تبليغاتX
آينه
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385
۴۰۰۰ کيلومتر دلتنگی
کلافه ام، به ۴۰۰۰ کيلومتر فاصله فکر ميکنم و دلم تنگ ميشود، تنگ و تنگتر، آنقدر تنگ که بيايد و بغضی شود که گلويم را سفت بگيرد و اشکی شود که دانه‌دانه بچکد روی گونه‌ام. اما حواسم بايد باشد که مادر نفهمد...
گوشی تلفن را نگه‌داشته‌ام و به صدای گرفته و خسته‌اش فکر ميکنم و دلم ميگيرد، آنقدر که نفسم در سينه حبس شود و در ۴۰۰۰ کیلومتری پرپر بزنم. خوب است که نميبيندم!
ياد روزی ميافتم که برادرم از ايران رفت و شانه‌های پدرم که چطور ميلرزيد وقتی بغلم کرد. و دوباره خاطره روز آمدنم برايم زنده ميشود و مادرم که اشک‌هايش را از پشت شيشه ميديدم تا برای مدتها کابوس هر شبم شود که چطور قطره قطره از غصه آب ميشود.

آرزوهايم را روی کاغذ مينويسم: فقط نميدانم به آب بسپارمش يا به باد که بر آورده شوند...