
گذشت و گذشت و ما بزرگتر شديم، کم کم سعی کرديم حد و حدود خودمونو ياد بگيريم، مشکلاتمونو با سکوت کردن حل کنيم بجای جيغ و داد و دعوا! يکجور زندگی مسالمت آميز...
اما باز زمان راه حل بود و فاصله! من اومدم اينجا و تو رفتی اونور دنيا...انگار هزارها کيلومتر فاصله بينمون لازم بود که دوباره يادمون بياد که چقدر با هم رفيقيم...که دوباره يادم بياد که چقدر مهربونیهات بهم ميچسبه! که نصيحتهات و نگرانیهات چه بهجاست... که چه خوب ميتونم باهات حرف بزنم و چه خوب ميتونی بفهميَم... هر دومون بزرگ شديم انگار....
ميدونی اولين ساله بعد از اين همه مدت که اينقدر دلم ميخواد تو روز تولدت (الان اونجا شبه البته) بغلت کنم و پیشت باشم؟؟؟ حالا از همینجا: مبارک باشه تولدت داداشی!

Happy birthday!
۲.
دوست جونم، الميرا جون، عزیز مثل خواهر، کاش ميدونستی چقدر دلم ميخواست ديشب که عروسيت بود پيشت بودم. که بغلت کنم، که باهات برقصم، که خندههات رو ببينم... اگه بدونی چقدر اينجا بالبال زدم!
رفيق پايه روزهای سختی و ناخوشی، رفيق درددلهای يواشکی، رفيق پياده رفتن از دانشگاه تا پارک ساعی، رفيق شب امتحان فال قهوه گرفتن و حافظ خوندن، رفيق بیمعرفتی کردن، رفيق کوه و سينما و کافیشاپ و شنا و شمال و شيراز و هزار و يک جای ديگه، تکيهگاه و پناه و مونس و همدم تکتک لحظههای روزهای خوب و ناخوب گذشته، عروسيت مبارک!

Mazel Tov on your marriage!