اين روبرو، در محوطهی دانشگاه، کار ساختمان سازی يک دانشکدهی جديد جريان دارد. بين اين همه آمدوشد و ملزومات و وسايل، چيزی که بيش از همه جلب توجه ميکند، جرثقيلی است عظيم که با آن اهرم بلند، کار جابهجا کردن مصالح سنگين را بر عهده دارد. من عاشق جرثقيلم! عشق عجيبی است، ميدانم اما يادگار دوران کودکی است و آرزويی که هيچگاه محقق نشد: دوست داشتم رانندهی جرثقيل شوم! يادم است يکی از کتابهای کمک آموزشی کانون پرورش فکری را هزار بار خوانده بودم، کتابی که طرز کار جرثقيلها در آن شرح داده شده بود: در جرّ اثقالها... و يادم هست که هميشه با تشديد غليظ و شديد، ''جرّ'' را تلفظ ميکردم...
فکر ميکنم بايد حس نابی باشد که آن بالا، مسلط به همه کس و همه جا نشسته باشی، و تنها با جابهجا کردن چند اهرم و چند دکمه، کاری کنی مافوق قدرت بشری... به گمانم احساسی خداگونه است! وقتی از آن بالا به دنيای ما نگاه ميکند و مثل ساختن و خراب کردن پازل، راهی به رويمان ميگشايد يا سنگی جلوی پايمان ميگذارد! هر چند خيلی تصوير عرفانی و زيباشناسايانهای از خداوند نيست... . تصوير کودکی من از خدا هميشه يک کوه بود! از اين کوهها که در نقاشيهای بچگی، بالای صفحه، چندين تا ازشان ميکشيديم... کوهی نه با يک قله بلند و تيز، بلکه با شيبی تدريجی، مثل يک تپه، اما بلند و منحصربهفرد... و سفيد، انگار لباسی از ابر پوشيده باشد. با چشم و ابرو و اجزاء یک صورت انسانی حتی! چون ميتوانست مثل يک دوست، به حرفهايم گوش بدهد و با صدايی بم و آرامشبخش با من صحبت کند. بزرگتر که شدم اين تصوير لطيف ابرپوش، کمکم از دنيايم رخت بربست و کمرنگ شد. نميدانم تحت تأثير تعاليم زبر و خشن کسانی بود که خود را صاحب خدا و دين ميدانستند، يا آموختن علمی که هر چه احساس ميگفت را نفی ميکرد... به هر حال، خدای خوب و مهربانی بود، آن پير ابرپوش کوهنشين، شايد کمی شبيه به آن پيرمرد زرتشتی که در يزد ديديم که آتش را هميشه روشن نگاه ميداشت، يا چهره مادر بزرگ مادریام، اما مطمئنم که هيچ شباهتی به چهرهی سربازان طالبان نداشت، به آن تصوير جوان عصبانی با دهان کفکرده و مشت گرهکردهی جلوی سفارت هم. حتا به حضرت پاپ اعظم هم! (که فکر ميکنم بيشتر يک پيرمرد بداخلاق آلمانی، و شايد هم نئو نازی، با کمی اغراق البته، را در ذهن تداعی ميکند).
بگذريم، فکر ميکنم اين تصويرسازی از خدا، بين همه، يا حداقل کسانی که با آموزههای دينی در بچگی برخورد داشتهاند، مشترک باشد. چون ميخواهيم، يک جوری با آن نامريی ماورايی ارتباط برقرار کنيم، و سادهترين راه ارتباط، ديدن است. مثلا ''فروغ'' خدای خوب و مهربان خودش را دارد که در پشتبام خانه قدم ميزند، يا ''مرجان ساتراپی'' در کتاب پرسپوليسش، ميگويد که خدا را شبيه ''مارکس'' ميديده، با ريش بلند و سفيد... حضرت موسی هم که خدا را ديد، او را به شکل نور بيان کرد. يک کارتونی هم اينجا پخش شد، که پسر جوانی که در صحرا گرفتار شده بود و خدا را از ته قلب آرزو کرد، او را به شکل ''آنجلينا جولی'' ديد! البته خانم آنجلينا گفت که هر کس خدا را به شکلی از اشکال دنيای مادی ميبيند که بيشتر از همه چيز دوست دارد.
شما تصويری از خدا داريد؟