فکر کرده بودم انتخابات که تمام شد مطلبی بنويسم دربارهی نگرانیام از ترويج نفرت و بدبينی و دودستگی ميان مردم، ميان دوستان و عزيزانم.
از اينکه تقسيم شدهايم به گروهی سبز و سياه و قهوهای و قرمز.
از اينکه باز، همه بازی خوردهی سياستی هستيم که نفاق و جدايی را گسترش میدهد.
دلم گرفته بود از شنيدن حرفی که مرا خائن میخواند که با رايم نظام را مشروعيت میبخشم، از آن يکی که مرا و همفکرانم را تهرانی و بالای شهرنشين و مرفه بیدرد میخواند به خاطر آنکه دستهای کانديدای مورد نظرم سفيد است و کارنکرده. از آن يکی حرف که مرا (و اکثريت مردم را) به ساده دلی و کوته فکری متهم میکرد، که باز گول بازيهای نظام را خوردهايم، و خود از موضعی بالاتر بدون آلوده شدن دستانش بازی خوردن ما را نظاره میکرد.
حالا، انتخابات تمام شده و روزها و لحظههايی را شاهديم که حتی بدبينترينمان هم در کابوسهايش نمیديد، حالا نگرانی و نفرت و کينهمان از بانيان اين آشوب و همدليمان با هم دم به دم بيشتر میشود و در کنار هم آتش گرفتهايم از اين استبداد سوزاننده، حالا با بغض در گلو و ترس در نگاهمان، اميد میدهيم به همديگر از راه دور.
دلم میخواهد بدانم آنکه احمدی نژاد را به خاطر پينه بسته بودن دستانش رييس جمهور بهتری میدانست، حالا هم دستان به خون آغشتهی او را لايق اين مقام میداند؟ يا آن يکی و آن يکی، آيا میآيند کنار من يار دبستانی را بخوانند و بگويند دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره کنه؟ آخه کی ميتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟