تبليغاتX
آينه
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
گاه نوشتهای دفتر خاطرات يک زن مرده

گيرم که باران هم ببارد،
دل گرفته‌ی من که نخواهد باريد.

گيرم که دل تو صبوری پيشه کرده،
من زمستان را چه کنم؟

گيرم که روزان و شبان بيايند و بی‌آزار بروند،
به انتظار تو اما، تا چند اين دفتر خالی ورق خواهد خورد؟

بگذار خيال بريسم و از آن شالی ببافم تا گرمم کند در اين سرمايی که تا استخوان نفوذ ميکند و اشک به چشم مياورد.
شال را محکمتر ميپيچم، گيرم که بوی تو را ندهد، بوی غم که ميدهد. زين جهان ما را بس!
...
- بگذريم!
- از چه؟ از من؟!! چه خوب...