تبليغاتX
آينه
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
دارم کچل ميشم!
بدجور عصبانيم! دانشجوی جديدی که اومده تو گروهمون و من قراره راهنماش باشم، به طور کامل زبان‌نفهمه... خودش روسيه و به جز روسی، جمعا دو کلمه انگليسی، کل مجموعه‌ی دانش زبانی‌اش هست! هر جمله رو بايد حداقل ده‌بار تکرار کنم به ساده‌ترين نحو ممکن، تازه بعد هم مطمئنم که نفهميده. مثلاً دانشجوی سال سوم دکتراست، اما اصلاً نمیدونه توی آزمايشگاه بايد چی کار کنه، حتی نميتونه دو تا گراف رسم کنه. خلاصه که نزديکه که موهام رو از ته بکنم. بقيه اعضاء گروه هم که هر پنج دقيقه يک بار يک‌کاری دارند که من بايد کمکشون کنم. از همه‌ی کارهای خودم عقب موندم. نميدونم ولله خدا عقل و شعور رو به اينا داده برای چی؟ بابا خوب خودت هم يه کم فکر کنی بد نيست...
لازم به ذکره که من ذاتاً  آدم خوش برخورد و صبوری هستم، اين دو هفته هم کلی اتفاق های خوب افتاده و من روی مود خوش اخلاقی و خوشحالی‌ام بوده ام! اما اين بشر بدجوری داره روی سيستم عصبی من راه ميره، گفتم اينا رو اينجا بنويسم که يه کمی تخليه عصبی بشم و با اين آدم برخورد بدی نداشته باشم که بعد پشيمون بشم.

پی نوشت: الان رفتم پيش رئيسم و يه کمی غرغر کردم. حالم يه کمی بهتره!