تبليغاتX
آينه
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
اضطراب
... چند وقته که خيلی کلافه‌ام، دائم اضطراب دارم. شبها خيلی بد ميخوابم، يا خوابم نميبره يا وسط خواب، با تپش قلب از خواب ميپرم و ميبينم که خيس عرقم. نتيجه‌اش اين ميشه که روز خسته و عصبی‌ باشم.

اينها علائم داشتن استرس بيش از اندازه و بيمارگونه است. چينين استرسی در صورت عدم درمان و مقابله، ميتونه با سرعت افزايش پيدا کنه و منشاً بيماريهایی مثل افسردگی، فشار خون، سر درد، حساسيتهای پوستی، قلب درد و ... بشه.
معمولاً اضطراب، دوره‌ايه، يعنی يک دوره به شدت بروز ميکنه و بعد برای يک دوره تخفيف پيدا ميکنه يا حتی ناپديد ميشه. اينها رو ديشب کشف کردم، وقتی از شدت هيجان و تپش قلب خوابم نميبرد. تا حالا هيچ موقع دلشوره‌ها و استرس‌های گاه و بيگاهم رو جدی نگرفته بودم. هميشه هم فکر ميکردم که در مقايسه با اطرافيانم، آدم ريلکس، با اعتماد به نفس و آرومی هستم. اما اين استرس چند شب اخير، کلافه‌ام کرده. فکر کردم اگه اين فکرها رو اينجا بيان کنم حالم بهتر بشه.

عواملی که ميتونه دليل بروز استرس باشه لزوماً مربوط به زمان حال نميشه و ميتونه يادگار روزهای دور و به‌خصوص دوران بچگی باشه. مثلاً، تجربه‌های تلخ دوران کودکی، دعواهای خوانوادگی، اثرات مخرب بلايای طبيعی مثل زلزله، جنگ، ... (و من چقدر از سياست متنفرم، از جنگ، از صدام، از بوش، از بمب، از موشک‌باران تهران، از آژير قرمز، از صف شير، از قلک‌های به شکل تانک،... ادامه نميدهم، درد مشترک همه‌ی ماست اين ترس از جنگ، و ارثيه‌ی شومی که تا نسلها آرامش را از ما دريغ خواهد کرد و ما امنيت و دلخوشی را آه خواهيم کشيد.)

مشکلات تربيتی، مثل منزوی بودن، گوشه‌گير بودن، کم‌حرفی، کمرو بودن.

کمبود اعتماد به نفس، که متاسفانه از بچگی به ما خورانده‌اند: بلند نخند، در حضور بزرگتر حرف نزن، هميشه بگو چشم، ... ''زن خوب فرمانبر پارسا!''

ناراضی بودن از ظاهر، نمونه‌اش: انواع جراحی‌های زيبايی، انواع رژيم‌های لاغری، آرايش‌های ماسک‌مانند... .

مهربان نبودن با خودمان، (مثلاً من بارها خودم را به خاطر مسائل بسيار پيش پا افتاده‌ای مؤاخذه کرده ام!) توقع بيش از اندازه داشتن از خودمان: هيچ وقت با آنچه داريم و آنچه به دست آورده‌ايم راضی نيستيم و هيچ چيز خوشحالمان نميکند. در معجونی از گذشته و آينده زندگی می‌کنیم، و نه در اکنون: مثلاً، به خاطر اتفاقی که در گذشته افتاده، خودمان را سرزنش ميکنيم. يا همواره مشغول رويابينی در مورد آينده هستيم، که اين خود مشکل ديگری است: ما هميشه رويابافی ميکنيم و آرزوی مشخص و قابل دسترسی نداريم، بنابراين، رسيدن به هيچ خواسته‌ای، واقعاً خوشحالمان نميکند و همواره حسرت ميخوريم.

اهميت دادن بيش از اندازه به نظر ديگران و اينکه آنها در مورد من چه فکر ميکنند.
و بسياری مسائل ديگر.

وقتی ليست بالا را مرور ميکنم، ميبينم که اکثر اين مشکلات نه تنها در خودم، بلکه در بسياری از اطرافيانم، بسيار شايعست. همه‌ی ما کم و بيش با سيستم تربيتی و اجتماعی مشابهی بزرگ شده ايم و بحرانهای مشابهی را پشت سر گذاشته ايم.

بعضی از راه حلهای درمان که به نظرم ميرسد:
دوست داشتن خود،
ورزش،
تمرين نفس کشيدن در موقع بروز استرس،
تمرين و تمرين برای غلبه بر استرس و  عوامل استرس زا.

نوشته‌ی خيلی خوب انار در اين مورد.

هنوز که هنوز است من از حرف زدن پشت تلفن با افرادی که نميشاسمشان، وحشت دارم، به خصوص حالا که بايد به زبان آلمانی يا انگليسی، يعنی زبانی غير از زبان مادری با آنها ارتباط برقرار کنم. از رفتن به ميهمانيها و جمعهايی که کسی را آنجا نميشناسم، واهمه دارم، از بيان احساساتم، خجالت ميکشم. در مطب دکتر، يا هر جايی که بايد تنها در مورد خودم حرف بزنم، هيجان‌زده ميشوم. هميشه دهها ليست مختلف از کارهايی که بايد انجام دهم، جاهايی که بايد بروم، چيزهايی که بايد بخرم همراهم هست، هرچند نوشتن اموری که ذهن را مشغول ميکند و ليست‌بندی کردنشان، تا حد زيادی به کم‌کردن استرس کمک ميکند، اما از طرف ديگر، وجود انبوه اين ليست‌ها روی ميز کارم، برايم دلشوره‌ی عقب بودن به ارمغان می‌آورد. از الان دلشوره‌ی يکسال و نيم ديگر و جلسه‌ی دفاعم را دارم که هيات ممتحنه ميتوانند از من هر سوالی که يک شيميست بايد بداند بپرسند. هميشه دلشوره دارم که به موقع برسم، به قطار، اتوبوس، سر قرار ... . خيلی وقتها ظاهر خودم را دوست ندارم.

مسلماً در اين چند وقت با زندگی در اينجا، ممارست و تمرين، و به خصوص آشناشدن با سعيد که وجودش آرامش‌بخش و سرشار از عشق است، توانسته‌ام تا حد زيادی از اين دلشوره‌ها و استرس‌ها بکاهم و آرامش و خوشبختی‌ای را تجربه کنم که هميشه آرزويش را داشته‌ام. اما از طرف ديگر، ترس از دست دادن اين خوشبختی و بيشتر از هر چيز، دلتنگی و دوری از عزيزانم در ايران، و ترس از اينکه آنجا اتفاقی بيفتد و من بی‌خبر باشم، بسیاری از این لحظه‌ها‌ی شيرين را با ترس تلخ ميکند... .