


داشتم با خودم فکر ميکردم کاش ميشد ما هم اينقدر راحت برای خونه و زندگيمون تصميم بگيريم، جايی که دلمون ميخواد اقامت کنيم و مهمتر از اون تو قلمرو خودمون، جايي که درختها و زمين و آسمونشو دوست داريم نگران آسايش و امنيت و آينده، و دلواپس هزار و يک جور بلای سيل و زلزله و جنگ و بمب اتم و اظهارات رييسجمهورمون نباشيم...
اما بعد يادم اومد که: پرنده فقط يک پرنده بود!
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپريد
و لحظههای آبی را
ديوانهوار تجربه میکرد
پرنده آه فقط يک پرنده بود...
«فروغ فرخزاد»