نتايج کنکور که اعلام شد و من مهندسی پليمر قبول شدم، اصلاً رشتهام رو دوست نداشتم، عشق معماری بودم آن موقع و پليمر رو فقط به خاطر اينکه برق و عمران و شيمی و بقيه مهندسیها قبول نشوم، به عنوان دومين گزينه انتخاب کردهبودم که خب، همون رو هم قبول شدم. (خب آدم وقتی جوونه با روياهاش زندگی ميکنه!) هر چه گذشت بيشتر و بيشتر علاقهمند شدم به اين رشته و به طورکل به دنيای علوم پايه. حالا هر شب که بعد از يک روز سر و کله زدن با انواع پليمرها و کار آزمايشگاهی، مرده و خسته به خونه برميگردم، احساس ميکنم که چقدر عاشق کار و رشتهام هستم و اينکه هيچ چيز در دنيا به اندازهی رضايت شغلی به آدم اميد نميده. همين انگيزه و انرژی ناشی از اونه که روز بعد دوباره به من اين توان رو ميده که ساعتها سرپا بايستم و از اين آزمايشگاه به آن يکی بروم و راکتورهای پليمريزاسيونم را راه بيندازم. صبحها، روپوش سفيد پوشيده و دستکش به دست، احساس زن کدبانوی خانهداری را دارم، که وارد مطبخ شده و ديگ خوراک را بر اجاق بار ميگذارد! (حقيقتش راکتور من، با جدارهی تفلونی از داخل و آهنی از خارج، بيشتر شبيه ديگ زودپز است با ژاکت حرارتی و همزن در داخلش). البته اين احساس از اين هم ناشی ميشود که آلمانيها برای پليمريزاسيون حرارتی از لفظ پختن استفاده ميکنند.
هر چند وقت، بايد افزودنیای به خوراک اضافه کنم. البته به جای چشيدن طعم و مزه و بو کردن، پروبهای تعيين و کنترلکنندهی دما، هدايت پذيری الکتريکی، عبور پذيری نوری، اندازهی ذرات و ... بهکار میآيند. بعد هم که غذا آمده ميشود، بايد انواع و اقسام تستها و آناليزها بر روی آن انجام شود تا معلوم کنند که آيا غذای خوبی پختهام يا نه؟!!
مثلاً اين غذائی است که من هفتهی پيش پختهام (عکس با میکروسکوپ الکترونی):

ذرات لاتکس پليمر پلیاستايرن، تهيه شده به روش پليمريزاسيون امولسيونی. اين مخلوط مايع در مايع، بعداً تبديل به ماده اوليهی بسياری از ظروف و وسايل پلاستيکی دور و بر ميشود. نمونهی دم دستش، ليوانهای يکبار مصرف.
به جز اين پخت و پز، کار آزمايشگاهی ديگری که خيلی دوستش دارم، کار با جعبهی دستکش Glove box (؟) است. اينجا به جای حس آشپزی، آدم دچار حس خدايی ميشود! اين جعبه در حقيقت مکانی است برای فرار از اتمسفر موجود در زمين يعنی محيطی کاملاً عاری از اکسيژن و آب. معمولاً داخل اين جعبهها، با گازهای بیاثری مثل آرگون يا نيترژن پر شده. تمامی درزها و سوراخها کاملاً بستهاند و کاربر برای کار در اين اتمسفر، فقط دستش را از طريق دستکشها وارد محفظه ميکند.

خيلی حس معرکهايه وقتی آدم دستش رو در اين دستکشهای غولآسا ميکنه و وارد اين اتمسفر ميشه، و مجموعهای رو ميسازه که برای زنده موندن، محکوم به موندن توی محفظه است و اگه بيرون بياد، اکسيد ميشه و از بين ميره!

پی نوشت به آقای خونه و پدر بچهها: به دليل همين جوگرفتگی خداگونه است که من وقتی برميگردم خونه، دوست دارم فقط دستور بدم! ضمن اينکه چون از صبح هم مشغول آشپزی بودهام، حوصلهی دوباره غذا درست کردن رو ندارم و شما بايد زحمتشو بکشی :)