تبليغاتX
آينه
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
آستانه‌ی پر از عشق
خواب ديدم که برگشته‌ای، آمده‌ای و نشستی روی مبل، روبروی من، با چاقوی پر نقش و نگاری، خيار پوست ميکنی و پوست‌هايش را ميخوری. و من به دستهايت نگاه ميکنم. ناشيانه چاقو را در دست گرفته‌ای، اما سعی ميکنی پوست خيار را نازک بگيری. من به دستهايت نگاه ميکنم و تو حواست نيست، سرخوشی، شعری را زمزمه ميکنی: «به جويبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طويلم بودند...
به مادرم که در آينه زندگی می کرد...»
 دستت را سهل‌انگارانه تکان ميدهی، من هول برم ميدارد. تو بيخيال ميخوانی و ميرسی به اينجا که: می‌آيم٬ می‌آيم ٬ می‌آيم
با گيسويم: ادامه بوهای زير خاک
با چشمهام: تجربه‌های غليظ تاريکی...
می آيم
و آستانه پر از عشق .... صدای جيغت، شعر را نيمه‌کاره ميگذارد. انگشتت را به دهان ميگيرم و با نور آفتاب که به صورتم ميتابد از خواب بيدار ميشوم. طعم شور اشک‌هايم با بوی خون به هم آميخته، فکر ميکنم اما تو هنوز در آستانه‌ی پر عشق ايستاده‌ای. زنده‌تر از همیشه، انگار هيچ وقت نمرده‌ای!