تبليغاتX
آينه
جمعه دوم تیر 1385
ماندن يا نماندن، مساله اين است؟
ماندن يا نماندن؟

تقريبا اکثر حرفهای گفته شده رو خوندم. و جالب اينکه با هر کدوم تا حدودی موافقم... . همانطور که خيلی‌ها اشاره کردند، ماندن يا برگشتن انتخابيست که خيلی زياد به شرايط شخص بستگی داره و نميشه راجع بهش حکم کلی داد. اما در مورد خودم، هنوز نميدونم کدوم وزنه سنگينتره... . البته با در نظر گرفتن موارد مشابه در آشنايان و نزديکان و تجربه اونها، شايد برگشتن نظريه غالب باشه.
 
يک جمع بندی از نکاتی که تو ذهنمه:

. من اينجا اومدم به خاطر اينکه ميخواستم زندگيم را و موقعيتم را ارتقا بدم. چه از نظر درسی و چه از نظر شخصيتی. ايران امکان ادامه تحصيل داشتم اما به شدت از جو علمی و فرهنگی حاکم بر دانشگاه سرخورده شده بودم. کارهای آمدنم هم جور شد و آمدم آلمان و در بهترين دانشگاه و انستيتوی اینجا فوقم را گرفتم و تا دو سال ديگر دکترايم را. سختی و غم دوری و تنهايی هم کم نکشيدم، اما هر روز که ميگذره بيشتر از روز قبل از موقعيت و زندگيم در اينجا راضی هستم و خوشحال.  از لحاظ شخصيتی بسيار رشد کردم (اين را در مقايسه با هم‌وروديها و دوستان هم‌سال و هم‌موقعيتم ميگويم). اين شانس را داشتم که با همراه زندگی آينده‌ام اينجا آشنا بشوم که حضورش در زندگيم آرامش و شادی‌ای عطا کرده که هميشه در آرزويش بوده‌ام. اين احساس شادی و آرامش و استقلال و امنيت و کلی لذت‌های خوب ديگه رو نتيجه‌ی تصميم درستم برای آمدن به اينجا ميدونم.

. ميخواهم اينجا تجربه‌ی کار داشته باشم، شريک زندگيم هم همينطور. بايد هر دو اين امکان را داشته باشيم که در زمينه شغلی پيشرفت کنيم. اما برای آينده‌ی دور، دوست دارم زندگيم را در ''خانه'' سپری کنم. جايي که احساس ميکنم نسبت به آن مسووليت دارم و ميتوانم در بهتر کردن شرايطش سهيم باشم. (مگر آنکه اوضاع تا ۱۰ سال آينده به قدری خراب شود که امیدم را بالکل از دست بدهم!). اما ترسی که «انار» به آن اشاره کرده را با تمام وجود قبول دارم، اينکه نتوانم از لحاظ شغلی در ايران ارضا شوم، اينکه جلوی پيشرفت و تأثيرگذاری و پويايی‌ام گرفته شود. (مشکل اقتصادی مسلما نخواهيم داشت) اما ارضا شغلی را نمیدانم، تجربه‌ی کارکردنم هم در ايران محدود ميشود به سه ماه کارآموزی در ايران خودرو - که به شدت دلزده و سرخورده‌ام کرد و حاضر نيستم ديگر به کار کردن در شرکت دولتی فکر کنم- و شش ماه کار دانشجويی (نيمه وقت و بدون حقوق البته) در يک شرکت خصوصی -که چندان نامطلوب نبود اگر زيرآب‌زنی‌ها و باندبازيها را ناديده بگيريم، چون فکر ميکنم اين مشکلات در همه جا کم و بيش وجود دارد-. خودم دوست دارم امکان و «اشتياق» تدريس در دانشگاه را داشته باشم (مثلاً به عنوان کار جنبی). همينکه فکر ميکنم ممکن است ابسيلونی در بهبود اوضاع علمی آنجا و کمک به پرورش نسل نخبه‌ی آينده نقش داشته باشم، برايم بسی دلخوشی می آورد. فکر ميکنم حداقل تلاشم را در اين مسير خواهم کرد.

. فعلا به بچه‌دار شدن فکر نميکنيم، اما فکر ميکنم در درجه اول رضايت ما دو نفر از زندگی شرط است. فرزند ما ميتواند و باید خود برای زندگيش تصميم بگیرد. اگر بخواهيم بچه‌دار بشويم، دوست دارم فرزندم اينجا به دنيا بيايد تا از مزيت داشتن پاسپورت غيرايرانی و سالی يک بار دنيايی بزرگتر از ايران را ديدن برخوردار شود اما دوست دارم در ايران بزرگ شود تا خاطره‌های بچگيش ايرانی باشند با مادربزرگ و خاله و عمه و دايی و سفره هفت سين و شب چله و چيزی به اسم هويت ايرانی. نه به عنوان ''خارجی'' در کلاس و مدرسه با نگاه سنگين ''داخلی''‌ها بر رويش و نگاه غريبه‌اش به ما و خويشان و مجموعه‌ای به اسم ايران. ضمن اینکه بعضی از نسل دومی‌های اينجا رو که ميبينم و اينکه چه‌طور پدر و مادر کاملا ايرانی‌شان، افکار و رفتارهای غلط ايرانی خود را به بچه منتقل کرده‌اند، به اين نتيجه ميرسم که ژن و تاثير خانواده خيلی بيشتر از محيط است، پس نگران تربيت فرزندم در ايران بودن و محدود شدن آزادی‌های جسمی و روحی‌اش و انتقال آموزه‌های غلط قومی و اجتماعی بودن چندان صحيح به‌نظرم نمی‌آيد.

. در مورد نکات مثبت اين طرف و نکات منفی ايران هم که لازم نيست دوباره‌گويی کنم. هر چند که فکر ميکنم ''در خانه بودن'' با کسانی که اشتراکات فرهنگی و اجتماعی بسياری با هم داريم و «کنار خانواده بودن» (که عاشقانه دوستشان دارم و دوريشان بی نهايت عذابم ميدهد) فاکتورهای قوی‌ای برای کم‌اثر کردن منفيها باشد. نميتوانم شبی به اين فکر نکنم که چقدر باعث خوشحالی و دلخوشی پدر و مادرم ميبودم اگر آنجا زندگی میکردم و در عين حال به اين فکر نکنم که دلتنگی چقدر پير و شکسته‌شان کرده... .
نمیدانم در ۱۰ سال آینده چقدر نظرم عوض شود اما این حرف «انار» را تکرار میکنم:
تصویر من از خانواده ام با کوچه پسکوچه های اینجا جور در نمی آید.