تبليغاتX
آينه
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
دوچرخه
دوچرخه نازنينم رو از جلوی در خونه تو روز روشن دزديدن! تازه قفل هم بود...نامردا با قفل بلند کردن!
کلی حالم گرفته‌ست. نوييش و پولش به کنار، کلی باهاش خاطره‌های خوب‌خوب داشتم، کلی باهم سفر رفته بوديم، کلی خوشگل و ناز بود....
از ديشب تا حالا هزار بار خودمو لعنت کردم که چرا نبرده بودمش تو پارکينگ يا زيرزمين که در وروديش قفله.

اينجور مواقع بدترين حسی که سراغ آدم مياد پشيمونی و حسرت کارای نکرده است.
خيلی حالم گرفته ست،
خيلی حالم گرفته ست،
خيلی حالم گرفته ست...