تبليغاتX
آينه
جمعه چهارم آبان 1386
مهمان
 

 

 از وقتی اين کتاب آخر هری پاتر  را خواندم، هميشه وقتهايی که فکر می کنم، ياد اون رشته‌های سفيد چسبناک می‌افتم، که افکار و ذهنيت ما رو تشکيل ميدن.
ميدونم از لحاظ علمی تشبيه درستی نيست، اما خيلی دوست دارم اين تصوير رو، اينکه اين رشته ها رو هی بکشم، انگار دارم نخ می‌ريسم، و خيال ببافم. جالبه که ما هم خيال رو 'می‌بافيم'، پس اين تشبيه فکر به نخ، خيلی هم خارجکی نيست.
شبها، گاهی که از خستگی خوابم نميبره، کلافه ميشم از بی‌انتهايی اين رشته‌ها، کلافها به هم می‌پيچند و گره می‌خورند، طوری که خودم هم يادم می‌رود اول به چه فکر می‌کردم و الان کجايم... . گاهی حتی شعر! می‌گویم، شعرهايی که فردا چيزی ازشان باقی نمانده. بعد با خودم قرار می‌گذارم که از الان، به چيزی فکر نکنم و اجازه بدهم، مغز سطح فعاليتش رو پايين بياورد و به خواب رود، اما موفق نمی‌شوم، قبلا سعی می‌کردم يک ديوار سفید در ذهنم مجسم کنم و فقط به دیوار نگاه کنم و نفسهايم را بشمارم تا آرام شوم، اما گاهی، فکر و خيال و دلشوره از ديوار هم رد می‌شود.
اما امشب، از خوشحالی نخواهم‌خوابيد، خوشحالی آمدن ميهمانانی عزيز.