تبليغاتX
آينه
جمعه یکم اردیبهشت 1385
پرنده‌ی کوچک...
اين کبوتر تپلی ساده، از اول بهار با جفتش اومده مهمون موسسه‌ی ما شده و جالب اينکه قصد داره خونه‌اش رو همينجا وسط راه، کنار بالکن مشرف به پله‌های خروجی، جايی که ما هر روز از اونجا رد ميشيم، بنا کنه! و اصلا هم فکر.... فکر؟ فکر ديگه چيه؟؟؟!!!

       

    


داشتم با خودم فکر ميکردم کاش ميشد ما هم اينقدر راحت برای خونه و زندگيمون تصميم بگيريم، جايی که دلمون ميخواد اقامت کنيم و مهمتر از اون تو قلمرو خودمون، جايي که درخت‌ها و زمين و آسمونشو دوست داريم نگران آسايش و امنيت و آينده،  و دلواپس هزار و يک جور بلای سيل و زلزله و جنگ و بمب اتم و اظهارات رييس‌جمهورمون نباشيم...
اما بعد يادم اومد که: پرنده فقط يک پرنده بود!

پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد
و لحظه‌های آبی را
ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود...

«فروغ فرخزاد»