تبليغاتX
آينه
شنبه دوم دی 1385
پنج حرف حقيقت
در راستای اين دعوت،
. من آدم متناقضی هستم، مثلاً در عين اينکه در پنجاه درصد موارد (يا بيشتر)، وقتی ميخواهم کاری انجام دهم يا حرفی بزنم، اينقدر به حواشی و جوانبش فکر ميکنم که زمانش بگذرد، در پنجاه درصد بقيه‌ی موارد (يا بيشتر!!!) دقيقاً بعد از اينکه حرفی را ميزنم يا کاری را ميکنم در موردش فکر ميکنم و مثل سگ پشيمان ميشوم. همين امر، بزرگترين اختلاف زندگی زناشويی من و آقای خانه را فراهم می‌آورد. (خب، اين هم يک حقيقت مخوف ديگر، هر چند تقريباً همه‌ی کسانی که اينجا را ميخوانند، ميدانستند!)
. به شدت دوست دارم خودم را مطرح کنم (مثلاً الان کلی خوشحالم که اينجا مطرح شدم)، در عين اينکه در بيشتر مواقع به خاطر کمبود اعتماد به نفس، از اينکار منصرف ميشوم.
. در دانشکده، عاشق دکتر ح شدم. دکتر ح يک گروه فشاری سابقاً رزمنده تقريباً چهل ساله، متأهل، دارای يک دکترای کيلويی بود که تقريباً زير آب همه‌ی استادهای ديگر دانشکده را زده‌بود و به مقام رياست آموزش دانشکده رسيده‌بود. تنها مشکل در سر راه اين عشق، اين بود که هيچوقت به صورت کسی نگاه نميکرد. به هر حال، عشق نافرجامی بود، اما من هنوز هم وقتی مردانی با قيافه ی مشابه را ميبينم، ...!
. تا سن پنج سالگی فکر ميکردم که زنهای حامله بچه‌های خود را قورت داده‌اند و بنابراين، موقع زايمان، آنها را از دهان خود بالا می آورند. (نخندين خب، مهم اينه که الان ميدونم!)
. امشب مهمان داريم (شب يلدای با تأخير) و خانه به طرز وحشتناکی به هم ريخته و کثيف است. هيچ غذايی هم حاضر نيست. من و سعيد هم هر دو به وبلاگ بازی مشغوليم.

و اما پنج نفر، به دليل اينکه من در کنار صفات پسنديده‌ی ذکر شده (مثل حسودی، تناقض، گيج بازی، تنبلی و غيره) طفل کنجکاوی هم بوده ام و هستم، دلم ميخواهد راجع به خيلی‌ها بيشتر بدانم، از بين کسانی که هنوز وارد بازی نشده اند: آزاده‌ی آفتاب پرست، دنيا‌ی مهرواژ، علی اوحدی، خانم شين و کاپيتان ميداف.