پيچيده در خانه.
هوا بارانی و برفی است، صبح که بيدار شديم، برف همهی پنجره را پوشانده بود، حالا اما باران هست و نيست. آسمان تيره و کوتاه، هوا دلگير، پرنده ها، خيس؛ خودشان را جمع کردهاند زير شاخهای.
از اين صفحه به آن صفحه میچرخم. سعيد سيبزمينی ها را با دقت زير و رو میکند. به استيکها سر می زند. هر چند دقيقه هم اظهار عشقی، یا بوسهای روی هوا، به روال همهی دو تايیهايمان.
بلند میشوم تا به گلدانها آب دهم، دستی به سر و گوششان میکشم، جوانهها و برگهای تازه؛ برگهای پژمرده را جدا میکنم. کشف میکنم که ارکيده جوانه زده، شمعدانی هم، لاله ها هنوز در خوابند. پيچی که اسمش را نمی دانم، يک وجب بلندتر شده، با دو سه تا برگ اضافه.
بيرون خانه را اما، مه رخوتناکی گرفته، درختها بیبرگ، بیرمق. چمنها يخزده. سکوت و سکوت... هوا کسل است. من هم.

