تبليغاتX
آينه
شنبه پانزدهم دی 1386
زمستان
تعطيلات هم تمام شد، با خوردن و خوابيدن. دريغ از يک فعاليت مثبت! بدتر از همه، هيچ گونه ورزشی نکرده‌ام، حالا بعد از دو هفته، شده‌ام عين يک چوب خشک، از صبح هم گردنم گرفته.
رفته بوديم جايی خارج از شهر، ايستگاه اشتباهی پياده شديم و مجبور شديم تا رسيدن اتوبوس بعدی يک ربع در سرمای زمهرير بايستيم. هر لحظه احساس مي‌کردم پوستم ور می‌آيد. تمام صورتم سوخته حالا.
هوا آنقدر سرد شده که دلت نمی‌خواهد از خانه بيرون بيايی. باد که می‌آيد و از منفذهای بين کلاه و شال و کاپشن رد می‌شود و به پوستت می‌خورد، گرمای بدنت که در چشم  به هم زدنی محو می‌شود، نوک انگشتان دست و پا که بی‌حس می‌شوند، دندان‌هايت را به هم می‌سابی و گرما آرزوو می‌کنی. آفتاب را، و زندگی را. خانه را. آسمان سربی کوتاه، درختهای خشکيده، درياچه‌ی يخزده، شهر خالی از سکنه، نفس‌های سرمازده، زمستان است اينجا!