تبليغاتX
آينه
جمعه سوم شهریور 1385
نگاهم کن!
مثل يک تکه ابر شده‌ام اين روزها، لطيف اما سرگردان، دور و نزديک به تو که آن پايين روی خاک ايستاده‌ای. باد که ميوزد، استحاله ميشوم در آبی اطراف و ''جسميت وجودم به تحليل ميرود''. شکل ميگيرم و شکل ميبازم، گاهی زشت ميشوم، گاهی زيبا، به قشنگی تمام خيالهای تو. گاهی از آسمانت غيب ميشوم، تا تو خورشيدهای هميشه را ببينی... گاهی هم دلم تنگ ميشود، دلم که ميگيرد، ميبارم. آب ميشوم و برميگردم پيش تو: آن پايين روی خاک...