آنگاه
خورشيد سرد شد
و برکت از زمينها رفت.
و سبزهها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به درياها خشکيدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت.
شب در تمام پنجرههای پريدهرنگ
مانند يک تصور مشکوک
پيوسته در تراکم و طغيان بود
و راهها ادامهی خود را
در تيرگی رها کردند.
ديگر کسی به عشق نينديشيد
ديگر کسی به فتح نينديشيد
و هيچکس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد.
...
چه روزگار تلخ و سياهی
نان نيروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود.
پيغمبران گرسنه
از وعدهگاههای الهی گريختند
و برههای گمشده
ديگر صدای هیهی چوپانی را در بهت دشتها نشنيدند.
...
اما هميشه در حواشی ميدانها
اين جانيان کوچک را میديدی
که ايستادهاند
و خيره گشتهاند
به ريزش مداوم فوارههای آب.
شايد هنوز هم
در پشت چشمهای لهشده، در عمق انجماد
يک چيز نيمزندهی مغشوش
بر جای مانده بود.
که در تلاش بیرمقش میخواست
ايمان بياورد به پاکی آواز آبها.
شايد، ولی چه خالی بیپايانی
خورشيد مرده بود
و هيچ کس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته، ايمان است.
آه، ای صدای زندانی
آيا شکوهی يأس تو هرگز
از هيچ سوی اين شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
تکه هايی از شعر ''آيه های زمينی'' فروغ فرخزاد