تبليغاتX
آينه
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
بودا به حمام می‌رود...

منبع: Spiegel Online  توضيح از شپيگل: حمام کردن بودا، در ۲۵۵۳ اُمین سال تولدش سمبلی است برای جوانی و طراوت در زندگی و همینطور محافظت از نوزادان تازه متولد شده.

آدم هوس می‌کند لپ اين بودای تر و تميز و براق را بکشد. از آن طرف، عشق و خلوص نگاه اين جوان راهب هندی هم رشک‌برانگيز است.

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
خاموش نمی‌شویم!
اين آلمانيها يک فعل (اصطلاحی) دارند تحت عنوان "abschalten"، به معنی: خاموش کردن، متوقف کردن يا قطع کردن چيزی. اما اين "چيز" لزوماً يک دستگاه نيست، بلکه می‌تواند فکر و ذهن آدمی باشد، يعنی آدم می‌تواند مغزش را "اَب-شالتِن" کند و از فکر کردن باز دارد. مثلاً قبل از رفتن به تعطيلات، بسيار می‌شنوی که بهت توصيه می‌کنند فکرت را خاموش کنی و به ذهنت استراحت بدهی.
حالا اين کله‌ی من "اَب-شالتِن" نميشه که نميشه. نه فقط فکر و خيال و استرس سر کار رو با خودم به خانه می‌آورم و در اين چند ساعتی که بايد به استراحت بگذرد، خودم و نزدیکانم را تحت فشار می‌گذارم، بلکه شب تا صبح هم خواب محصول جديد و پتنت و آزمايشگاه و جلسه‌ی رسمی و سمينار و ارايه و گزارش می‌بينم و به دنبال راه‌حل‌های جديد می‌گردم. اصلاً کشف کرده‌ام که کلاً ذهنم از وقايع مربوط به گذشته به اين آسانی‌ها خلاص نمی‌شود. به خصوص اگر از رفتار يا گفتاری که جريان اتفاقات ماضی داشته‌ام راضی نبوده باشم. نتيجه‌اش اين می‌شود که به طور غیر منطقی‌ای، خودم را برای گذشته سرزنش کنم. عجيب قضيه اين جاست که در مواردی که بايد مغزم روشن باشد و اين حافظه‌ی قوی در يادآوری اتفاقات گذشته به کمکم بيايد تا اشتباهی را تکرار نکنم، ذهنم خودش را "اَب-شالتِن" می‌کند و بالکل خاموش می‌شود.

شما راه‌کاری بری کنترل خاموش و روشن شدن مغز داريد؟!

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
گوشه ی آسمون، پر رنگين کمون

هوای بی‌نظير و ارديبهشتی اين روزها، باغچه‌های پرگل، سبزی-ای که هوش از سر می‌پراند و صدای سرخوشانه‌ی بلبلها راهشان را از لای پنجره پيدا می‌کنند به خانه‌ی تميزمان. زرشک پلو با مرغ دستپخت سعيد، من کيک پخته‌ام و نان، شاهی و ترب و ريحان‌هايی که جوانه زده‌اند در گلدان پشت پنجره، لباس‌های تميز و چک ليست کارهای عقب مانده که يکی يکی خط می‌خورند.

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
و من همه‌ی خدايان بوده‌ام
نشسته‌ام توی تاکسی. راننده، مرد قوی‌هيکلی است با موهای بلند و سبيل از بناگوش در رفته. به بهانه‌ی هوا و راه سر حرف را باز می‌کند و می‌پرسد که کجايی‌ام. می گويم.
خوشحال می‌شود که ما يک جورايی همسايه هستيم، اگه گفتی کجايی‌ام؟
بدون هيچ مقدمه‌ای شروع کرده "تو" خطاب کردن من. در زبان آلمانی، رسيدن به اين مرحله،  خيلی مقدمه‌چينی و آداب دارد. شايد هم با مقايسه‌ی هيکلش با من، مرا زير شانزده سال حساب کرده!
می گويم هندی، پاکستانی؟
-نه!
-عراقی هم که نمی‌خورد باشيد. ترک شايد؟
-نه!
چند تا حدس غلط ديگر هم می‌زنم، بيشتر از آن در فکرم که بتوانم هواسم را جمع کنم به لهجه‌اش.
-همسايه‌ی مستقيم نيستيم، اما شبيه به هميم. گذشته‌مان را می گويم...
آخرش خودش می‌گويد که اهل يونان است، يونان کبير. ريشه‌ی اصلی، به وجود آورنده‌ی تمدن اروپا. وسط‌هايش هم از امپراتوری همسايه و از "پرسه"‌ها می گويد، لابد برای آنکه دلم نشکند.
حضور من را، به عنوان يک خارجی که از کشوری با تاريخ و فرهنگ آمده‌ مغتنم می‌داند تا دق و دلی‌اش از آلمانی‌ها را خالی کند، اين جماعتی که از زندگی فقط ديسيپلين و قانون گذاشتن می‌فهمند.
نصيحتم می کند که اينجا پايبند نشوم، که برگردم.
برای اينکه حرف را عوض کنم ازش معنای اسمم را می‌پرسم، می‌گويم که در فارسی معنای خاصی ندارد، اما از ريشه‌ی لغت برمی‌آيد که يونانی باشد.
چيزی به ذهنش نمی‌رسد. تکرار می‌کند با خودش، پانته آ، پانته آ، آهان پان-ته-آ و "ت" را چيزی بين ت و ث تلفظ می‌کند. آره، يونانی است. قيافه‌ات هم می‌خورد که يونانی باشی. ته-آ که يعنی خدا، البته مؤنث‌اش: الهه. و وقتی بگويی پان-ته-آ، يعنی همه‌ی خدايان را جمع ببندی و بگذاری کنار هم، همه‌ی  الهه‌ها را!
خوشحال می‌شوم که بالاخره معنای اسمم را فهميده‌ام. او هم خوشحال است، حالا تا مقصد، سعی می‌کند علاوه بر بازگو کردن عظمت چند هزار ساله‌ی يونانی‌ها، به من يونانی هم درس بدهد و در هر جمله يک بار هم پانته آ را با لهجه‌ی خودش تکرار کند.
دموکراسی، تمدن، شهر، اروپا، خلاصه هر لغتی که به ذهنش می‌رسد را برايم می‌شکافد تا ريشه‌ی لاتين‌اش را دربياورد، و آخرش هم به اين برسد که اين اروپايی ها هيچ نداشته‌اند و همه را وامدار يونان هستند.
و چه و چه و چه.
ناخودآگاه ياد شوخی بين همکاران سابقم می‌افتم که در برلين، اکثر راننده تاکسی‌ها، ايرانی هستند، و اکثرشان هم، يا دکترند يا پروفسور، و از قدر ناشناسی اين آلمانی‌های بی‌فرهنگ است که به رانندگی روی آورده‌اند. وگرنه اينها کجا و ما با دو هزار و پانصد سال، ببخشيد، پنج هزار سال، نه اصلاً هفت هزار سال تمدن کجا؟
...کاش می‌گذاشتيم تاريخ و فرهنگ جای خودش بماند و سياست و دولت هم جای خودش و خودمان راهمان را می‌رفتيم، زندگی‌مان را می‌کرديم...