تبليغاتX
آينه
جمعه شانزدهم تیر 1385
در اين خيال به سر شد...
ديدی بعضی وقتها خاطره‌ها بيشتر از تصوير، بو و مزه و صدا دارن؟ اونوقت، بعضی از صداها، بوها و مزه‌ها تو رو ياد کلی خاطره ميندازن؟ مثلا برای من پشمک مزه‌ی شهربازی ميده، چيپس و پنير مزه‌ی دانشگاه اميرکبير! آهنگ «درخيال» شجريان طعم فراق داره و شوری گريه‌های پشت مونيتور، آهنگ «تو محشری» بوی شمال ميده. عصرونه‌ی نون و پنير و سبزی منو ياد تيتراژ برنامه کودک ميندازه، و بوی يک ادوکلن خاص (اسمش رو هم نميدونم) ياد اون مجری  مهربون و خوش‌تيپ شبکه‌ی دو که هميشه عاشقش بودم!
حالا اينا برای اين يادم اومد که ديشب شام سبزی‌پلو با ماهی ميخوردم و روی ماهی کمی آب ليمو ترش ريخته‌بودم، از اين ليمو امانی‌ها که اينجا پيدا نميشه و مامان از ايران برام فرستاده‌، با ترشی ليته‌ی بادمجون... اولين قاشق رو که خوردم، کلی خاطره و تصوير اومد تو ذهنم با بوی شمال، جاده‌ی هراز، بوی اين بازار روزهای شمال که فلفل سبز ميفروشند و تخم مرغ و غاز و صنايع‌دستی چوبی... صدای خنده و سربه‌سر گذاشتن با دخترعمه‌ها، حسرت تنهايی قدم زدن تو جنگل‌های مخوف! طم آب شور خزر، صبح زود بيدار شدن با مامان و تماشای فلق کنار دريا، بوی مامان، ... و بوی دلتنگی: نقطه آخر و مشترک همه خاطره‌ها.
کسی ميدونه چه جوری ميشه عصبی که اين بو رو حس ميکنه از کار انداخت؟!

پی‌نوشت: عکس از اون جنگلهای مخوف ندارم، چون هيچوقت نرفتم. اين عکس جنگلی است در منطقه‌ی «Harz» آلمان، هر چند اون بو رو نميده!