
دلم برای سفره هفتسين تنگ شده است.
دلم برای حس غريب دم سالتحويل تنگ شده است.
دلم برای درختهای پرشکوفه باغچهی حياطمان تنگ شده است.
دلم برای بوی بهار، بوی خاک باران خورده، بوی تميزی خانه بعد از خانهتکانی، بوی شيرينی و آجيل شب عيد و اسکناس نو، برای فرشهای قرمز شسته شده که با باد ميرقصند، برای ماهی قرمز کوچولوهای بيچارهی مستاصل در تٌنگ، تنگ شده است.
دلم برای خانه، برای عزيزانم تنگ شده است.

دلم برای تارم، برای صدای خوش ساز استاد، برای نگاه رضايتبخش و لبخند تاييدش بعد از يک اجرای خوب تنگ شده است.
دلم برای خودم تنگ شده است.... راستی چند وقت است با خودم خلوت نکردهام؟