
«خانوم آتشين» از خدا طلب بارون ميکرد که کويريم و لب تشنه، آخ اگه بارون ميباريد...
«ابی» اما با اين وضع اسفبار زمين کلاً بيخيال خدا شده و ميگه که کاش خدا ميرفت و يه مادر پرستار زمين ميشد، اونوقت شايد نوعروس های دجله از آب ماهی مرده نميگرفتن و بچه های اورشليم و غزه و سيدا ترانه مينوشتند روی ديوارها.
آقای «کريس دی برگ» محبوب اما، همه را به روز داوری حوالت ميدهد که هيچکس را از آن گريزی نيست و اينکه ديکتاتور تا ابد به جهنم سوزان تبعيد میشود:
In that room on the right, a dictator in life, We've been waiting for him here, as you can tell,
For all the blood he's spilled,
And for all the ones he's killed,
We condemn him to eternity in hell.
Nobody will get through, Nobody,
Not even you, can escape the Judgement Day,
Nobody will be spared, Heaven is only there,
For the ones who satisfy them at - Saint Peter's Gate.
من اخبار «بیبیسی» را ميخوانم و دلپيچه ميگيرم.
«هلنا» همکار آلمانیام از سياستهای امريکا شاکی است که گفته يک هفته ديگر صبر بايد کرد که اسراييل هر غلطی خواست بکند و هر چقدر آدم (آدم؟) خواست بکشد و هر چقدر خواست خون بريزد و... و بعد وارد عمل شود. اما بيشتر حواسش به کلاس قايقسواری بعدازظهرش است که ممکن است نتواند برود چون با بقيه قرار شنا گذاشته...
«يلنا» اما صربی است و مثل خودمان بچه جنگ و قربانی بیعدالتی قدرتهای بزرگ و بيشتر از هرچيز حالش گرفته است از سيستم خبرگزاريها که نيمساعت نوحهسرايی ميکنند از دو نفر غيرنظامی اسراييلی که بیخانمان شدند و بعد در دو دقيقه به اعلام مجموع ''تلفات'' لبنانيها بسنده ميکنند که: خب امروز پنجاه تا بودن...
و من سرم به دوران می افتد.
«امره» ترک است با پاسپورت انگليسی، ميگويد که ما هم ميخواهيم به زودی به شمال عراق حمله کنيم تا پدر اين کردهای تروريست را دربياوريم و من با وجود داشتن پاسپورت انگليسی، به محض تمام شدن دکترايم اينجا، به ترکيه خواهمرفت تا در اين ميادين حق عليه باطل بجنگم، چون ترک هستم و به مليت خويش غرهام و نواده آتاتورک...
بر ميگردم سر نوشتن مقالهام، و گوش دادن به صدای «کريس دی برگ».
عجيب حالت تهوع دارم.