تبليغاتX
آينه
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
يک پنجره

يک پنجره برای ديدن
يک پنجره برای شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمين می‌رسد
و باز می‌شود به سوی‌ وسعت اين مهربانی مکرر آبی‌رنگ
يک پنجره که دست‌های کوچک تنهايی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کريم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشيد را به غربت گل‌های شمع‌دانی مهمان کرد
يک پنجره برای من کافی است.

من از ديار عروسک‌ها می‌آيم
از زير سايه‌های درختان کاغذی
در باغ يک کتاب مصور
از فصل‌های خشک تجربه‌های عقيم دوستی و عشق
در کوچه‌های خاکی معصوميت
از سال‌های رشد حروف پريده‌رنگ الفبا
در پشت ميزهای مدرسه‌ی مسلول
از لحظه‌ئی که بچه‌ها توانستند
بر روی تخته حرف «سنگ» را بنويسند
و سارهای سرآسيمه از درخت کهن‌سال پر زدند.

من از ميان ريشه‌های گياهان گوشت‌خوار می‌آيم
و مغز من هنوز
لب‌ريز از صدای وحشت پروانه‌ئی است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده‌بودند.

وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های مرا تکه‌تکه می‌کردند
وقتی که چشم‌های کودکانه‌ی عشق مرا
با دست‌مال تيره‌ی قانون می‌بستند
و از شقيقه‌های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون به بيرون می‌پاشيد
وقتی که زند‌گی من ديگر
چيزی نبود، هيچ چيز به جز تيک‌تاک ساعت ديواری
دريافتم، بايد، بايد، بايد،
ديوانه‌وار دوست بدارم.

«فروغ فرخزاد»