تبليغاتX
آينه
جمعه نهم تیر 1385
تصميم
بار اولی که حس کردم بين اون همه جمع دوستان، يه جور ديگه منو دوست داره، قلبم تير کشيد. هر چند حس خودم هم، اين را ميگفت و گرمای دلم، و خيس‌شدن چشمهام و تپش قلبم و دلهره‌ی کشنده‌ام... اما روبرو شدن با اين واقعيت که به يکی ديگه وابسته شدی، «به طنين صدايش، به برق چشمهايش، به گرمای بودنش»، اونقدرها هم آسون نيست. اسمش که ميومد ضربان قلبم تند ميشد، اما با جديت تمام سعی ميکردم، هر بار که ديگران اين موضوع رو گوشزد ميکنن، انکار کنم و موضوع بحث را عوض کنم.
وقتی اما خودش گفت، نميشد موضوع را عوض کرد!
سه سال اما بين انکار و قبول گذشت، ''هاج و واج مونده مردد، ميون موندن و رفتن، ميون مرگ و حيات...'' ميدانستم که ناز انگشتای بارون من باغش ميکنه ولی: ناز انگشتای بارون «تو» باغم ميکرد؟؟؟ نميدانستم...

بار آخر، وقتی که تصميمم رو گرفته‌بودم، دیدمش... باز دلهره‌های هميشگی، باز اشک و درد، اجازه ميخواد که دستام رو بگيره...ميگم اهميتی نداره، من تصميمم را گرفته‌ام.
دستهام رو ميگيره تو دستاش، ميلرزه... فکر ميکنم اينقدر ترسناکم؟ اهمیت نميدهم، من تصميمم را گرفته‌ام.
ميگويد چرا اينقدر سردی... ميخندم که احساسم است، دستهايش اما داغ داغ است. ميگويم چه گرمی تو، زير لب با بغض ميگويد که احساسش است. دلم میگیرد اما فکر ميکنم نباید اهمیت دهم، من تصميمم را گرفته‌ام.
به چشمهايش  نگاه ميکنم و تنهايي غم انگيزش... اهميت نميدهم، من تصميمم را گرفته ام.
ديگر نگاهش نميکنم و تصميمم را با صدای بلند اعلام ميکنم، بدون مکث و بدون وقفه... هر چند نيازی نبود. او خود ميدانست.
يک سال اشک و درد و ضعف ، اضطراب و ترس، درد و درد و درد. به خودم ميگويم اما هر بار، نبايد اهميت بدهم، من تصميمم را گرفته‌ام.
و حالا چهار سال گذشته... او آنجا و من اينجا... دور و دور و دور... نه صدايی نه کلامی نه پيامی. نه اميدی نه نوری ديگر حتا ... فقط برق زنجير يادگاريش هست اينجا و اکنون... برقی در چشم، رعشه‌ای اما در قلب.
چهار سال است که تکرار ميکنم: من تصميمم را گرفته‌ام.
تصميمم را گرفته‌ام اما؟