

گيرم که باران هم ببارد،
دل گرفتهی من که نخواهد باريد.
گيرم که دل تو صبوری پيشه کرده،
من زمستان را چه کنم؟
گيرم که روزان و شبان بيايند و بیآزار بروند،
به انتظار تو اما، تا چند اين دفتر خالی ورق خواهد خورد؟
بگذار خيال بريسم و از آن شالی ببافم تا گرمم کند در اين سرمايی که تا استخوان نفوذ ميکند و اشک به چشم مياورد.
شال را محکمتر ميپيچم، گيرم که بوی تو را ندهد، بوی غم که ميدهد. زين جهان ما را بس!
...
- بگذريم!
- از چه؟ از من؟!! چه خوب...