
بار آخر، وقتی که تصميمم رو گرفتهبودم، دیدمش... باز دلهرههای هميشگی، باز اشک و درد، اجازه ميخواد که دستام رو بگيره...ميگم اهميتی نداره، من تصميمم را گرفتهام.
دستهام رو ميگيره تو دستاش، ميلرزه... فکر ميکنم اينقدر ترسناکم؟ اهمیت نميدهم، من تصميمم را گرفتهام.
ميگويد چرا اينقدر سردی... ميخندم که احساسم است، دستهايش اما داغ داغ است. ميگويم چه گرمی تو، زير لب با بغض ميگويد که احساسش است. دلم میگیرد اما فکر ميکنم نباید اهمیت دهم، من تصميمم را گرفتهام.
به چشمهايش نگاه ميکنم و تنهايي غم انگيزش... اهميت نميدهم، من تصميمم را گرفته ام.
ديگر نگاهش نميکنم و تصميمم را با صدای بلند اعلام ميکنم، بدون مکث و بدون وقفه... هر چند نيازی نبود. او خود ميدانست.
يک سال اشک و درد و ضعف ، اضطراب و ترس، درد و درد و درد. به خودم ميگويم اما هر بار، نبايد اهميت بدهم، من تصميمم را گرفتهام.
و حالا چهار سال گذشته... او آنجا و من اينجا... دور و دور و دور... نه صدايی نه کلامی نه پيامی. نه اميدی نه نوری ديگر حتا ... فقط برق زنجير يادگاريش هست اينجا و اکنون... برقی در چشم، رعشهای اما در قلب.
چهار سال است که تکرار ميکنم: من تصميمم را گرفتهام.
تصميمم را گرفتهام اما؟