
- چرا گرفته دلت٬ مثل آنکه تنهايی؟
- چقدر هم تنها!
خب، فکر ميکنم که دل من که خيلی وقتها ميگيرد، ربطی هم به تنهايی ندارد! من دلتنگی را به دوری ربط ميدهم، و دوری را به درد. سهراب دلتنگی را به تنهايي ربط ميدهد و بعد تنهايی را به عشق. وقت هايی که من دلتنگم، دلم ميخواهد تنها باشم، وقتهايی که غم دارم، دلم تنگ چيزی است، اما نميدانم چه، دلم چيزی را ميخواهد، اما نميدانم چه... سهراب همه اينها را از عشق ميداند:
- خيال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
- دچار يعنی...
- عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دريای بيکران باشد!
تجويز ميکند که دچارم، دچار را معمولا برای يک بيماری به کار ميبرند، خود کلمه دچار من را ياد بدبختی میاندازد: ناگزير بودن، بيچاره بودن. اما سهراب به زيباترين شکل ممکن (با آرایههای ادبی مثل: رنگ و خیال/ رنگ و رگ) دچار بودن را عاشق بودن معنا ميکند و ماهی را مثال ميزند که از نظر او عاشق بيکران دريا است...
خيلی قشنگ است، خيلی لطيف است. اينقدر لطيف که غير قابل باور مینمايد، ماهی عاشق درياست، چون بیآب زندگی نتواند. من هم بیهوا زندگی نتوانم کرد، اما عشقی به اين گاز بيرنگ و بو احساس نميکنم. به هر روی، با اين تشبيه دل آدم مچاله ميشود برای ماهی کوچک؛ همانطور که مسافر ابراز احساسات ميکند:
- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشيدهی نگاه گياه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياست
خب تا اينجا: دلتنگی به تنهايی ربط دارد، تنهايی به عشق و بعد ميرسيم به اصل قضيه: عشق به غم میانجامد. من فکر ميکنم که سهراب همهی اينها را گفته تا به اينجا برسد و جهانبينی خودش را که نشات گرفته از عرفان شرقی است با چاشنی شعر و فلسفه بيان کند: که عشق، درد است و درد، زيباست و خواستنی.
اينکه هيچگاه وصل ممکن نميشود (اشاره به فاصلهی انسان و خدا) و اين عين زيبايی است:
- خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
- نه٬ وصل ممکن نيست
هميشه فاصلهای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دلآويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصلهای هست
خب اينجا من از لحاظ علمی دچار تشکيک ميشوم: وصل نور و برگ! دست نور که روی برگها باشد، يعنی انرژی تابشی خورشيد، که امواجش به ملکولهای برگ ميرسد و الکترونها را از سطح پايه به سطح برانگيخته منتقل ميکند. اين اصل بقای ماده و انرژی هم همه چيز را به هم وصل ميکند بدجور! حتا بالش آب را به خواب دلانگيز نيلوفر و نفوذ ملکولهای بين لايهای.
از علمش که بگذريم، من با نفس اين عرفان شرقی که عشق را در نرسيدن میبيند و درد را زيبا، مشکل دارم. هيچ لذتی در دنيا با استشمام عطر بدن معشوق برابری نميکند، چرا بايد خودم را از اين لذت نهی کنم؟ تا روحم به عروج دربيايد؟ پس تکليف نياز های سادهی انسانيم چه ميشود؟ اصلاً چه کسی ثابت کرده که روح مهمتر و برتر از جسم است و آنچه دل و تن ميخواهد کريه و ناپسند است؟
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشياست
و عشق
صدای فاصلههاست
- صدای فاصلههايی که غرق ابهامند
- نه، صدای فاصلههايی که مثل نقره تميزند
و با شنيدن يک هيچ می شوند کدر
و من عشق را در رسيدن ديدهام: در لحظه به لحظه يکی شدن و حضور داشتن، و اين حضور را درک کردن و ارج نهادن و لذت بردن از آن.
و با تمام لذتی که از خواندن شعر زيبا (به معنای واقعی کلمه زيبا)ی سهراب ميبرم، اما با آن کوچکترين همذات پنداریای نميکنم، ميشود مثل يک شمعدان نقرهای زيبا در ويترين، نقرهای که به قول خود سهراب با شنيدن يک ''هيچ'' ميشود کدر.
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيههاست
و او و ثانيهها می روند آنطرف روز ...
و عاشق تنها نيست: دست عاشق در دست همهی زيبايیهای دنياست، و همهی خوبیهايش، و همهی لحظههای شيرينش.
- قشنگ يعنی چه؟
- قشنگ يعنی تعبير عاشقانهی اشکال
وعشق، تنها عشق
ترا به گرمی يک سيب می کند مانوس
وعشق، تنها عشق
مرا به وسعت زندگیها برد
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن...
باز هم تعبير زيبا اما غير قابل لمس: يعنی فقط اگر من عاشق سيب باشم ميتوانم از آن لذت ببرم؟ من بدون هيچ تعبير عاشقانهی قشنگی هم از سيب لذت ميبرم، شايد همين است که هنوز که هنوز است همينجا روی زمين ماندهام و به وسعت زندگیها و امکان يک پرنده شدن نرسيدهام...
هر چه هست، من خودم را عاشق ميدانم، از عشقم لذت ميبرم، از شعر زيبای سهراب هم، و اين نوشته و شعر رو هم به مناسبت شش ماهگی ازدواجمان با تمام احساس تقديم ميکنم به: ''آقامون''