از گذشتهها:
آنجا زمين بوی نا ميداد، بوی ماندگی و فاسد شدن.
آنجا هوا اينقدر مرطوب بود که ميتوانستی باکتريهايی که زير پوستت رشد ميکردند را ببينی.
آنجا لحظه معنا نداشت، زمان از حرکت ايستاده بود و عقربهی ساعت روی بيهودگی درجا ميزد.
آنجا آسمان کوتاه و خفه بود، خورشيد رنگپريده و ماه، پلاسيده، و آب، آبِ پاکِ روشنايیبخشِ هميشه، لجنزار متعفن مرگ.
آنجا، مرداب بود، مرداب عشق دروغين تو و محکوميت ابدی من و حسرت جاودان جاریشدن در تپش هر نبض.
...
و اينچنين سفر آغاز شد!