تبليغاتX
آينه
جمعه ششم اردیبهشت 1387
زمين ز ارديبهشت گشته بهشت برين
هر چی ميگذره، فاصله‌ی زمانی بين نوشته‌های وبلاگم بيشتر ميشه، و اينجا بيشتر خاک ميگيره. احتمالاً ميزان اين خاک هست که نشون ميده کی بايد وبلاگ نويسی رو کنار بذارم!

چند روز است که هوای مطبوعی داريم و  وضع سلامتی من هم بهتر شده. دو هفته رنجور بودم و پردرد و ناتوان. انواع و اقسام دردهای شناخته شده و ناشناخته در اقصی نقاط بدنم ظهور می‌کردند و ناپديد می‌شدند. (بله عمه جان! آدم مريض که ميشه ميفهمه هيچ داشته‌ای ارزشمندتر از سلامتی نيست.) فکر می‌کنم ريشه‌ی همه‌ی دردهايم هم استرس بود و هست. بس که اين مدت کار بايد انجام می‌دادم (و بايد انجام بدهم). هنوز خانه در شهر جديدی که بايد برای کار به آنجا بروم پيدا نکرده‌ام، اسباب کشی، کارهای اداری، شروع يک کار رسمی و پر مسووليت، محيط ناآشنا، همکارهای غريبه، اينکه بايد حتماً آلمانی صحبت کنم و نه انگليسی، تجربه‌ی مدير بودن  و رياست کردن،... .
يک موش کور پير محافظه‌کار در اعماق ذهنم مدام تکرار می‌کند آيا زندگی غارنشينی برايمان بهتر نبود؟! بيچاره اين بدن خسته که هی دنبال خودمان در اين راه پرپيچ و خم می‌کشيم و در هر سنگلاخ نهيبش می‌زنيم که هان! داری پيشرفت می‌کنی، مدرک بالاتر، شغل بهتر، زندگی مرفه‌تر، مگر تمام اين راه‌های پرپيچ در آن دهان سرد و مکنده به نقطه‌ی تلاقی و پايان نمی‌رسند؟
به حرفش گوش نمی‌دهم که می‌خواند 'مرا پناه دهيد ای زنان ساده‌ی کامل' و محلش هم نمی‌گذارم وقتی تمام روز را در آينه گريه می‌کند. 
اضطراب دارم، اما هيجان هم دارم، می‌خواهم باز تجربه کنم، یاد بگیرم. چراغی در دلم روشن است که بی‌دريغ می‌تابد و وامی‌داردم تا با ساده‌دلی بگويم اين آفتاب درخشان و ماه تابان، وين سرسبزی بهاران، نويدبخش روزهای بهتری هستند.

سپاس فراوان به خاطر تبريک‌ها و پيامهای پر مهرتان.