ساعت يازده شب است، از يک روز خسته کنندهی کاری برگشتهام که با يک شام رسمی خميازهآور (و همچنين کيف پول دردآور! چون من ميزبان بودهام) به پايان رسيده. از خستگی (و پرخوری) روی کاناپه افقی شدهام. تلويزيون برنامهی مستندی نشان میدهد از بزرگترين کارخانهی تهيه و توزيع ماهی لاکس (نوعی قزل آلا) از وقتی از دريا گرفته میشوند تا وقتی به روی ميز غذا میآيند. دلم ريش میشود. هميشه از ديدن جان دادن ماهی ها متنفر بودهام. وقتی خودشان را به در و ديوار میزنند و تا مدتها بين مرگ و زندگی با چشمهای نيمه جان و دهان غمگين التماست میکنند. ماهیهای تسليم شده تحويل خط توليد کارخانه میشوند و از اينجا به بعد با سرعت سرسام آوری به سوی سرنوشت میشتابند: روی نقالهی تمام اتوماتيک رديف میشوند، چرخ دندهی اول شکم ماهیها را میشکافد، دومی مثل گيره بازش میکند، سومی تمام محتويات را بيرون میکشد....
رويم را بر میگردانم، دلم آشوب شده. شام ماهی لاکس خوردهام، مزه اش زير زبانم تشديد میشود و احساس میکنم تمام خانه بوی ماهی گرفته...
سعيد میگويد برنام به اين جالبی، چرا نگاه نمیکنی؟!
مرحلهی بعدی، ماهیها پوست کنده و فيله شدهاند، بخشهای اضافی و چربيها گرفته شده، و به طرز اعجابآوری، همهی تيغها هم! فيلهها تکه میشوند و به ظروف و پاکتهای بستهبندی منتقل. بعد هم صحنههايی از حمل به فروشگاه و رستوران، آشپز تراز اول و ميز چيده شده میبينيم، و دوربين روی بشقاب تزيين شدهی ماهی متوقف میشود.
بوی ماهی اما در خانه ی ما مانده و معدهام بيشتر از کيف پولم درد میکند!