پردهی اول:
برای بدرقهی عزيزی به فرودگاه رفتهام، روز قبل از عيد فطر در آلمان است و پرواز ايراناير که جماعت روزهدار را به سوی مام وطن ميبرد. بر همگان البته آشکار است که روز پرواز ايراناير، کل فرودگاه بسيج خدمت و بازسازی خرابيهايی ميشوند که هم وطنان قانونگريز از خود برجاميگذارند. در کنار تمام بیقانونيها و به قول خودشان ''ايرانیبازیها'' (معذرت ميخواهم، خودم هم از اين لفظ خوشم نمیآيد)، از صحنههای جالب، تقاضای طلبکارانه و گاه با دوز و کلک مردم است که انتظار دارند،چون تو فقط يک چمدان داری، بايد کمک کنی تا خانوادههای عزيز، محمولههای خريداریشدهی خود از فرنگ را، به سلامتی و ميمنت، از قسمت تحويل بار رد کنند. خانم و آقای جلويی ما در صف (که ظاهرشان نشان ميدهد که سالها اينجا زندگی کردهاند و به جز روسری اسلامی-ايرانی خانم، بقيهی لباسها همه مارکهای معروفی را با خود حمل ميکنند) بلندبلند نحوهی روزهداری خود در آلمان را برای اطرافيان تعريف ميکنند. خب، تا اينجا مسالهای نيست، عادت کردهايم به ''خود-مطرح کردن'' و تعريف از خود. بعد خانم که چمدان خود را به متصدی تحويل داده و فهميده که کمتر از حد مجاز بار حمل ميکند، ميفرمايند که: ''ای بابا، حيف شد، کاش يکی که بار اضافه داشت ميامد و از ما ميخواست که چمدانش را به عنوان بار خود تحويل دهيم، تا بندگان خدا، پول حمل اضافه بار ندهند، ما هم ثوابی برده باشيم!''
نميدانم دروغ گفتن و کار خلاف کردن، طبق رسالههای دينی، روزه را باطل ميکنند يا نه، اما خانم به افاضات خود ادامه ميدهند و در مقابل چشمان حيرتزدهی من، خانم و آقای همراهشان دو اسکناس پنجاه يورويی به ايشان به عنوان فطريه ميدهند تا با خود به ايران برده و به حاکم شرع (مجتهد واجبالشرايط طبق رساله) تحويل دهند.
پردهی دوم:
فيليپ خوشحال آمده دفتر من که امروز من با يک عمل خيرخواهانه به کشورت کمک کردهام! ميگويم چه کردهای پسرم؟ از کمک مالیاش به يک گروه فعال حقوق بشر برای ايرانيان ميگويد، از اينکه در خيابان، بين مردم آلمانی اعلاميه و بروشور پخش ميکردند، راجع به وضع اسفناک حقوق بشر در ايران، اعدام نوجوانان، و شکنجهی زندانيان سياسی و فيليپ تحتتاثير قرار گرفته و با خوشحالی کمک کرده برای کمک به زندانيان سياسی. دلم ميسوزد برايش، فقط ازش ميپرسم مطمئنی که اين پولت صرف کمک به زندانيان سياسی ميشود؟ ميگويد که تقريبا! چون به سر و وضع فرد تبليغ کننده نميخورد که آدم شيادی باشد. اينها گروه داشتند و ليستی که از تعداد کمکها که هر کدام بيش از صد يورو بود و سايت و بروشور را به عنوان تاييديه به من نشان ميدهد! اينهم از عکسهای وحشتناک (البته بهتر است بگويم به طرز وحشتناکی مصنوعی مونتاژ شدهی) اعدام در ايران:

پردهی سوم:
چه بگويم؟ ديگر همه به نقل و نباتهايی که از دهان آقا پخش ميشود عادت کردهاند. به قولی، وقتی اوضاع بيشتر از حد تحمل خراب ميشود، مردم سعی ميکنند آنرا با شوخی و جوک برگزار کنند تا قابل تحمل شود. حالا حکايت ماست!
نتيجهگيری، مقايسهی پرده اول تا سوم:
همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد!
حرفهای رييسجمهور به عنوان رييس دولت به اندازهی کافی دردآور هستند، اما وقتی خودمان در تکتک لحظاتمان، به روشی مشابه عمل ميکنيم یا به رواج اين طرز تفکر کمک ميکنيم، و وقتی اپوزيسيونمان آن باشد که هست، بيهوده نيست انتظار معجزتی يک شبه؟؟!