تبليغاتX
آينه
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
ديگر تمام شد!
۱. خب، درس و مدرسه بالکل تمام شد، جمعه روز آخرم در موسسه بود و با همه خداحافظی کردم، در که پشت سرم بسته شد، احساس کردم فصلی از زندگيم تمام شده، چيزی در دلم خالی شد. شوخی که نيست، بيست سال، کمی هم بيشتر به مکتب و مدرسه و دانشگاه رفتن گذشت. دوستش داشتم اين دوران را، به خصوص اين دو سال آخر، چقدر ياد گرفتم، چقدر زندگی کردم.
کار جديدم، از لحاظ ماهوی فرق چندانی با پروژه‌ی دکترا ندارد، باز هم کارم تحقيق خواهد بود، گيرم در جهت کاربردی‌ترش. اما حس شيرين و تلخی است اين تمام شدن و دوباره شروع کردن.

هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.

۲. اين روزها که وقت بيشتر دارم، بيشتر وبلاگ می‌خوانم، بيشتر آشپزی می‌کنم، بيشتر تلويزيون نگاه می‌کنم و بيشتر حالم از اين بلاهت ترويج‌شونده در برنامه‌های تلويزيونی اينجا به‌هم می‌خورد. به خصوص اين برنامه‌هایی که بعد از ظهرها پخش می‌شوند و حکم همان سريال‌های آبگوشتی و برنامه‌های خانواده‌ی تلويزيون ايران را دارند، گيرم با چاشنی رابطه‌ی جنسی و چند پارتنری و کسی به کسی خيانت کرده و چطور لباس بپوشيم که هيکلمان جذاب‌تر نشان داده‌شود و عمل جراحی زيبايی، بزرگ و کوچک شدن عضوهای مختلف بدن و غيره.
بدتر از همه وقتی است که اين برنامه‌های مستند، به زندگی‌های واقعی مردم می‌رود و آدم می‌ماند چقدر بدبختی هست، چقدر فقر هست، چقدر جهالت و عقب‌افتادگی هست بين عامه‌ی آدمها، و چقدر اين رسانه‌ها، حالا به سفارش غول‌های دنیای مد، کلينيک‌های زيبايی، فروشگاه‌ها  و توليدکننده‌ها، يا هر چه که هست، حماقت را ترويج می‌کنند.