
امروز که آدرس وبلاگت را فرستادی و من پر از حسرت و دلتنگی، گوشهگوشهی آرشيو را به ياد آن روزها و دانشگاه و دوستيهای ''اکنون همه دور'' آه کشيدم و خواندم، که دلم سينما عصر جديد خواست و همبرگر 469 و کلاس تار فوق برنامهی دانشگاه... که دلم پر کشيد برای نيمکتهای سبز دانشگاه وقتی سهتايی رويشان مينشستيم و سوتی ميداديم، وقتی که خاطرههای دور و محوِ عشقهای نافرجام، پررنگ شدند و بزرگ شدند و بغض شدند و اشک شدند... امروز که اين ۴۰۰۰ کيلومتر دلتنگی دستهايم را در نوشتن جواب نامهات سست کرده؛ ميدانی وفتی آدرس اينجا رو برايت مينوشتم ياد چه افتادم؟
ياد کلاس ترموديناميک سال دوم دانشگاه و تصميم عجولانهای که در تعويض دفتر يادداشتهای شخصيمان گرفتيم.... که تو ميخواندی هر آنچه را که من در تنهايی و غم نوشته بودم از رازهای نگفته و من قلبم تند ميزد و گفتم حسم مثل اين ميماند که لخت شده باشم و بگويم بيا مرا ببين.
الان فهميدم که ديگر از فکرهای برهنهام نميترسم :) ميبينی، فاصله آدمها را شجاع ميکند!