
صبح، مدادم را میتراشيدم، ياد تراش قديمی سبزم افتادم، و دبستان سيد جمال الدين اسد آبادی، (چه اسم سختی داشت راستی برای يک بچهی شش ساله!) و تصويرها يکی يکی بازسازی میشوند:
تصوير آن قاضی دادگاه که بايد رای میداد تا من شناسنامهام را جلوتر بگيرم و زودتر به مدرسه بروم، و من برای اينکه ثابت کنم باهوشم، برايش بايد مینوشتم، و نوشتم آب، بابا... اما از هول نگاهش و جذبهاش بود، يا خودنويس سنگين و نامانوسش، که هر دو کلمه را برعکس نوشتم: بآ ...
میخواستيم برويم ثبت نام، من شلوارک کوتاهی پايم بود و خجالت میکشيدم، پدرم گفت همينجوری خوب است، و رفتيم، و بعد، فراش مدرسه که به چشم من پيرزن ترسناکی بود دعوايم کرد، گفت مدرسهی ما جای همچين دخترهايی نيست، و من چقدر گريه کردم!
کلاس سوم بودم، هر دوشنبه نماز جماعت اجباری. آن روز را نماندم، آمدم خانه، کليد نداشتم، مادرم هم هنوز از مدرسه برنگشته بود، پشت در منتظر نشسته بودم که معلم پرورشی آمد، پرسيد چرا نماندهام برای نماز، کيسهی جانماز هم دستم بود. بهانهای پيدا نکردم، گفتم مانتويم پاره شده، گفت کجا؟ دکمهی بالای مانتو را نشانش دادم که مدتها بود کنده شده، دعوايم کرد و گفت که مادرم بايد برود مدرسه و من تا مادرم بيايد گريه کردم!
کلاس پنجم بودم، از مدرسه برمیگشتيم با بر و بچ! با خودمان گچ آورده بوديم تا روی زمین لی لی بکشيم. دوست ناباب (!) گفت که بياييد روی ديوارها شعار بنويسيم، من هم ساده، قبول کردم، گفت بنويسيم درود بر شاه! من هم نوشتم. خانم همسايه آمد بيرون، چادری بود و حسابی مذهبی، فرار کردیم اما چند نفرمان را گرفت. اول نفهميد کدامش را من نوشتهام، فقط دعوا کرد که چرا ديوار را کثيف میکنيم، بعد که ديد، با گچ صورتی فقط همان جملهی کذايی نوشته شده، خونش به جوش آمد، گفت میآيم مدرسهتان تا تو را اخراج کنند. و من چقدر ترسيدم، تا شب گريه کردم، و فردايش هم مدرسه نرفتم تا شيفتها عوض شود. حتی هفتهی بعد که شيفت بعد از ظهر بوديم، مانتو و مقنعهام را عوض کردم و تغيير چهره دادم (!) تا مرا نشناسند. و چقدر تا آخر سال کابوس ديدم...
بعد يکی يکی، روز های مدرسه، همکلاسیها، معلمها، کلاس اول، خانم برزگر، کلاس دوم، خانم وزيری، کلاس سوم، خانم کمالی، کلاس چهارم، خانم توسلی، کلاس پنجم، خانم قره گزلو. می توانم تا صبح، يادها را زنده کنم و خيال ببافم. از دعواها، قهر و آشتیها، بازيها و شيطنتها، ترسهايمان، روزهای جنگ، آژير، و پناهگاه، و آن دست خونی که شايع شده بود در پناهگاه هست، صفهای صبحگاهی، اجبارها، تهديدها، و البته مهربانیها. دوستيها و يادها، چقدر ياد، چقدر تصوير دارم من، چقدر بزرگ شدم!