
فکر میکنم سياليت محض زمان اينجا، در اين گوشه از دنيا، به تعليق درآمده؛ در مرداب آرامشی که ناشی از غياب انسان و هياهوی تکنولوژی است. يادگارش اما، دو خط راهآهن است که چون 'مرده مارانی'، کنار هم دراز کشيدهاند، با حفظ فاصله البته! نرمی برف و سکوت و سفيدی بیانتهای میان دو خط آهن وسوسهام ميکند: آرزوی ازلی و ابدی يکی شدن با منبع اين آرامش پاک. دراز ميکشم روی زمين؛ روی خط راهآهن، بدنم را بين مارهای جدا افتاده از هم جا ميدهم. چشمهايم را ميبندم و به دخترکی می انديشم که نميتوانست 'ر' را تلفظ' کند و برادرش که او را جلوی همبازيها مجبور ميکرد بگويد ريل راه آهن و دخترک، زبانش را ميچسباند به سقف بالايی دهانش، آنطور که مادر گفته بود و ميگفت: ليل لاه آهن! و خندهی بچهها... و لبخند محو من اینک. چشمهايم را باز ميکنم، برف شديدتر شده، سعی ميکنم بگويم 'ريل راه آهن'، نميشود: ليل لاه آهن، ليل لاه آهن!
سردم است و چقدر خوابم گرفته: ليل لاه آهن، ليل لاه آهن، ...
و 'ليل لاه آهن' لالايی ميشود...
و برف به آرامی يک مرثيه میبارد....